جان به جانم کنی، من از خانه جان میگیرم. هرچقدر هم که شبیه زنهای مستقل باشم که بیرون از خانه دارند کارهای مثلا مهم میکنند؛ هرچقدر هم در سفر و حضر باشم و چمدان به دست، سر آخر آنچه من را من میسازد، آنچه صلح را برایم به ارمغان میآورد خانه است. من در جزییات خانه دوباره زنده میشوم. در پاک کردن رد چای از قوری یا رد آب از روی سینک ظرفشویی. با شستن ملحفهها و پهن کردنشان روی بند رخت قد میکشم. با بوی پیاز داغ گرم میشوم و در سکوت جاری، وقتی که تنها موسیقی خانه صدای عقربههاست، به سالها قبل و بعد سفر میکنم. کار کردن روی میز آشپزخانه را دوست دارم و پرسه زدن بیهوا در اتاقها و راهروها ذهنم را باز میکنم و البته که به وقت سرما، گرمای شوفاژها یا بخاری برقیها محدودهی نشستنم را تعیین میکنند. دقایق ممتد از پنجره به بیرون نگاه میکنم، رد سبز شدن و زرد شدن درختها را میگیرم و لیوان چای به دست، صبح را به ظهر و عصر و شب وصل میکنم. عروسکباز سرطان دست میگیرد، خواننده سرطان حنجره و من که از خانه جان میگیرم، بیخانه در پی آن شب و روز میگردم.
۱۴۰۲ دی ۲۰, چهارشنبه
۱۴۰۲ شهریور ۴, شنبه
انبسطو و بعدین ارجعو ع حیاتکن خرة*
بچه (اینطور صدایش میکنیم ولی شما صد و هشتاد و چند سانت قد و شانههای طویل و بازوهای یک ورزشکار حرفهای را تصور کنید.) بغل خیلی خوبی دارد. غیرمنتظره، بزرگ و وسیع و در لحظه؛ چه زمانی که وسط حرف زدن بیمهابا دستهاش را باز میکند و تو را به بغل فرا میخواند. چه وقتی که روی مبل کنارش لم داده باشی و یک دست را بلند میکند و یک نیم دایره توی هوا میکشد و بعد محکم روی بازوهای تو میخواباند، چه حتی وقتی از خستگی و نبودِ پشتی صندلی به او تکیه دهی و این بار حتی بدون دخالت دست تو را بغل کند و در مورد استثنایی من، چه وقتی که وسط دیوار سنگی میان زمین و آسمان معلقی و بغلت میکند و آرام روی زمین میگذاردت. مهمتر از اینها برای بغل شدن مجبور نیستی برای جبران بیست سانت اختلاف قد روی نوک پا بایستی و یک دست را دور شانهاش حلقه کنی، آغوش را جوری باز میکند که همانجا روی زمین بمانی و دست ها را دور کمرش ببندی و بعد با آن زور زیادش قفل محکمی میزند دور تو تا امنیت بدهد. برای همین هم هست که روز آخر از سلسه خدافظیهایی که برگشته بود، شانهی سمت راستش میزبان کرمپودرها و رژ لبها شده بود و دیگر عذاب وجدان نداشتم اگر من هم کمی گلبهی به تیشرت طوسیاش اضافه کرده بودم، ولی حتی این هم مهم نیست. بچه ارزش بغل را میداند و این باعث نمیشود که در خداحافظی آخر تو را بیشتر از همیشه مچاله نکند.
منتظرش نشسته بودیم تا برسد و برویم به تماشای آخرین غروب، که برنامه عوض شد و گفت باید زودتر برود. به خاورمیانهترین شکل ممکن در یک فاصلهی کمتر از ۲۰ متری، ۴ بار خداحافظی کردیم و این بار به احترام تیشرت جدیدش سرم را نیمرخ روی سینهش گذاشتم و بعد سریع دست تکان دادم و خودم را پرت کردم توی تاکسی جلویی. صدای اذان میآمد و خورشید از آسمان غیب شده بود و لایههای صورتی و نارنجی توی آبی پخش میشدند. بقیه یکی یکی وارد تاکسی شدند و سکوت مثل یک دارو که به خون وارد شود، آرام آرام به جمع ما وارد شد. بچه نشست توی ماشین عقبی و از مسیر دیگر رفت.
