‏نمایش پست‌ها با برچسب فانوس دریایی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فانوس دریایی. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ فروردین ۲۳, چهارشنبه

رویا می‌بافم

تا حدی قدر این سکوت و سکونی را که به دست آورده‌ام می‌دانم، که مثال چینی نازکی دودستی دورش نشسته‌ام مبادا کوچک‌ترین آسیبی ببیند. گلدان‌ها را می‌چیدم توی وان تا دوش را باز کنم رویشان و آب‌پاشی کنم، همزمان با خودم تکرار می‌کردم من قدر این لحظه را می‌دانم. قیمتش گران بود شاید برای همین است که قدر همه چیز را می‌دانم. قدر پیاز‌هایی که مربعی خرد می‌کنم تا روی عدسی بریزم، قدر گل‌های سرخ شمعدانی پشت پنجره، تماشای آرام و چندباره‌ی گرگ‌ومیش‌ها، لذت صبح‌های خیلی زود را، خواب راحت را، حتی قدر باران پشت پنجره را [که دشمن دیرینه من است]، قدر این کوچه‌ی طولانی را که در سرما طولانی‌تر می‌شود، قدر همه‌ چیز را می‌دانم. قدر آفتاب را بیشتر از همه، وقتی از لای کرکره خودش را می‌رساند و پیام صلح می‌آورد؛ که باخته و بازنده مهم نیست، مهم جنگ بی‌دلیل و ادامه‌داری بود که تمام شد. ظرف‌ها را می‌شستم و به خودم آمدم دیدم دلکش دارد می‌خواند، مثال همان سال‌ها. اوج گرفت و گفت:
«همچنان، که عاقبت
پس از همه شب بدمد سحر»
قدرش را می‌دانم، بسیار بسیار از دست دادم تا دوباره به دست بیاورم همه‌ی آن چیزی را که روزی به راحتی در دستم بود. قدرش ندانسته بودم. 

۱۳۹۴ اسفند ۲۰, پنجشنبه

فاش

فیس‌بوک و توییتر و اینستاگرم را با دفترچه خاطرات آدم اشتباه نگیرید. حتی وبلاگ آدم از خاطراتش جداست. از من بپرسی می‌گویم دفترچه خاطراتم را هم با خاطراتم اشتباه نگیر. روزهای سخت و مهم، خوشی و ناخوشی، بالا و پایین روزگار را که می‌بینم آنقدر مبهوت می‌شوم که نوشتن از خاطرم می‌رود. درست مثل این چند ماه. که حالا اعتراف می‌کنم کلماتم پسرکان بازیگوشی شده‌اند که به محض دیدن من، انگار که پیرمرد بداخلاقی را دیده باشند راه فرار پیش می‌گیرند. خیلی از نوشته‌های این چند وقت را هم از یادداشت‌های این ور و آنور که قبل‌ترها نوشته بودم، دزدیده‌ام؛ که چراغ اینجا روشن بماند. حالا که حقیقت را گفتم، بروم با خیال راحت به ننوشتنم برسم. به خانه تکانی و سبزه عید و امید بهار. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

صدای جیرجیرک


سیگارش رو با کبریت روشن می‌کرد. وسط شلوغی آخر شب دنبال یه راهی برای فرار کردن از آدما بود. یه جوری که نفهمیدم چه جوری، خزید تو حیاط خلوت. نشست رو میز و زانوهاشو چسوند به هم و پاهاشو گذاشت رو نیمکت. یه نگاه به آسمون کرد و سرشو پایین آورد. سیگارشو درآورد و با کبریت روشنش کرد. اون بیرون تاریکی مطلق بود.از این فاصله‌ای که من نشسته بودم به جز انعکاس تصویر خودمون، چیزی پیدا نبود. اینا رو تو شعله‌ی چند ثانیه‌ای کبریتش دیدم. تمام مدتی که بیرون نشسته بود، خدا خدا می‌کردم کسی سمتش نره. حال بکری داشت. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۶, چهارشنبه

گوشه

مشغول آماده کردن صبحانه، با میهمانم حرف می‌زدم. پرتقال‌ها را برای آب گرفتن نصف، و موز را توی مخلوط کن خرد می‌کردم. دلکش تنها منشین می‌خواند.
بوی چلو گوشت ناهار توی خانه پیچیده. مهمان مشغول کارهایش بود و من آستین بلوز جدید را کوک می‌زدم و چرخ‌ خیاطی را آماده می‌کردم. دلکش امید جانممی‌خواند. 
چای عصرانه دم آمده. با مهمان نشستیم به نوشیدنش. او با خرما. من تلخ. دلکش چو اسیر دام توام می‌خواند.
یکی دو ساعت بعد شام. مهمان خستگی در می‌کرد. من توت‌فرنگی‌ها را می‌شستم تا برای صبحانه‌ی فردا مربا درست کنم. دلکش سکوت شب می‌خواند. 
افتادم به جان آشپزخانه. به فرار از فکر و خیال. به تمیز کردن و جابه‌جایی و پر کردن نمکدان‌ها. دلکش آشفته حالی می‌خواند.
نشسته‌ام به نوشتن این سطرها. چقدر دلم می‌خواست دلکش عاشقم من بخواند. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۴, دوشنبه

