‏نمایش پست‌ها با برچسب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ دی ۲۰, چهارشنبه

چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم

 جان به جانم کنی، من از خانه جان می‌گیرم. هرچقدر هم که شبیه زن‌های مستقل باشم که بیرون از خانه دارند کارهای مثلا مهم می‌کنند؛ هرچقدر هم در سفر و حضر باشم و چمدان به دست، سر آخر آنچه من را من می‌سازد، آنچه صلح را برایم به ارمغان می‌آورد خانه است. من در جزییات خانه دوباره زنده می‌شوم. در پاک کردن رد چای از قوری یا رد آب از روی سینک ظرفشویی. با شستن ملحفه‌ها و پهن کردنشان روی بند رخت قد می‌کشم. با بوی پیاز داغ گرم می‌شوم و در سکوت جاری، وقتی که تنها موسیقی خانه صدای عقربه‌هاست، به سال‌ها قبل و بعد سفر می‌کنم. کار کردن روی میز آشپزخانه را دوست دارم و پرسه زدن بی‌هوا در اتاق‌ها و راهروها ذهنم را باز می‌کنم و البته که به وقت سرما، گرمای شوفاژها یا بخاری برقی‌ها محدوده‌ی نشستنم را تعیین می‌کنند. دقایق ممتد از پنجره به بیرون نگاه می‌کنم، رد سبز شدن و زرد شدن درخت‌ها را می‌گیرم و لیوان چای به دست، صبح را به ظهر و عصر و شب وصل می‌کنم. عروسک‌باز سرطان دست می‌گیرد، خواننده سرطان حنجره و من که از خانه جان می‌گیرم، بی‌خانه در پی آن شب و روز می‌گردم. 

۱۴۰۲ شهریور ۴, شنبه

انبسطو و بعدین ارجعو ع حیاتکن خرة*

بچه (این‌طور صدایش می‌کنیم ولی شما صد و هشتاد و چند سانت قد و شانه‌های طویل و بازوهای یک ورزشکار حرفه‌ای را تصور کنید.) بغل خیلی خوبی دارد. غیرمنتظره، بزرگ و وسیع و در لحظه؛ چه زمانی که وسط حرف زدن بی‌مهابا دست‌هاش را باز می‌کند و تو را به بغل فرا می‌خواند. چه وقتی که روی مبل کنارش لم داده باشی و یک دست را بلند می‌کند و یک نیم دایره توی هوا می‌کشد و بعد محکم روی بازوهای تو می‌خواباند، چه حتی وقتی از خستگی و نبودِ پشتی صندلی به او تکیه دهی و این بار حتی بدون دخالت دست تو را بغل کند و در مورد استثنایی من، چه وقتی که وسط دیوار سنگی میان زمین و آسمان معلقی و بغلت می‌کند و آرام روی زمین می‌گذاردت. مهمتر از این‌ها برای بغل شدن مجبور نیستی برای جبران بیست سانت اختلاف قد روی نوک پا بایستی و یک دست را دور شانه‌اش حلقه کنی، آغوش را جوری باز می‌کند که همانجا روی زمین بمانی و دست ها را دور کمرش ببندی و بعد با آن زور زیادش قفل محکمی می‌زند دور تو تا امنیت بدهد. برای همین هم هست که روز آخر از سلسه خدافظی‌هایی که برگشته بود، شانه‌ی سمت راستش میزبان کرم‌پودرها و رژ لب‌ها شده بود و دیگر عذاب وجدان نداشتم اگر من هم کمی گلبهی به تیشرت طوسی‌اش اضافه کرده بودم، ولی حتی این هم مهم نیست. بچه ارزش بغل را می‌داند و این باعث نمی‌شود که در خداحافظی آخر تو را بیشتر از همیشه مچاله نکند.

منتظرش نشسته بودیم تا برسد و برویم به تماشای آخرین غروب، که برنامه عوض شد و گفت باید زودتر برود. به خاورمیانه‌ترین شکل ممکن در یک فاصله‌ی کمتر از ۲۰ متری، ۴ بار خداحافظی کردیم و این بار به احترام تیشرت جدیدش سرم را نیم‌رخ روی سینه‌ش گذاشتم و بعد سریع دست تکان دادم و خودم را پرت کردم توی تاکسی جلویی. صدای اذان می‌آمد و خورشید از آسمان غیب شده بود و لایه‌های صورتی و نارنجی توی آبی پخش می‌شدند. بقیه یکی یکی وارد تاکسی شدند و  سکوت مثل یک دارو که به خون وارد شود، آرام آرام به جمع ما وارد شد. بچه نشست توی ماشین عقبی و از مسیر دیگر رفت. 

به مقصد که رسیدیم، انگار نیرویی دوباره هولم دهد، از ماشین پرت شدم بیرون و تکیه دادم به نرده‌ها و خیره شده به افق. بعد کم‌کم راه افتادم سمت تاب‌ها و تا آنجا که زنجیر‌ها جان داشتند بالا رفتم. موج‌ها بلند و سنگین‌تر می‌شد و زرد و نارنجی غروب داشت جایش را به آبی سر شب می‌داد. نه فقط خداحافظی‌های پر احساس پی‌درپی از صبح و رقص آخر و اشک‌های ر و دلتنگی دال به وقتی که تل‌های گل‌گلی را به دستم می‌داد و میگفت به یاد من بپوش، که همه‌ی خداحافظی‌های این سال‌ها یکی یکی داشت از جلوی چشمم می‌گذشت. حالا دیگر یک صندلی پلاستیکی گذاشته بودم دم در دریا و به همه‌ی آن‌ها فکر می‌کردم و ستاره‌ها یکی یکی نمایان می‌شدند و هواپیماها پی‌درپی از جلوی چشمم عبور می‌کردند و به سمت فرودگاه‌ها می‌رفتند تا از آن لحظه به بعد تک‌تک ما را از آنجا ببرند. 

آ با کمی تاخیر یک صندلی گذاشت کنارم و ساکت‌تر از همیشه نشست. ت گفت «دال را می‌برم سمت جمع چون دلش می‌خواهد حرف بزند ولی من غمگینم و دلم می‌خواهد در سکوت بنشینم. پول صندلی‌ها با من». صورتم را که تا حالا در تاریکی گرگ‌ومیش  قایم کرده بودم برگرداندم سمت آ، چون می‌دانستم به چیزی شبیه این فکر می‌کند، گفتم: «به خودم گفتم خدایا نه؛ غروب و اذان مغرب و یک‌نفر که دارد ما را ترک می‌کند با هم نه». آ تاکید کرد که دقیقا. بعد دو قطره اشک سکته انداخت بین حرف‌هام، که البته قطره در مقابل آن حجم آب شور یک‌جایی که از چشمانم بیرون ریخت و حتی نتوانست روی گونه‌هایم قل بخورد و به همین خاطر تالاپی به پایین پرت شد چیز بسیار کمی‌ست. گفت «به چه چیز فکر می‌کنی؟»، گفتم «من این همه خداحافظی کرده‌ام توی زندگیم، خداحافظی‌های سخت و طولانی که گاه بعضی‌هاشان برای یک عمر کافی بوده، چطور به این فکر نکرده بودم که باید توی دعاهام قبل از عذاب نار و شر شیطان و سلامتی دیگران این باشد که خدایا خداحافظی را بر من آسان کن؟».