به مقصد که رسیدیم، انگار نیرویی دوباره هولم دهد، از ماشین پرت شدم بیرون و تکیه دادم به نردهها و خیره شده به افق. بعد کمکم راه افتادم سمت تابها و تا آنجا که زنجیرها جان داشتند بالا رفتم. موجها بلند و سنگینتر میشد و زرد و نارنجی غروب داشت جایش را به آبی سر شب میداد. نه فقط خداحافظیهای پر احساس پیدرپی از صبح و رقص آخر و اشکهای ر و دلتنگی دال به وقتی که تلهای گلگلی را به دستم میداد و میگفت به یاد من بپوش، که همهی خداحافظیهای این سالها یکی یکی داشت از جلوی چشمم میگذشت. حالا دیگر یک صندلی پلاستیکی گذاشته بودم دم در دریا و به همهی آنها فکر میکردم و ستارهها یکی یکی نمایان میشدند و هواپیماها پیدرپی از جلوی چشمم عبور میکردند و به سمت فرودگاهها میرفتند تا از آن لحظه به بعد تکتک ما را از آنجا ببرند.
آ با کمی تاخیر یک صندلی گذاشت کنارم و ساکتتر از همیشه نشست. ت گفت «دال را میبرم سمت جمع چون دلش میخواهد حرف بزند ولی من غمگینم و دلم میخواهد در سکوت بنشینم. پول صندلیها با من». صورتم را که تا حالا در تاریکی گرگومیش قایم کرده بودم برگرداندم سمت آ، چون میدانستم به چیزی شبیه این فکر میکند، گفتم: «به خودم گفتم خدایا نه؛ غروب و اذان مغرب و یکنفر که دارد ما را ترک میکند با هم نه». آ تاکید کرد که دقیقا. بعد دو قطره اشک سکته انداخت بین حرفهام، که البته قطره در مقابل آن حجم آب شور یکجایی که از چشمانم بیرون ریخت و حتی نتوانست روی گونههایم قل بخورد و به همین خاطر تالاپی به پایین پرت شد چیز بسیار کمیست. گفت «به چه چیز فکر میکنی؟»، گفتم «من این همه خداحافظی کردهام توی زندگیم، خداحافظیهای سخت و طولانی که گاه بعضیهاشان برای یک عمر کافی بوده، چطور به این فکر نکرده بودم که باید توی دعاهام قبل از عذاب نار و شر شیطان و سلامتی دیگران این باشد که خدایا خداحافظی را بر من آسان کن؟».
لیدی گاگا توی مصاحبه تعریف میکرد بعد از فیلم ستارهای متولد میشود، خودش میدانسته چقدر از لحاظ روحی غرق در فضای فیلم بوده و جدا شدن برایش سخت میشده. به همین خاطر فردای روز آخر فیلمبرداری اولین کاری که میکند موهاش را سریعا بلوند بلوند میکند و نارنجیها را از بین میبرد. چند روز پیش توی آسانسور فکر میکردم چطور موهام را بلوند کنم؟ شاید باید اول از همه این دستبند را دربیاورم.
*مجری استندآپ کمدی وقتی قوانین را گفت، آخرش اضافه کرد مهمتر از همه اینکه الان خیلی لذت ببرید و بعد دوباره به زندگی سگیتان برگردید.
۱۴۰۲ فروردین ۲, چهارشنبه
ترک بیصدای سال قبل
صبح آن روز یک علی مصفای تنها بودم که در خانهی مردم از خواب بیدار شده. اهل خانه نبودند و سکوت صبح بینفصلی در جریان بود. از من اگر میپرسیدی میگفتم اول پاییز است، ولی به تقویم که نگاه میکردی صبحش زمستان بود و شبش بهار. دال توی خانهاش دوربین دارد. برای وقتهایی که پرستار بچه میآید. دوربین گوشهی هال است و اگر آن را چک میکرد میدید که با موهایی که بافتهایش توی خواب از هم پاشیده و باقیماندهای که در اثر اصالت فر خورده، خودم را رساندم به آشپزخانه. قبل از آنکه چشمهایم را بشورم کتری را روشن کردم و آبپاش گلدانها را پر کردم. برگشتم توی دستشویی و صورتم را [به زور فشارهای اجتماع و بابا که اصرار دارد باید شسته شود] شستم. موقع بیرون آمدن در دستشویی را نبستم و همین یکی از خوشیهای کوچک من به وقت تنها در خانه بودن است؛ شکستن قوانینِ نانوشتهی خانهها.