هیچ وقت سوت زدن را بلد نشدم

شمعدانی خریدم. سه تا. یکی سرخ و یکی صورتی و یکی بنفش. و یک ارکیده گلبهی. و دو آلاله؛ یکی زرد و یکی قرمز. همه ی این‌ها به کنار. یک بوته یاس خریدم. 
صبح که شد راهی آن سر شهر شدم. که حواس خودم را پرت کنم، خودم را خوشحال کنم، سرگرم کنم. که فراموش کنم و بعد بخندم. و به خدا نشان دهم قدردان هر لحظه‌ی آفتابی این روزهایم. بوته‌ی یاس را از آن سر شهر دستم گرفتم و نشستم توی مترو و آدم‌های نزدیکم لبخند زدند. نشستم توی اتوبوس خندیدند و ابراز احساسات کردند. از بوی خوشش گفتند. برای پیرزن‌ها گفتم که از کجا خریدم و چقدر جای خوبی بود. گفتم که باید نوری زیادی بهش برسد و گفتم که می‌شود در آپارتمان هم نگه‌ش داشت. به خانه که رسیدم نگهبان در میانه پاسخ دادن به سوالم با نگاهی مبهوت گفت عطرش فوق‌العاده‌ست. و آنقدر این ابراز احساساتش را ادامه داد که شاخه‌ی کوچکی جدا کردم و بهش دادم. بوته‌ی یاس را گذاشتم توی آسانسور. آوردم طبقه‌ی ششم. گذاشتم پشت پنجره و حالا تمام خانه بویش را گرفته. حال من هم؛ به گمانم خوب بود.  

۱۳۹۴ فروردین ۱۶, یکشنبه

ذهن زن

غذا را بریز توی یک قابلمه‌ی تفلن. بهترین تفلن دنیا. بگذار چند ساعت روی گاز بماند. روی شعله‌ی زیاد، یا حتی کم. بالاخره می‌سوزد. بهترین نچسب دنیا هم که باشد، غذای سوخته کفش می‌چسبد.  آب بریز توی قابلمه، دو روز کنارش بگذار تا جدا شود. دو روز نشد، یک هفته بگذار. فایده ندارد. به این راحتی‌ها نیست. با ابر پاک نمی‌شود، با اسکاچ هم همینطور. وقتی که راه حلی باقی نماند، باید چشم‌ها را ببندی و بگویی خدایا من را ببخش. بعد با سیم ظرفشویی بیفتی به جان قابلمه. با کلی زور و زحمت تمیز می‌شود ولی قابلیت قابلمه از بین می‌رود. از این به بعد اوضاع همین است. همه چیز می‌چسبد به کف قابلمه و به سختی پاک می‌شود.
دل آدمی هم همین است. تا یک حدی تفلون باقی می‌ماند، وقتی سوخت، وقتی با سیم ظرفشویی افتادند به جانش همه چیز را به دل می‌گیرد و سخت از دل می‌رهاند. 

۱۳۹۴ فروردین ۳, دوشنبه

بلند فکر می‌کنم

میل به بازگشت، در ذات انسان نهادینه است؛ این را تحقیقات ثابت کرده‌اند. نه فقط در انسان، که هر موجود زنده‌ای این موضوع صدق می‌کند. همان قضیه راجعون. روح انسان در تمام عمر مهاجر است. چشمش به عقب است، به دورنمای ‌هوم‌لند. یک وقت‌هایی دقت کرده‌ای بی دلیل دلت می‌گیرد؟ روحت دل تنگ شده. فکر بازگشت رد سر دارد. همین است که انسان هیچ گاه عمیقا و کاملا شاد نیست. 