لیدی گاگا توی مصاحبه تعریف می‌کرد بعد از فیلم ستاره‌ای متولد می‌شود، خودش می‌دانسته چقدر از لحاظ روحی غرق در فضای فیلم بوده و جدا شدن برایش سخت می‌شده. به همین خاطر فردای روز آخر فیلم‌برداری اولین کاری که می‌کند موهاش را سریعا بلوند بلوند می‌کند و نارنجی‌ها را از بین می‌برد. چند روز پیش توی آسانسور فکر می‌کردم چطور موهام را بلوند کنم؟ شاید باید اول از همه این دست‌بند را دربیاورم.


*مجری استندآپ کمدی وقتی قوانین را گفت، آخرش اضافه کرد مهم‌تر از همه اینکه الان خیلی لذت ببرید و بعد دوباره به زندگی سگی‌تان برگردید. 

۱۴۰۲ فروردین ۲, چهارشنبه

ترک بی‌صدای سال قبل

صبح آن روز یک علی مصفای تنها بودم که در خانه‌ی مردم از خواب بیدار شده. اهل خانه نبودند و سکوت صبح بین‌فصلی در جریان بود. از من اگر می‌پرسیدی می‌گفتم اول پاییز است، ولی به تقویم که نگاه می‌کردی صبحش زمستان بود و شبش بهار. دال توی خانه‌اش دوربین دارد. برای وقت‌هایی که پرستار بچه می‌آید. دوربین گوشه‌ی هال است و اگر آن را چک می‌کرد می‌دید که با موهایی که بافت‌هایش توی خواب از هم پاشیده و باقی‌مانده‌ای که در اثر اصالت فر خورده، خودم را رساندم به آشپزخانه. قبل از آنکه چشم‌هایم را بشورم کتری را روشن کردم و آب‌پاش گلدان‌ها را پر کردم. برگشتم توی دستشویی و صورتم را [به زور فشارهای اجتماع و بابا که اصرار دارد باید شسته شود] شستم. موقع بیرون آمدن در دستشویی را نبستم و همین یکی از خوشی‌های کوچک من به وقت تنها در خانه بودن است؛ شکستن قوانینِ نانوشته‌ی خانه‌ها.

برگشتم سمت گلدان‌ها، دال نگرانشان بود و گفته بود حتما آب بده. ولی انگشت را که به خاکشان می‌زدم خیس بودند. این بهترین روش باغبانی‌ست، یک بند انگشت را داخل خاک کن و اگر خشک بود آب بده، اگر خیس بود رهایش کن. اینجا اما قانون باغبانی کافی نبود، بار امانت بود که به دوش می‌کشیدم. در حالی که نگران پلاسیده‌ شدن گیاهان بودم، به امر صاحبشان قطره‌چکانی آبیاری کردم و برگشتم سر میز صبحانه. صبحی که قرار بود شبش بهار شود. همچنان علی مصفا بودم که در یخچال را باز می‌کرد و چیزی برای خوردن پیدا نمی‌کرد. گشتم توی کابینت خوراکی‌ها، یک بیسکوییت خشک پیدا کردم. برگشتم از یخچال پنیر ساده برداشتم و نشستم پشت کانتر آشپزخانه. 

رفتم توی اتاق، وسایل محدودم را جمع کردم، تشک را تا کردم و چک لیست موبایل، کارت بانک، کلید را تیک زدم. از خانه بیرون آمدم و کلید را از منفذ نامه‌های پست داخل گذاشتم. این را سال‌های پیش از نون یاد گرفتم. وقتی متوجه خیانت دوست‌پسرش شد، یک روز بی‌آنکه خبری دهد رفت خانه‌ی پسر، وسایلش را برداشت، همه جا را تمیز کرد، گلدان‌ها را آب داد و آمد بیرون و کلید را از ورودی نامه‌های پست انداخت داخل. و برای همیشه آنجا را ترک کرد. 

کلید را که انداختم هنوز قابل دسترسی بود. با این اوضاع ناامنی جدید نگران بودم. دستم رد نمی‌شد، یک کاغذ انداختم زیر کلید و محکم هل دادم رو به جلو. پرت شد توی راهروی خانه و صدای برخوردش با زمین بلند شد. کلید را انداختم داخل و رفتم به سمت شب که شاید بهار شود. 

۱۴۰۱ اسفند ۲۱, یکشنبه

مثل رد هواپیما در آسمان

 

ساعت چهار صبح یک جوری از خواب بیدار شدم که انگار همه‌ی عمر خوابیده بودم و دیگر جایی نمانده بود برای ذره‌ای خواب اضافه‌تر. این قضیه خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که اگر شب‌ها قبل از ساعت دوازده بخوابم تا صبح چندین باری بیدار شوم، ولی همیشه مقاومت می‌کنم و ادامه می‌دهم. این دفعه اما از همان اول معلوم بود که مقاومت محتوم به شکست است. گرسنه هم بودم، یادم آمد توی رژیم تغذیه‌م نوشته ناشتا یک لیوان شیربادام. یکی یکی چراغ‌ها را روشن کردم. شیربادام با عسل گرم کردم و آمدم نشستم روی تخت، روبروی پنجره. پاها را زیر شوفاژ جا دادم و دست‌ها را دور لیوان گرم کردم و به تماشای رفتنِ سیاهی نشستم. سیاهی کم‌کم رنگ می‌باخت و خط و خطوط درخت‌های لخت پشت پنجره معلوم می‌شد.‌ آسمان رو به روشنی می‌رفت و چراغ ماشین‌های دوردست با سرعت بالایی از سمت راست به چپ حرکت می‌کردند. شهر روشن می‌شد و من به همه چیز فکر می‌کردم و هیچ‌چیز حالم را بالا و پایین نمی‌کرد؛ حتی پیامی از سمت آن کسی که روزها و ماه‌های اخیرم را وارونه کرده. مثل همیشه وقتی فکرهایم عمیق‌تر شد سرم را به سمت چپ چرخاندم. چانه به موازات شانه. گل رز، از روزی که وارد این اتاق شدم، خشک خشک توی گلدان آب کج ایستاده. لیوان شیربادام توی دستم خالی شده. فکرهای توی مغزم هم همینطور. دراز می‌کشم زیر پتو و منتظرم می‌مانم نور، جزییات اتاق را روشن کند. 

۱۴۰۰ فروردین ۸, یکشنبه

 آدم یک جایی بالاخره چراغ‌ها را برای همیشه خاموش می‌کند. جایی که تاریکی دیگر نه ترس دارد نه تنهایی؛ سکوتِ همراهی دارد که سرتایید نشان می‌دهد و می‌گوید: من شاهدم که «نشد». آدم یک جایی بالاخره چراغ‌ها را برای همیشه خاموش می‌کند و اقیانوس مواجیتوی ذهنش آرام می‌گیرد. به صلح می‌رسد.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

ناهار آن روز قیمه بود

پسر پستچی بسته‌ای‌ را از سوراخ نامه‌ها داخل انداخت اما پایین نیفتاد. صدایش را شنیدم و رفتم سمت در تا برش دارم که دیدم گیر کرده و باید از سمت دیگرِ در بیرونش بیاورم. در را باز کردم و یک جعبه با ابعاد ۷۵ در ۵۵ در ۳۰ سانت پشت در نشسته بود. چمدان آبی‌درباری‌ای که بعد از کلی مقایسه و چهار تلاش ناکام، به اشتباه، سه بار خریده بودم بالاخره آمده بود. جعبه را آوردم داخل، بازش کردم و چمدان را بیرون آوردم. بعد از آنکه قفل و چفت‌ها و چرخ‌ها را امتحان کردم، گوشه‌ی اتاق گذاشتم و چند دقیقه تماشاش کردم. دختر،عروسک مو قرمز فرفری را که انگار خودم باشد، آوردم و نشاندم روی چمدان. گفتم این شروع یک قصه‌ی تازه‌ست؛ یا تو را به خانه می‌برد، یا خانه‌ی جدید تو می‌شود.