برگشتم سمت گلدانها، دال نگرانشان بود و گفته بود حتما آب بده. ولی انگشت را که به خاکشان میزدم خیس بودند. این بهترین روش باغبانیست، یک بند انگشت را داخل خاک کن و اگر خشک بود آب بده، اگر خیس بود رهایش کن. اینجا اما قانون باغبانی کافی نبود، بار امانت بود که به دوش میکشیدم. در حالی که نگران پلاسیده شدن گیاهان بودم، به امر صاحبشان قطرهچکانی آبیاری کردم و برگشتم سر میز صبحانه. صبحی که قرار بود شبش بهار شود. همچنان علی مصفا بودم که در یخچال را باز میکرد و چیزی برای خوردن پیدا نمیکرد. گشتم توی کابینت خوراکیها، یک بیسکوییت خشک پیدا کردم. برگشتم از یخچال پنیر ساده برداشتم و نشستم پشت کانتر آشپزخانه.
رفتم توی اتاق، وسایل محدودم را جمع کردم، تشک را تا کردم و چک لیست موبایل، کارت بانک، کلید را تیک زدم. از خانه بیرون آمدم و کلید را از منفذ نامههای پست داخل گذاشتم. این را سالهای پیش از نون یاد گرفتم. وقتی متوجه خیانت دوستپسرش شد، یک روز بیآنکه خبری دهد رفت خانهی پسر، وسایلش را برداشت، همه جا را تمیز کرد، گلدانها را آب داد و آمد بیرون و کلید را از ورودی نامههای پست انداخت داخل. و برای همیشه آنجا را ترک کرد.
کلید را که انداختم هنوز قابل دسترسی بود. با این اوضاع ناامنی جدید نگران بودم. دستم رد نمیشد، یک کاغذ انداختم زیر کلید و محکم هل دادم رو به جلو. پرت شد توی راهروی خانه و صدای برخوردش با زمین بلند شد. کلید را انداختم داخل و رفتم به سمت شب که شاید بهار شود.
۱۴۰۱ اسفند ۲۱, یکشنبه
مثل رد هواپیما در آسمان
ساعت چهار صبح یک جوری از خواب بیدار شدم که انگار همهی عمر خوابیده بودم و دیگر جایی نمانده بود برای ذرهای خواب اضافهتر. این قضیه خیلی وقتها پیش میآید که اگر شبها قبل از ساعت دوازده بخوابم تا صبح چندین باری بیدار شوم، ولی همیشه مقاومت میکنم و ادامه میدهم. این دفعه اما از همان اول معلوم بود که مقاومت محتوم به شکست است. گرسنه هم بودم، یادم آمد توی رژیم تغذیهم نوشته ناشتا یک لیوان شیربادام. یکی یکی چراغها را روشن کردم. شیربادام با عسل گرم کردم و آمدم نشستم روی تخت، روبروی پنجره. پاها را زیر شوفاژ جا دادم و دستها را دور لیوان گرم کردم و به تماشای رفتنِ سیاهی نشستم. سیاهی کمکم رنگ میباخت و خط و خطوط درختهای لخت پشت پنجره معلوم میشد. آسمان رو به روشنی میرفت و چراغ ماشینهای دوردست با سرعت بالایی از سمت راست به چپ حرکت میکردند. شهر روشن میشد و من به همه چیز فکر میکردم و هیچچیز حالم را بالا و پایین نمیکرد؛ حتی پیامی از سمت آن کسی که روزها و ماههای اخیرم را وارونه کرده. مثل همیشه وقتی فکرهایم عمیقتر شد سرم را به سمت چپ چرخاندم. چانه به موازات شانه. گل رز، از روزی که وارد این اتاق شدم، خشک خشک توی گلدان آب کج ایستاده. لیوان شیربادام توی دستم خالی شده. فکرهای توی مغزم هم همینطور. دراز میکشم زیر پتو و منتظرم میمانم نور، جزییات اتاق را روشن کند.