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

اگزیستانسیالیسم

این روزها چند جمله را دستم گرفته‌ام و تحویل دخترکان و پسرکانی که همه از روی لطفشان به دنبالم برای مشورت آمده‌اند(بمیرم که روی دیوار همچون منی یادگاری می‌نویسند) می‌دهم. بعد از همه‌ی حرف‌ها و راهکارها و باید‌ها و نبایدها. بعد از همه‌ی فلان کار را بکن و بهمان کار را نکن، وقتی آرام می‌گیرند و آرام می‌گیرم می‌گویم: "فقط هر تصمیمی می‌گیری تا قبل سال جدید عملی‌ش کن، بذار اگه قرار شد چیزیو فراموش کنی بگی پارسال فراموش کردم، اگه کارت انجام نشد، اگه حتی فقط یه روز از اون شکستت گذشت، مربوط به دیروز نیست، مال پارسال بوده. به امسال ربطی نداره. منم برات دعا می‌کنم" و بعد هم می‌بوسمت. سال خوبی داشته باشی. و بعدتر گوشی را خاموش می‌کنم، به حرف‌هایی که حواله‌شان کردم فکر می‌کنم. و به اینکه آخر داستان هر کدامشان چه می‌شود. 

پ.ن. لینک‌های پست قبل اصلاح شد

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه

چهار حرفه

آخر داستان، آرزو، که بالاخره آن تصمیم مهم را گرفته، بر میگردد و تصمیمش را به تنها رفیق و همدم آن روزهایش می گوید. به امید اینکه بین آن همه لشکر مخالف، همین یکه رفیق، پشت و پناهش باشد و در سنگر موافقتش امان بگیرد. رفیقش اما به سیل همان مخالفان می پیوند و می گوید اگر پشیمان شدی حق نداری بیای ور دل من گله کنی. 
این جمله را چندین و چند بار خواندم، و یا تو افتادم. درست همان لحظه ی تصمیم گرفتن. همان تصمیم مهم. مخالفت تو و پافشاری من که باور کن کار درست این است. و آن حرف تو بعد از مخالفتت، که هر کاری کردی و نتیجه هر چه شد بدان من پشتت هستم. حالا گیرم که یهو غیبت زد. شدی 'تو' ی آدم های دیگر. اما مهم همان جمله ی تو بود. هنوز که هنوز است، با نیروی آن حرف است که ادامه می‌ دهم.   

۱۳۹۳ بهمن ۱۸, شنبه

ران فارست


دیگر به هیچ چیز این دنیا دل نخواهم بستنه بادی که مرا رقصاند
و نه بارانی که مرا گریاند

به خودم که آمدم، نوشابه به دست، نشسته بودم روی نیمکت کنار خیابان، به تماشای مردمی که منتظر بودند چراغ عابر پیاده سبز شود. و احتمالا آن آدم های منتظر هم، مشغول تماشای دخترکی که کتونی های آبی روشن با بند های زرد فسفری پوشیده و با پایش در حال ضرب گرفتن با آهنگ توی گوشش بود. انگار نه انگار که چند دقیقه ی پیش پشت تلفن با حاج حسین از بزرگترین حسرت زندگی م حرف زده بودم، بهش گفته بودم که باید سخت و عمیق برایم دعا کند و بعد از قطع کردن تلفن یک آه عمیق کشیده بودم، و انگار نه انگار قبل از آن تمام خیابان را هنگام دویدن با آهنگ آرش بلند بلند خندیده بود و باز هم انگار نه انگار که قبل تر توی پارک همه‌ی روزها و اتفاقات را با خودم مرور کرده بود. همه را دویده بودم و از همه شان فرار کردم. به قول زی از یه مرحله ای به بعد هیچ چیز دوام نمی یابد، هیچ حسی ماندگار نیست. نه غم و نه شادی، نه آرزو و نه حسرت و ما از آن مرحله گذر کرده ایم. 

۱۳۹۳ بهمن ۱۵, چهارشنبه

The Lom

خب من واقعا دلم تنگ نشده بود. بحث سر دلتنگی برای او نبود، انگار که این حس در وجودم کشته شده بود. حتی خیلی مواقع احساس ناراحتی و استیصال داشتم از اینکه در جواب هیچکدام از "دلم برایت تنگ شده" هایی که به سمتم سرازیر می شد یک "منم همینطور" نمی گفتم. دروغش را هم بلد نیستم، احساسات دروغین من به حدی قلابی هستند که همان لحظه خودشان فریاد می‌زنند حقیقت ندارند و خب من هم هیچ گاه اصراری بر استفاده ازشان ندارم. 
مطمئن بودم که از سکوتم، از جوابم، ناراحت شده، اما در آن لحظه کاری از دستم بر نمی‌آمد. تا آنکه شبی دل تنگش شدم. همان لحظه برایش نوشتم که 'به خدا دلتنگتم' و بعد برایش گفتم 'دلتنگی بی اندازه' و برایم گفت که با خودش فکر می کند که همیشه دل او بیشتر تنگ می‌شود، چون وقت زیادی برای این کار دارد
و برایش گفتم، دل تنگی من هیچ گاه طول و عرض ندارد. با دست و اعداد و ارقام نمی توانم نشانش دهد. باید با نفس بگویم. گفتم وقتی اعترافش می کنم یعنی به معنی واقعی کلمه چیزی از دلم باقی نمانده و همیشه آرزو می کرده‌ام که کاش می شد آدم دل تنگ برای لحظه‌ای بال در بیاورد، برود آن کسی که می خواهد را ببیند، در آغوشش بگیرد، ببوسدش و بعد دوباره برگردد به دنیای خودش. بهش گفتم اگر این هم نشد همیشه از خدا می خواهم آن آدم را بیاورد توی رویاهام. اینطوری لااقل توی خواب می بینمش. پرسید: آنوقت توی خواب می بینیش؟
گفتم: نه، و چون نمی بینم دل تنگی ام عمیق‌تر میشود. غرق میشوم.