۱۳۹۸ آذر ۸, جمعه

چروک‌های دور چشم، چروک‌های روی پیشانی

وقتی برای اولین بار فا (که معماری می‌خواند) خانه‌مان را دید، با تعجب مدام قطب‌نما را بالا و پایین می‌کرد تا خیالش راحت شود اشکال از آن است نه بنای خانه‌ی ما. اشکال از قطب‌نما نبود و خانه‌ی ما رو به شرق، یا حتی تا حدی شمال شرق، قرار دارد و این یعنی تقریبا کمترین میزان آفتاب و به طبع آن نور، نصیب‌مان می‌شود. نتیجه‌ی این معماری هم منی می‌شود که صبح به صبح دنبال رد نور راه می افتم و بساطم را آنجایی پهن می‌کنم که سرعت شاتر بالاتر و ایزوی پایین‌تری بطلبد. پاییزها فقط به یک دلیل خوشبخت‌ترم، آن هم آن که نور متمایل می‌تابد و باعث می‌شود خانه‌ی کم‌نورم که از بخت بدتر در طبقه اول قرار دارد، بیشتر از بقیه‌ی سال نور بگیرد. رگه‌هایش کش و قوس می‌آیند و از تخت و کمد رد می‌شوند و به سختی خود را به نزدیکی آینه و نقاشی پاول کله که روی دورترین دیوار نصب شده می‌رسانند. من مست نور و محو سایه‌ها می‌شوم. 
جلوی آینه ایستاده بودم که دیدم حالا که معجزه‌ی نور هست و هرآنچه باید و نباید را در صورتم نشان می‌دهد، سوءاستفاده‌ای کنم و برسم به داد ابروهای بیچاره. ابروهایی که تاج‌شان مایه‌ی حسودی بعضی‌ها می‌شود اما خبر ندارند سرعت رشدشان از بامبوهای مناطق مرطوب هم سریع‌تر است و در نتیجه بیرونش مردم را کشته تویش خودم را. همیشه توی موچین انتخاب کردن بدشانس بودم، پس یک بسته موچین برمی‌دارم تا برای هر قسمت از ابروها یکی‌شان به دادم برسد. تیز‌ها برای تارهایی که زیر پوست می‌مانند، نازک‌ها که خوب به هم می‌چسبند برای بیرون کشیدن تارهای حساس و آن یکی که جایی میانه می‌ایستد برای سرعت بالایش. نور از سمت راست روی صورتم می‌تابد و سمت چپم کمی تاریک‌تر است. صدای جوش آمدن سماور می‌آید و معین فرخی، با اجرایی که هنوز دلم با آن صاف نشده، متن ترجمه‌اش را می‌خواند و می‌رسد به آنجایی که می‌گوید:‌ «مردم مذبوحانه در حال مذاکره‌اند که گذشته را تا جایی که می‌توانند، حتی تا ابد ادامه دهند.» برای بار چندم وسوسه می‌شوم تا زیر ابروها را مثل عکس‌های اینستاگرامی صاف و تمیز کنم و از این حالت عشایری به دور شوم. بعد دوباره نگاهی می‌کنم و با خودم می‌گویم حالا باشد برای بعد. 
یک هفته‌ای می‌شود که قرص‌ها را قطع کرده‌ام تا آماده آندوسکوپی شوم. بعضی روزها فکر می‌کنم انقدر اسید معده‌ام زیاد شده که به محض اینکه دوربین را به سمت مری‌ام بفرستند همانجا در اسید ذوب شود. پونه دم می‌کنم چون نعنا فلفلی برایم خوب نیست و چای صبحانه هم حالا نزدیک به دو سال است ممنوع شده. بابا چند باری گفت اصلا مهم نیست، هر چه دلت می‌خواهد بخور ولی هنوز جای درد‌هایم درد می‌کند و آنقدر قوی نشده‌ام که همچین ریسکی کنم. لیوان پونه را روی میز صبحانه می‌گذارم و کره را در سایه‌اش قرار می‌دهم، چون فکر می‌کنم همین یک ذره آفتاب توان ذوب کردن کره را دارد.
برمی‌گردم توی اتاق، آفتاب دارد به تهش می‌رسد. تنها جایی که باقی مانده گوشه‌ی تخت زی ست. خودم را به زور کوچک[تر از اینی که هستم] می‌کنم تا بیشترین سهمم را از آن بگیرم. دراز می‌کشم و آزاده خانم براهنی به دست می‌گیرم. حیف است از این لحظه که با کار کردن و پر کردن فرم‌ها و پیگیری‌های اداری خرابش کنم. آزاده خانم اما رها می‌شود. فکرم می‌رود به یکی از آن هزار گفتگوی صف کشیده در ذهنم و برای بار هزار و یکم دوره می‌کنم حرف‌هایی که قرار است بزنم و حرف‌هایی که احتمالا بشنوم را. اشک‌ خیلی یواش از روی گونه‌ام پایین می‌آید. آنقدر گریه کردن در وجودم سریع و غیرارادی شکل می‌گیرد که بعضی اوقات به وسط که می‌رسد دلیلش را می‌فهمم، گاهی هم به کل متوجه موضوع نمی‌شوم. شاید اشک نباشد اصلا، شاید به قول جیمِ فیلم بلو جی، صورتم نم می‌دهد. هرچه باشد دست خودم نیست. زیر ته‌مانده‌ی آفتاب آذر خوابم می‌برد. بیدار که می‌شوم رفته سمت خانه‌های آنطرف پارک، پیش صاحب‌خانه‌های خوشبختی که پنجره‌شان رو به جنوب باز می‌شود. 





۱۳۹۸ آذر ۳, یکشنبه

یمین و یسارها

آشپزخانه برایم میدان جنگ شده، یا رینگ بوکس یا دادگاه خانواده. یا هرجای دیگری که دارم بلند بلند حرف می‌زنم و حرف می‌شنوم. دلیل میاورم و گلایه می‌کنم و دعوا می‌کنم و کاری از کار پیش نمی‌رود. یک فرق کوچک بزرگ اینجاست. در آشپزخانه من تنهام. طرف مقابل اینجا نیست. خودم می‌زنم، خودم می‌خورم. خودم تیر شلیک می‌کنم، خودم زخمی‌ می‌شوم. خودم داد می‌زنم خودم سکوت می‌کنم. مثل عریضه نویس‌های دم دادگاه‌های خانواده با هر پیازداغی که درست می‌کنم عریضه‌ای توی سرم می‌بافم. با هر سالادی که درست می‌کنم اجزای یک رابطه را دانه دانه وسط ظرف می‌چینم و با هر ظرفی که توی کابینت می‌گذارم رابطه‌ای را تمام می‌کنم و صدق الله علی العظیم می‌گویم. روزی سه وعده غذا درست می‌کنم و سه هزار وعده گفتگو می‌چینم و تاریخ احتمالی گفتگوی واقعی را تعیین می‌کنم، بعد آب را توی کتری می‌ریزم و وقتی صدای قل‌قل بلند شد، قاضی خانواده می‌شوم و وقت اضافه تعیین می‌کنم که شاید در این فرصت باقی‌مانده همه چیز خودش به یک باره درست شد و نیازی به ترکش‌های جنگی و دستکش بوکس و چکش قاضی نباشد. هیهات.