۱۴۰۰ فروردین ۸, یکشنبه
۱۳۹۹ اردیبهشت ۴, پنجشنبه
ناهار آن روز قیمه بود
۱۳۹۸ آذر ۸, جمعه
چروکهای دور چشم، چروکهای روی پیشانی
۱۳۹۸ آذر ۳, یکشنبه
یمین و یسارها
۱۳۹۸ آبان ۲۱, سهشنبه
شهربازی
۱۳۹۸ آبان ۱, چهارشنبه
هم به حرفه هم به عمل
۱۳۹۸ مهر ۲۴, چهارشنبه
۳۰- راه حل، نصف نمرهست
۱۳۹۷ دی ۱۰, دوشنبه
معنیِ استقلال
۱۳۹۶ دی ۱۱, دوشنبه
همه بیحاصلی
دراز کشیده بودم زیر میز ناهارخوری. حالت تهوع، ناشی از بیخوابی، از صبح رهایم نمیکرد. دو تا کوسن، یکی بزرگ و یکی کوچکتر زیر سرم گذاشتم و پتوی مسافرتی را رویم کشیدم. پاها را که از عصر یخ زده بودند لای پرههای شوفاژ قفل کردم. الف کوچک تماس گرفت. از خستگی به سختی حرف میزدم. دنبال راهی که امشب را منتفی کنیم. گفتم اگر خوابیدم و حالم بهتر شد برویم. خوابیدم.
زی یک پتوی صورتی پشم شیشه روی پتوی سبز انداخته بود که گرمتر باشم. «بلند شو بچهها منتظرند». دلم میخواست همهی عمرم را بگیرند، به جایش بگذارند تا فردا صبح زیر همان میز بخوابم. «بگو خستهست، خوابه. نمیتونه بیاد». احساس میکردم اگر به حرف زدن ادامه بدهم اشکهایم سرازیر میشود. درست مثل تابستان سه سال پیش که مریض شده بودم. تازه رسیده بودیم ایران و از خستگی و مریضی به تخت پناه بردم. سر شب از خواب پریدم، خودم را رساندم به آشپزخانه و اشک آرام آرام روی گونهام سُر خورد. «بلند شو. به بچهها قول دادی». کاش به آدم وزن هر کلمه را میگفتند تا بیخود حرفی را به زبان نیاورد. «گفتم اگه بخوابم و خسته نباشم». ذهنم از خواب بیدار شده بود اما چشمهام هنوز مقاومت میکردند.«خب حالا خوابیدی. پاشو. گفت غذا هم برایت میآوریم. غذای خوشمزه». خندهم گرفته بود بیآنکه لبهام حرکتی بکنند. فکر عدسپلویی که توی راه بود را میکردم. حقیقت این بود که غذای گرم من را خوشحال میکند. از جا بلند شدم. «دستشویی تمیز نیست. باید تمیزش کنیم». پتوی صورتی را کنار زدم. « تو که خواب بودی من همهجا را تمیز کردم، فقط دستشویی مانده. رفتی دست و صورت را بشوری آنجا را هم تمیز کن».
توی آینه دستشویی که لکههای آبِ سخت رویش مانده بود به صورتم نگاه میکردم. طرف راست صورتم طرح کوسنی که سرم را رویش گذاشته بودم گرفته بود. شبیه حلوای تزیین شده. روی پیشانی و چانهام جوش زده بود. یاد خانمی افتادم که شب قبل توی مغازه آرایشی بهداشتی از پوستم تعریف کرده بود. بلند داد زدم «چرا ما باید همیشه به قولمون عمل کنیم؟ وقتی که خیلیا میزنن زیر قولشون؟» زی با آن مهر مادری آمد نزدیکتر تا صورتش را ببینم. خندید و چیزی نگفت. ساعت از ۸ گذشته بود و نمیتوانستم جاروبرقی را روشن کنم. قوانین آپارتمان آدم را مچاله میکند. یاد خانه شهرک افتادم که ساعت ۲ شب هم جارو را روشن میکنی و به هیچکجای دنیا برنمیخورد. فرچه دستی را با دست راست و خاکانداز را در دست چپ گرفتم. خم شدم به سمت زمین و شروع کردم به جارو کردن. به ۲۰۱۷ فکر میکردم و دنبال روزهایی بودم که یک استیکر قرمز کنارش بزنم بگویم آها این خوب بود. لحظه سال تحویل پارسال را یادم نمیآید. اینستاگرام برخلاف فیسبوک