۱۳۹۸ آبان ۲۱, سه‌شنبه

شهربازی

جای مورد علاقه‌ام در ماشین، صندلی‌ کنار راننده است. نه تنگ و تاری صندلی‌های عقب را دارد و نه مسئولیت خسته‌کننده‌ی رانندگی. نشستن آنجا همان حسی را بهم می‌دهد که نشستن بالای کوه‌ها و زل زدن به شهر. فرصتِ کوتاهِ برای خودم بودن است.
 شلوغی این روزها دنجی صندلی را ازم گرفته بود. یا مجبور بودم پای لپ‌تاپ باشم، یا مشغول جواب دادن بی‌نهایت پیام و تماس روی موبایلم. کیفیت صندلی زیر سوال رفته بود و من هم تنها لژ اختصاصی‌ام را از دست داده بودم. شلوغی این روزها همه چیز را گرفته بود. همه‌ی فرصت‌های آرامش یا هیجان‌بخش را. شب آخر که شد، تنها فرصتم، لذت بردن از صندلی کنار راننده بود. جز این کار دیگری نمی‌شد کرد. حالا گیرم هر چقدر هم کم، به اندازه‌ی تونل نیایش، اما مهم بود. موبایل را کنار گذاشتم و صندلی را تخت کردم. فا آهنگ‌های مورد علاقه‌ش را گذاشته بود و صورتم یکی در میان زیر نور و تاریکی، سیاه و زرد می‌شد. چشم‌هام از خستگی شبیه دو حوض خالی، روی لبم لبخندی از ناکجاآباد و توی سرم خالی‌تر از حوض‌های دور چشم‌ها

۱۳۹۸ آبان ۱, چهارشنبه

هم به حرفه هم به عمل

مشکلش این بود که زبان تیز و دل نازکی داشت. به این حالت که زبانش زخم می‌زد بر هر دلِ سنگی ولی هیچ حرف نیش‌داری نباید به دل ایشان می‌رسید. اول و آخرش هم بزرگ‌ترها موقع‌ ماست‌مالی قضیه می‌گفتند: «توی دلش هیچ‌چیز نیست، شما هم به دل نگیرید». دلش به من چه؟ توش هرچه می‌خواهد باشد، زبانش را چاره کنید که پاره پاره کرد ما را 

۱۳۹۸ مهر ۲۴, چهارشنبه

۳۰- راه حل، نصف نمره‌ست

 یک. قضیه از این قرار است که من در بچگی نقاش خیلی بدی بودم و چیزی که این موضوع را سخت‌تر می‌کرد این بود که عمیقا دلم می‌خواست نقاشی بلد می‌بودم. یکی دوبار برای مدتی کلاس‌های نقاشی رفته بودم اما نتیجه نداده بود و من هم رها کرده بودم. کلاس سوم که بودیم یک بار به طرز اتفاقی یک نقاشی را خیلی خوب شروع کردم، معلم بالای سرم کلی ذوق زده پرسید این واقعا کار توست؟ منم که روی ابر‌ها سیر می‌کردم گفتم بله و هنوز نرمی ابرها را حس می‌کردم که گفت البته اگر به تو باشد از اینجا به بعدش را خراب می‌کنی! و بله، از آنجا به بعدش خراب شد.

 دو. هنوز نمی‌دانستم چه رشته‌ای برای دانشگاه در سر دارم ولی گفته بودند اگر رشته‌های هنری بخواهی حتما باید در دبیرستان Fine Art یا خودمانی‌ترش همان نقاشی را برداری. من هم که از پنجم دبستان عطای نقاشی را به لقایش بخشیده بودم و قبول کرده بودم که آدمی در بعضی حیطه‌ها استعداد ندارد و بهتر است وقتش را تلف نکند، ترسیده بودم. پرسیدم گرافیک چی؟ یا نساجی و عکاسی و هرچیز هنری به جز نقاشی؟ جواب نه بود. باید انتخاب می‌کردم. بالاجبار نقاشی را برداشتم. 

سه. از در کلاس وارد شدم، معلم یک دسته کلید گذاشت روی میز و گفت این را نقاشی کن با آبرنگ. تمام تلاشم را به کار گرفتم و به نظرم با توجه به سابقه‌ام، نقاشی قابل اعتنایی تحویلش دادم. معلم چه کرد؟ دفتر نقاشی من را بالا گرفت و گفت بیایید همه به این نقاشی بخندیم.

چهار. پایان دوره‌ی دو ساله‌ی نقاشی رسیده بود. مشغول امتحان نهایی بودیم. این بار معلم مثل پروانه‌ی دور شمع، دور من می‌گشت. وسایل نقاشی‌ام را هر روز قبل از رسیدنم آماده می‌کرد و مدام تکرار می‌کرد عالی شده و من مشتاق دیدن نتیجه‌ی نهایی‌ام. امتحان تمام شد و نمره‌ها را دادن و نقاشی‌ها را قاب کردند. کار بقیه‌ بچه‌ها را توی راهروی مدرسه نصب کردند و کار من رفت در دفتر اتاق مدیر بنشیند. 

پنج. کارهای بچه‌ها را بعد از یک‌سال تحویلشان می‌دادند تا نقاشی‌های بچه‌های دوره بعد را آویزان کنند. من هم رفتم به دنبال کارم. معلم گفت می‌شود تو نقاشیت را نبری؟‌ می‌خواهم این یکی را نگه دارم. 


این یک داستان تکراری غمگینِ کلیشه‌ای است که وقتی می‌خواهم ادای آدم‌های دنیا دیده را دربیاورم تعریف می‌کنم. شبیه آن‌ داستان‌های قلابی که پرویز پرستویی روی صفحه‌ی اینستاگرمش می‌گذارد و آخرش یکی دکتر حسابی از آب در می‌آيد یا پروفسور سمیعی یا انیشتین. ولی این یک داستان واقعی شخصی و حقیقی برای من است. آخرش پروفسور سمیعی نشدم ولی متاسفانه فهمیدم که آدمی با تمرین و تلاش می‌تواند خیلی چیزها را یاد بگیرد. می‌تواند از آن دخترکی که «حتما» نقاشی‌اش را خراب می‌کند تبدیل شود به دختری که نقاشی‌اش حداقل قاب می‌شود و در دفتر کار کسی برای همیشه ماندگار می‌شود. می‌گویم متاسفانه چون این قضیه برای آدم تنبلی مثل من بار عذاب وجدان زیادی می‌آورد. در هر امری که کوتاهی می‌کنم یاد این قصه می‌افتم و خودم را شماتت می‌کنم. یکیش همین نوشتن که مثلا همه‌ی شور و شوق من است اما نه تنها در آن بهتر نمی‌شوم بلکه وقتی نوشته‌های قبلم را می‌خوانم از این عقب‌گردم شرمنده می‌شوم. این وسط این چالشی که با همه‌ی بالا و پایین رفتن‌ها و کوتاه و بلند نوشتن‌ها، برای خودم تعیین کردم یک بار دیگر من را مجبور کرد به تمرین برای نوشتن. به هر جان کندنی بود، به ۳۰ رسیدم. سه یا چهار بار وسطش شانه، شما بخوانید بنزین، خالی کردم و ننوشتم. اما هر طور که بود به انتهای خط رسیدم. گیرم که نفر آخر شدم، از دور مسابقات حذف شدم اما خط پایان را دیدم. ولی باز هم یاد گرفتم برای هرچیزی باید هزینه‌ داد و چه هزینه‌ای کمتر از تمرین کردن؟ حالا امیدم به این است که فکر کردن به آن روزی که بالاخره قرار است یک وقتی از راه برسد و من کلی تمرین نوشتن کنم از بین برود و بشود هر روز من. منبر رفتن بس است. رسیدم به ۳۰ و همین هم جای شکر دارد. 

۱۳۹۷ دی ۱۰, دوشنبه

معنیِ استقلال

باید خیلی زود و سریع این یادداشت را بنویسم. به مغزم دستور دادم که سعی کند راندمانش را بالا ببرد و حرف‌هایی که این‌جا و آن‌جای ذهنم نگه‌ داشته‌ام را به یاد بیاورد. چرا؟ چون الف کوچک و بزرگ توی راه‌اند تا برای تحویل سال نو اینجا باشند. اینجا که نه، منظور تپه‌ی کنار خانه که از آنجا می‌شود آتش‌بازی‌های کنار رودخانه را دید. ولی چند ساعت زودتر می‌آیند تا مثل پارسال در ترافیک شب سال نو گیر نکنند. زی هم لپ‌تاپش خراب شده و لپ‌تاپ من را برداشته. پس من می‌مانم و همین کامپیوتر که اگر نتوانم خیلی سریع بنویسم احتمالا باید به تک‌تک اعضای جمع توضیح بدهم که چی و چرا و کجا می‌نویسم و این مطلوب نیست. 

شباهت امسال با پارسال همین موقع در دو موضوع است. یکی اینکه در هر دوسال، چند ساعت قبل از تحویل، دستشویی می‌شستم و دوم آن‌جا که سر شب خوابم برد. درست مثل پارسال. تفاوت اما از زمین تا آسمان است. الف بزرگ دیشب به عکسی که روی طاقچه بود، و احتمالا تا به حال یک ملیون‌بار آن را دیده بود، نگاهی انداخت و گفت چند سال پیش؟ گفتم ۸ سال تقریبا. آن‌وقت‌ها با هم در شهر کوچک شمالی زندگی می‌کردیم. گفت یادش بخیر و هنوز ر یادش بخیر را به زبان نیاورده بود که زی گفت اصلا هم یادش نبخیر! با اینکه سخت مشغول رساندن کاری بودم، برای چند ثانیه گوشی را از توی گوشم درآوردم و گفتم اصلا! این همه تلاش کردم تا بگذرد و حالا یادش بخیر؟! الف کوچک که دید همه موافقند گفت حقیقتا نظر من هم همین است. برگردیم آن موقع که چه بشود؟

دروغ چرا، از نوستالژی و اتفاقات خوب گذشته که بگذریم، به نظرم این یادش نبخیر گفتن اتفاقا خیلی هم خوب است. یعنی اینکه حال از گذشته بهتر است. من هم امروز که شیر روشویی را می‌شستم با خودم گفتم چقدر یاد پارسال نبخیر! همین شد که یک نفس راحتی کشیدم و گفتم بالاخره مستقل شدی. 

بالاخره مستقل شدم. نه به این معنی که تنهایی زندگی کردن را یاد گرفته‌م، که چند سالی از این تجربه می‌گذرد. نه به معنای استقلال مالی، که احتمالا چند سالی مانده تا به آن برسم. مستقل شدم به معنای اینکه یاد گرفتم چطور روی زانوهای خودم بلند شوم. چطور خودم به خودم کمک کنم. چطور تسلیم پاییز نشوم. چطور با قدرت انتخاب کنم و از تاثیر انتخاب‌هایم نترسم. چطور از بعضی آدم‌ها دور شوم و چطور به بعضی نزدیک باشم.آنقدر این مستقل شدن در دهنم مزه کرده که برای امتحان خودم توی روزهای سرد و تاریک و بارانی پاییز قدم می‌زدم و موسیقی غمناک می‌گذاشتم و باز هم آرنولدوار به راهم ادامه می‌دادم. لذت می‌بردم از تماشای حزنی که قبل‌ترها تمام وجودم را خم می‌کرد، حالا اما زورش به یک مچ‌اندازی هم نمی‌رسد. 

حسن یوسف گیاه عجیبی‌ست. زود خم می‌شود، خشک می‌شود، در پاییز برگ‌های بنفش قشنگش رنگ می‌بازند و سبز می‌شوند. گاهی اوقات پژمرده‌ی پژمرده می‌شود، اما به این راحتی‌ها نمی‌میرد. بهش که برسی بلند می‌شود، جان دوباره می‌گیرد، قد می‌کشد، بنفش می‌شود و دوباره در آفتاب می‌رقصد. ۲۰۱۸ یک حسن یوسف بودم. حسن یوسفی که الف بزرگ اگر می‌دیدش، درست مثل آن گلدان کوچکم، با خاک و یک‌جا توی سطل آشغال می‌ریخت، چون امیدی به زنده شدنش نداشت. من اما برگ‌های گلدان جدید شدم، که از تهران تا اینجا توی پلاستیک نفس کشید تا دوباره در گلدان آب بگذرامش و پشت پنجره‌ی همین پاییز قد بکشد. ۲۰۱۸ یک نبرد جانانه‌ی لذت‌بخش بود.


۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه

همه بی‌حاصلی

حالا که فکر می‌کنم، ۲۰۱۷ دقیقا همان سالی‌ست که هیچ‌گاه دلم نمی‌خواهد به آن بازگردم. حریفِ سخت و سنگین که مرا پیچاند و تابم داد و زمین زد و رها کرد. هر روز هم از راه دور، مثل یک هیولای بزرگ مرا نگاه می‌کند و از اینکه هنوز هم از جا بلند نشده‌ام بادی به غبغب می‌اندازد، خنده ی شرورانه‌ای می‌کند و بعد دور می‌شود.