یاد شما نمیاندازد پارسال این موقع مشغول چه خاطرهای بودید. که البته بهتر. ۱۷۰ عکس را پایین رفتم تا پارسال را پیدا کنم. رسیدم به یک عکس سیاه و سفید از یک مبل سهنفره توی خانهمان در شهر دیگر. یک ملحفه رویش کشیده شده و روی دیوار خالی از هر قاب عکس و ساعتیست. زیرش نوشته بودم در چهار روز اخیر میانگین ۱۸ساعت روزانه خواب بودهام و بقیهاش را هم به لطف قرص و مسکنها، در دنیای دیگری سیر میکردم. موها را از روی موکت کف دستشویی جمع میکردم و دوباره جارو میکشیدم. دستهی جدیدی مو به جارو میچسبید که دوباره جمع میکردم و ادامه میدادم. توی ذهنم جلو میرفتم میرسیدم به دریا. به روزِ سردِ زمستانی که توی ایستگاه اتوبوس نشسته بودم. به بعدترش که از دریا گذشتم، توی قطار نشستم و جملهای که خوانده بودم را مرور میکردم. به دوستیای که چقدر پایین و چقدر بالا داشت و آن لحظه جایی میان زمین و آسمان مانده بود. نه به زمین مینشست، نه طاقت به آسمان رفتنش را داشتم. از لب ساحل رسیدم به خانهام در لندن. اسپری تمیزکننده را به سینک روشویی زدم. با اسکاچ صورتی شروع کردم به سابیدن. به نامهای که اول ۲۰۱۷ نوشتم فکر کردم. به نامهای که هیچگاه فرستاده نشد. نامهی بلندبالایی که سرآخر به یک صفحه تقلیل شد و همانهم بیسرانجام ماند. ۲۰۱۷ را با قرصهای مسکن شروع کردم. همین است که چیز زیادی را به خاطر نمیآورم. نقطهی دلنشینش باید عید میبود. همان عیدی که شد آخرین خاطره. آخرین دیدار با آن خانه. همان عیدی که بعد از آن باید بگویم خانهای که دیگر نیست. شیر آب را باز میکنم تا کف روشویی را بشویم. آب میریزد روی زمین. پارچه سفید را از جعبه در میآورم. روی زمین را خشک میکنم و لکههای آب را تمیز میکنم. پارچه را توی سینک میشویم و بر میگردم به بهار. چرا هیچ چیز از بهار را به خاطر نمیآورم؟ این بار به توالت اسپری میزنم. فرچه را در میآورم و شروع میکنم به شستن توالت. تابستان چه شد؟ شقه شقه. کار و کار کار. کار به وقت شرق دور و غرب نزدیک. چهار صبح و ده شب و هفت صبح. نتیجه؟ در دست بررسی. سیفون را میکشم تا مواد شویند را ببرد. با دستمال روی صندلی توالت را تمیز میکنم. پاییز چی؟ بعد از این یکی فقط یک نفس راحت میکشم. هرچه بود گذشت. حالا یک کوله پشتی خالی دارم. خالی و پاره. اسپری خوشبو کننده را میزنم و بیرون میآیم.
الف کوچک زنگ میزند. ترافیک زیاد است. به تپهی همپستد نمیرسیم. برویم بالای همین تپه خودمان. جمعیت دسته دسته به سمت بلندی میرود. چکمهها را پوشیدهام. باران باریده و زمین گِلی. پا را توی چالههای گلی فرو میبرم.«شما از آن سمت بروید. از روی آسفالت» بالاخره با چکمههای گلی میرسم بالای تپه. توی تاریکی به زمین چمنی نگاه میکنم که حالا بیشتر شبیه میدان جنگ است. انگار که زیر باران، هزار اسب جنگی رویش دویده باشند. از ۲۰۱۷ میگذرم و به ۲۰۱۸ میرسم. بیهیچ خاطرهای.
۱۳۹۶ دی ۵, سهشنبه
۱۳۹۶ آبان ۱۴, یکشنبه
I make promises I can't keep
بر عکس قدیمها که برای حل مشکلم میدویدم، حالا فقط مینشینم. جانِ قدیم را ندارم پس راه قدیم را نمیروم.