سه هفته‌ست که الفِ کوچک مدام می‌پرسد شب سال نو را کجا برویم؟ اول قرار بود به همراه دوستش برای سفر دو روزه عازم سوییس شوند ولی حالا که برنامه‌شان منتفی شده بود دنبال مقصدی در این شهرِ درندشت بودیم که آتش‌بازی‌های سال نو را ببینیم. از دیشب که برای شام تولدش خانه‌شان بودیم، از پله‌های چوبی بالا و پایین می‌رفت و می‌پرسید سال نو را چه کنیم. من روی مبل دراز کشیده بودم و حدودا جای دو نفر را گرفته بودم. پتوی صورتی رویم را پوشانده و نعنا‌های تازه را یکی یکی در دهانم می‌گذاشتم تا معده‌درد را التیام دهند. زی مثل خانم‌ها پایین پای من نشسته بود و سرش توی گوشی و الفِ بزرگ روی زمین نشسته بود و آن یکی صندلی دیگر مبل را به عنوان تکیه‌گاه انتخاب کرده بود. «برویم بالای تپه؟». «تپه‌ی ما؟». اگر تا دو سال پیش هم خودم را مشتریِ ثابت تپه‌ی کنار خانه می‌دانستم، حالا یک‌سال است که صاحب آنجا به حساب می‌آیم؛ همان نقطه‌ی امنی‌ست که همه‌ی عمر دنبالش بوده‌ام و حالا به واسطه‌ی نزدیک‌تر شدن خانه‌ام به آن، جز اموالم حسابش می‌کنم. «نه، آن یکی تپه. نزدیک همپستد». قشنگی‌ این شهر به نظرم همین تپه‌هاست. این که به فاصله‌ی کمی از خانه‌ات، چندین متر بالا می‌روی و انگار نه انگار در یکی از بزرگترین کلان‌شهرهای دنیایی. «آها می‌دانم. همان که تابستان آن سال رفتیم و آش خوردیم». تابستان گرمی بود. آنقدر گرم که هرچقدر هم دوش آب سرد می‌گرفتی به محض بیرون آمدن از حمام دوباره عرق می‌کردی. خانه‌هایمان کولر نداشت، که برای شهری که همیشه سرد است طبیعی‌ست، و پنچره‌ها به خاطر مسايل ایمنی بیشتر از یک حدی باز نمی‌شدند. آفتاب به درون خانه می‌تابید و خانه را تبدیل به یک گلخانه می‌کرد. ما قد می‌کشیدیم از گرما و رطوبت. عصر همان روزی که از گرما به مرحله‌ی پرپر شدن رسیده بودیم رفتیم بالای تپه و هوا بلافاصله ۱۰ درجه پایین آمد و باد وزید و ما طبق معمولِ همیشه‌ی اینجا سردمان شد. آش را گذاشتیم وسط سفره و یک دو سه. مسابقه‌ دوستانه‌ست. این جمله‌ایست که بابا همیشه قبل از حمله به غذا می‌گوید. یک جورایی معنی برعکس هم می‌دهد. یعنی با تمام وجود حمله کنید ولی خب رحم هم داشته باشید. پتوی صورتی را دورم پیچیدم و آخرین برگ نعنا را خوردم.«بریم، خوبه. فیلمو بذار ببینیم». الف کوچک، برخلاف ما جماعتِ دانشجو فقط روز سال نو را تعطیل بود و به نظرم حق او بود که انتخاب کند و بیشتر از بقیه لذت ببرد. بقیه‌ی ما ۵ هفته را تعطیل بودیم و می‌توانستیم به اندازه کافی بخوابیم یا بگردیم.

فردا عصرش، به فاصله‌ی ده‌سانتی‌متری تلوزیون نشسته بودم، بعد از ده دقیقه چشم‌هایم سنگین شد، به حالت مچاله روبروی تلوزیون دراز شدم. این بار علاوه بر پتوی صورتی، یک پتوی آبی رویم انداخته بودم. الف کوچک بلند شد چایی بریزد که برای بار دوم تاکید کردم من چای نمی‌خورم، سه تا بریز. پرسید مطمئنم، گفتم آره، دکتر گفته. امروز دوتا خوردم، تا همین‌جا هم زیاده‌ازحد بوده. سه لیوان چایی دارچین ریخت و آمد سمت هال. الفِ بزرگ پرسید «بالاخره معلوم کردید چه فیلمی ببینیم؟» الفِ کوچک آی‌پد را به زی داد تا فیلم را از کانال یوتیوب پیدا کند و بعد به من رساندنش تا به تلوزیون وصلش کنم. الفِ بزرگ جای دیشب من نشسته بود، لپ‌تاپ را بست و به تماشا نشست. زی همچنان یک دستش به موبایل بود و چشم‌هایش بین صفحه تلوزیون در رفت و آمد. اواسط فیلم الفِ کوچک رفت بالا تا برای قرار ساعت پنجش آماده شود. الفِ بزرگ هم چند دقیقه بعد محو شد. نگاه زی حالا فقط به صفحه‌ی گوشی‌اش بود و من که پلک‌هایم سنگین شده بود، اما خوابم نمی‌برد و تنها کسی بودم که حوصله‌ی فیلم دیدن نداشتم، مشغول تماشای فیلم شدم؛ به لحظه‌های خنده‌دارش بلند می‌خندیدم. بی‌آنکه کسی همراهی‌ام کند. به نیمه‌های فیلم که رسیدیم از اینکه تنها تماشاچی جمع بودم حوصله‌ام سر رفت. آفتاب غروب کرده و هوا گرگ و میش شده بود. زی بلند شد پتوها را جمع کرد. کوسن‌ها را سر جایشان گذاشت و استکان‌های چای را برد توی سینک آشپزخانه شست و بعد چراغ‌ها را خاموش کرد. کاپشن زرد را پوشیدم و زی کوله‌پشتی را از طبقه بالا آورد. تاکسی گرفتم و الف کوچک را بغل کردم و الف بزرگ آمد بالای پله‌ها. دست تکان دادم. «شب را هماهنگ کنیم».

دراز کشیده بودم زیر میز ناهارخوری. حالت تهوع، ناشی از بی‌خوابی، از صبح رهایم نمی‌کرد. دو تا کوسن، یکی بزرگ و یکی کوچکتر زیر سرم گذاشتم و پتوی مسافرتی را رویم کشیدم. پاها را که از عصر یخ زده بودند لای پره‌های شوفاژ قفل کردم. الف کوچک تماس گرفت. از خستگی به سختی حرف می‌زدم. دنبال راهی که امشب را منتفی کنیم. گفتم اگر خوابیدم و حالم بهتر شد برویم. خوابیدم.

زی یک پتوی صورتی پشم شیشه روی پتوی سبز انداخته بود که گرم‌تر باشم. «بلند شو بچه‌ها منتظرند». دلم می‌خواست همه‌ی عمرم را بگیرند، به جایش بگذارند تا فردا صبح زیر همان میز بخوابم. «بگو خسته‌ست، خوابه. نمی‌تونه بیاد». احساس می‌کردم اگر به حرف زدن ادامه بدهم اشک‌هایم سرازیر می‌شود. درست مثل تابستان سه سال پیش که مریض شده بودم. تازه رسیده بودیم ایران و از خستگی و مریضی به تخت پناه بردم. سر شب از خواب پریدم، خودم را رساندم به آشپزخانه و اشک آرام آرام روی گونه‌ام سُر خورد. «بلند شو. به بچه‌ها قول دادی». کاش به آدم وزن هر کلمه را می‌گفتند تا بی‌خود حرفی را به زبان نیاورد. «گفتم اگه بخوابم و خسته نباشم». ذهنم از خواب بیدار شده بود اما چشم‌هام هنوز مقاومت می‌کردند.«خب حالا خوابیدی. پاشو. گفت غذا هم برایت می‌آوریم. غذای خوشمزه». خنده‌م گرفته بود بی‌آنکه لب‌هام حرکتی‌ بکنند. فکر عدس‌پلویی که توی راه بود را می‌کردم. حقیقت این بود که غذای گرم من را خوشحال می‌کند. از جا بلند شدم. «دستشویی تمیز نیست. باید تمیزش کنیم». پتوی صورتی را کنار زدم. « تو که خواب بودی من همه‌جا را تمیز کردم، فقط دستشویی مانده. رفتی دست و صورت را بشوری آنجا را هم تمیز کن».

توی آینه دستشویی که لکه‌های آبِ سخت رویش مانده بود به صورتم نگاه می‌کردم. طرف راست صورتم طرح کوسنی که سرم را رویش گذاشته بودم گرفته بود. شبیه حلوای تزیین شده. روی پیشانی و چانه‌ام جوش زده بود. یاد خانمی افتادم که شب قبل توی مغازه آرایشی بهداشتی از پوستم تعریف کرده بود. بلند داد زدم «چرا ما باید همیشه به قول‌مون عمل کنیم؟ وقتی که خیلیا میزنن زیر قولشون؟» زی با آن مهر مادری آمد نزدیک‌تر تا صورتش را ببینم. خندید و چیزی نگفت. ساعت از ۸ گذشته بود و نمی‌توانستم جاروبرقی را روشن کنم. قوانین آپارتمان آدم را مچاله می‌کند. یاد خانه شهرک افتادم که ساعت ۲ شب هم جارو را روشن می‌کنی و به هیچ‌کجای دنیا برنمی‌خورد. فرچه دستی را با دست راست و خاک‌انداز را در دست چپ گرفتم. خم شدم به سمت زمین و شروع کردم به جارو کردن. به ۲۰۱۷ فکر می‌کردم و دنبال روزهایی بودم که یک استیکر قرمز کنارش بزنم بگویم آها این خوب بود. لحظه سال تحویل پارسال را یادم نمی‌آید. اینستاگرام برخلاف فیس‌بوک یاد شما نمی‌اندازد پارسال این موقع مشغول چه خاطره‌ای بودید. که البته بهتر. ۱۷۰ عکس را پایین رفتم تا پارسال را پیدا کنم. رسیدم به یک عکس سیاه و سفید از یک مبل سه‌نفره توی خانه‌مان در شهر دیگر. یک ملحفه رویش کشیده شده و روی دیوار خالی از هر قاب عکس و ساعتی‌ست. زیرش نوشته‌ بودم در چهار روز اخیر میانگین ۱۸ساعت روزانه خواب بوده‌ام و بقیه‌اش را هم به لطف قرص و مسکن‌ها، در دنیای دیگری سیر می‌کردم. موها را از روی موکت کف دستشویی جمع می‌کردم و دوباره جارو می‌کشیدم. دسته‌ی جدیدی مو به جارو می‌چسبید که دوباره جمع می‌کردم و ادامه می‌دادم. توی ذهنم جلو می‌رفتم می‌رسیدم به دریا. به روزِ سردِ زمستانی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. به بعدترش که از دریا گذشتم، توی قطار نشستم و جمله‌ای که خوانده بودم را مرور می‌کردم. به دوستی‌ای که چقدر پایین و چقدر بالا داشت و آن لحظه جایی میان زمین و آسمان مانده بود. نه به زمین می‌نشست، نه طاقت به آسمان رفتنش را داشتم. از لب ساحل رسیدم به خانه‌ام در لندن. اسپری تمیزکننده را به سینک روشویی زدم. با اسکاچ صورتی شروع کردم به سابیدن. به نامه‌ای که اول ۲۰۱۷ نوشتم فکر کردم. به نامه‌ای که هیچ‌گاه فرستاده نشد. نامه‌ی بلندبالایی که سرآخر به یک صفحه تقلیل شد و همان‌هم بی‌سرانجام ماند. ۲۰۱۷ را با قرص‌های مسکن شروع کردم. همین است که چیز زیادی را به خاطر نمی‌آورم. نقطه‌ی دلنشینش باید عید می‌بود. همان عیدی که شد آخرین خاطره. آخرین دیدار با آن خانه. همان عیدی که بعد از آن باید بگویم خانه‌ای که دیگر نیست. شیر آب را باز می‌کنم تا کف روشویی را بشویم. آب می‌ریزد روی زمین. پارچه سفید را از جعبه در ‌می‌آورم. روی زمین را خشک می‌کنم و لکه‌های آب را تمیز می‌کنم. پارچه را توی سینک می‌شویم و بر می‌گردم به بهار. چرا هیچ چیز از بهار را به خاطر نمی‌آورم؟ این بار به توالت اسپری می‌زنم. فرچه را در می‌آورم و شروع می‌کنم به شستن توالت. تابستان چه شد؟ شقه شقه. کار و کار کار. کار به وقت شرق دور و غرب نزدیک. چهار صبح و ده شب و هفت صبح. نتیجه؟ در دست بررسی. سیفون را می‌کشم تا مواد شویند را ببرد. با دستمال روی صندلی توالت را تمیز می‌کنم. پاییز چی؟ بعد از این یکی فقط یک نفس راحت می‌کشم. هرچه بود گذشت. حالا یک کوله پشتی خالی دارم. خالی و پاره. اسپری خوشبو کننده را می‌زنم و بیرون می‌آیم.

الف کوچک زنگ می‌زند. ترافیک زیاد است. به تپه‌ی همپستد نمی‌رسیم. برویم بالای همین تپه خودمان. جمعیت دسته دسته به سمت بلندی می‌رود. چکمه‌ها را پوشیده‌ام. باران باریده و زمین گِلی. پا را توی چاله‌های گلی فرو می‌برم.«شما از آن سمت بروید. از روی آسفالت» بالاخره با چکمه‌های گلی می‌رسم بالای تپه. توی تاریکی به زمین چمنی نگاه می‌کنم که حالا بیشتر شبیه میدان جنگ است. انگار که زیر باران، هزار اسب جنگی رویش دویده باشند. از ۲۰۱۷ می‌گذرم و به ۲۰۱۸ می‌رسم. بی‌هیچ خاطره‌ای.

۱۳۹۶ دی ۵, سه‌شنبه

 شب‌ها را اگر تا نیمه‌شب به ولگردی بگذرانیم، برای خواب اینجا می‌ماند. و این یعنی صبح زود با صدای شستن ظرف‌ها زنگ بیداری را می‌زند. هر دفعه به خودم یادآوری می‌کنم در لیست خرید بنویسم: دستکش ایکس‌لارج + اسکاچ جدا برای شستشوی لیوان‌ها. 

۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه

I make promises I can't keep

سکانس آخر، زنِ فیلم خودش را می‌رساند به آشپزخانه و بعد از دعوا و کتک‌کاری می‌زند زیر گریه. در حال فروپاشی‌ست و بلند گریه می‌کند. به خودم آمدم دیدم پشت سر هم تکرار می‌کنم «بشین... بشین». نفسم به نفس زن وصل بود و از فرط گریه‌اش بند آمده بود. روی صندلی بودم، دلم می‌خواست روی زمین بنشینم. 
غش کردن یک حالت تدافعی‌ست برای زنده ماندن. خون به مغز نمی‌رسد، بدن می‌افتد که خون جاری شود به سمت بالا و دوباره به هوش بیای و جان بگیری. این قضیه برای همه‌ی آدم‌ها صادق است ولی برای من بیشتر از این حرف‌هاست. باید بنشینم تا روحم هم آماده شود. استراحت کند و بعد ادامه بدهد. از توصیف و استعاره حرف نمی‌زنم. نشستن به معنی واقعی کلمه را می‌گویم. 
نشستن تنها سلاحم شده؛ تنها حالت تدافعی‌ای که برایم مانده. غذا را که گرم می‌کنم همانجا روی زمین می‌نشینم کنار گاز، روی سرامیک‌های آشپزخانه و می‌خورم. از بیرون که می‌آیم، خم می‌شوم نامه را بردارم، نای بلند شدن ندارم؛ وسط راهرو می‌نشینم تا کمی جان بگیرم برای دو قدم تا اتاقم. از ایستگاه اتوبوس که پیاده می‌شوم روی صندلی کنارش می‌نشینم تا بعد بلند شوم و به راه ادامه دهم یا توی دانشگاه از فاصله‌ی کلاس تا کتابخانه را سه بار روی مبل‌ها و میز‌ها می‌نشینم.
بر عکس قدیم‌ها که برای حل مشکلم می‌دویدم، حالا فقط می‌نشینم. جانِ قدیم را ندارم پس راه قدیم را نمی‌روم.

۱۳۹۶ آبان ۱۱, پنجشنبه

هرجای دنیا که هستید سریعا به خانه‌تان برگردید*

فاصله‌ی یک ساعته‌ی مترو و قطار و اتوبوس را تحمل می‌کنم اما به آن ۱۰ دقیقه پیاده‌روی آخر که می‌رسم، طاقتم طاق می‌شود. هیچ‌گاه صبور نبوده‌ام، این روزها کمتر از همیشه. به خودم که آمدم دیدم دارم با تمام وجود می‌دوم. انگار که کودکم را از دستم ربوده باشند یا دشمنی از پشت با سرعت نور به دنبالم بدود. می‌دویدم که به خانه برسم. نه کسی منتظر بود نه من قرار بود به انتظار کسی بنشینم. نه اتو را روشن گذاشته بودم و یا قابلمه‌ای روی گاز داشتم که با دیر رسیدن به آن آلارم آتش به صدا در بیاید و نه خیابان آنقدر سرد و ناامن بود که بخواهم از آن بگریزم. برعکس، هوا صاف و ولرم و پرستاره بود اما من دلم خانه را می‌خواست. روز به روز بیشتر به خانه‌ام وابسته میشم؛ همچون نوزادی به آغوش مادرش. با رسیدن به خانه به هیچ‌چیز نمی‌رسم اما می‌دوم برای ثانیه‌ای زود رسیدن. 

عنوان پست از توییتر El_Hypnos

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

نیمه‌شبان

به این فکر می‌کردم که خانه‌هایی که کفشان موکت است خاطرات را تار می‌کنند. سیمانی‌ها بی‌روح‌اند و از همان اول چیزی را ثبت نمی‌کنند و سرامیکی‌ها پس می‌زنند. سنگ‌ها فقط آب‌وتاب‌دارهایشان را جذب می‌کنند و پارکت فقط خودمانی‌ها را. لمینت آشنا را از غریبه تشخیص نمی‌دهد و رابر‌ها سختی را فقط به خاطر می‌سپارند. در عوض همه‌ی این‌ها، موزاییکی‌ها گنجینه خاطرات‌اند و این‌ها همه تا قبل از آن است که پای فرش به خانه باز بشود. فرش که باز شد دنیای دیگری‌ست.

۱۳۹۶ مرداد ۲۶, پنجشنبه

ملحفه‌ها را بشورم روح تازه شود

من آدم خوشی‌های کوچکم. آنقدر کوچک که نمی‌دانم با نوشتنشان چقدر از آن خوشی را به نمایش می‌گذارم. مثلا از بزرگترین لذت‌های زندگی‌ام قدم زدن بدون دمپایی توی خانه‌ی شهرک است. این‌که پاهای برهنه‌ام را محکم روی سرامیک‌های آشپزخانه بکوبم و از صدایش لذت ببرم و عین خیالم هم نباشد خاک عالم را با خودم از این سوی خانه به آن سو می‌برم. خوشی‌های کوچکم همین نشستن روی چهارپایه پلاستیکی آشپزخانه‌ی کوچکم در اینجاست؛ وسط تمیزکاری که خسته می‌شوم و چای می‌ریزم و از پنجره به ماشین‌هایی که با سرعت باید می‌روند و درختانی که سال‌هاست مانده‌اند و مسافران ایستگاه اتوبوس که جایی بین رفتن و ماندن‌اند نگاه می‌کنم. خوشی‌های کوچکم دقیقا همان روزمره‌گی‌هاییست که مرا سر پا نگاه می‌دارند. اشک شوق در چشمانم جمع می‌شود اگر وقت بشود و روی مبل دراز بکشم و دقیقا هیچ کاری نکنم یا به وقت عصر، آن ساعت مفید کاری، بروم بر خلاف جهت بالشم روی تخت دراز بکشم و کتاب بخوانم. و میدانی‌ چه چیز خیلی غمگینم میکند؟ اینکه همین خوشی‌ها هم گاه از من دریغ می‌شود. دریغ میکنم؟ می‌کنند؟ می‌شود؟ نمی‌دانم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

نامدگان و رفتگان

 به دختری فکر می‌کنم که بعد از من روی آن صندلی چرمی که از شدت تمیزی برق می‌زند، می‌نشیند. صندلی‌ای که هنوز برای رنگش اسمی پیدا نکرده‌ام. کاراملیِ مایل به فندقیِ نرسیده به سوختگی شاید. به قد و قواره‌اش فکر می‌کنم. صندلی را مثل من به عقب می‌برد تا پاها راحت باشند یا دلش می‌خواهد نزدیک به شیشه‌ی روبرو باشد و زانوهاش خم شوند. خودش را در آینه می‌بیند یا مثل من به بیرون‌ خیره می‌شود. به وقت غروب سمت غرب می‌رود؟ سایه‌بان را باز می‌کند یا نور خورشید اذیتش نمی‌کند؟ وقت برگشت سکوت می‌کند و دنبال شاسیِ پشتیِ صندلی می‌گردد یا یک بند حرف می‌زند. صندلی را به حالت نیمه‌خوابیده در می‌آورد و چشم‌هاش را روی هم می‌گذارد یا خیره به او به حرفاش گوش می‌دهد. 
به او فکر می‌کنم. حرف می‌زند یا مثل همه‌ی آن برگشتن‌ها در سکوت، دستش را دور فرمان می‌چرخاند؟
موها را دور انگشتم می‌پیچم، باز می‌کنم، حالت می‌گیرند.

۱۳۹۶ مرداد ۱۱, چهارشنبه

همیشه یه جای کار

ذهنم از هرچه به جز فکر کار و درس، خالی‌ست. خالی از هر مشغله و هیاهو، از هر جاندار و بی‌جان و اتفاق و برنامه؛ و این خوب است. و همین یعنی ذهنم خالی از کلمه می‌شود. کم می‌آوردم برای نوشتن؛ و این بد است.