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

صدای جیرجیرک حیاط خونه‌ی آقاجون


یک روز هم بلند می‌شوم می‌روم بوشهر زندگی می‌کنم. یک کافه می‌زنم لب دریا به اسم خسته‌دلان بر وزن سوته‌دلان. بعد همه‌ی آدم های همیشه خسته می‌آیند کافه و پشت سر هم چای می‌نوشند و همچنان به خستگی‌شان ادمه می‌دهند. کافه سقف ندارد. موقع نوشیدن چای با همه‌ی خستگی‌شان توی آسمان سیاحت می‌کنند. کافه پر از سکوت است. 

۱۳۹۳ بهمن ۸, چهارشنبه

رویا می‌بافم

جدایی آن‌قدر سخت نبودکه نتوانیم شعری بگوییمیا گرسنگی را از یاد ببریمچه‌قدر وحشتناک استکه جدایی زیاد هم سخت نیست.*

شاید هم یک روز صبح بلند شدم و فراموش کردم. همه‌ی آنها را، آه‌دم ها را، همه ی آنهایی که توی ذهنم خانه کرده اند. و توی خانه هایشان با پنجره‌های بسته نشسته‌اند. انگار که نه انگار همسایه‌ایم. شاید فراموش کردم. همه‌ی خوشی‌ها، نا‌خوشی ‌ها. آدم بی‌دوست شاید خوشبخت نباشد، اما آرامش دارد. 

* تو درخت لیمو، من درخت سپیده‌دم | الهام اسلامی 

۱۳۹۳ بهمن ۷, سه‌شنبه

تعلمت الکثیر و غاب عنی الکثیر*


پسرک که روی ارغوان خاک می‌ریخت امید داشتم. به بلند شدنش، قد کشیدنش، سایه پهن کردنش روی زمین داغ تابستان. به گل دادنش. به ارغوانی شدنش. روی تو که خاک می‌ریختند، روی تو که خاک می‌ریختند... خاک ارغوانی بود. 
نشسته بودیم توی ماشین. انگار که بعد از مدت ها همه را نشانده باشند روبروی واقعیت و بعد مجبورشان کنند از کنار هم تکان نخورند. واکنش نشان بدهند. حرف بزنند. و خب خدا را شکر توی ماشین نشستن این شانس را به همه می‌داد که مجبور نباشند توی صورت هم نگاه کنند. صدای خنده و صحبت دختر‌ها از عقب ماشین می‌آمد، همان دخترهایی که چند ساعت بعد، تقاص چند دقیقه خنده را بیرون محوطه رستوران داده بوند. لبوفسکی بزرگ ساکت ترینِ همیشه بود. در تمام آن چند ساعت سه کلمه از او شنیدم. جناب آدرس، بر عکس حضور معجزه وارانه ی آن ایام، آنقدر بد خلق بود که جرأت نکردم بپرسم چطور می‌شود مدرس و چمران که هر دوتا شمالی-جنوبی هستند، یک جایی به هم برسند. اینطور شد که سوالم را پرت کردم توی هوا و خدا را شکر با جواب هایی هم روبرو شد. مسیح لاغر شده بود. اینقدر لاغر که می‌شد به چشم ها و حافظه ی خود شک کنی، با این همه از پیامبری اش کم نمی گذاشت. پسرک ساکت. توی فکر. خسرو خسرو شاهی هنوز برایم غریب است، صدور دستور زیاد کردن صدای رادیو، که آهنگ کردی پخش می کرد، از سوی او هم به تلطیف فضا کمکی نکرد. بحث آب نبات نعنایی هم به چند ثانیه نرسیده، تمام شد. ما دو تا هم جلو. نشسته بودیم وچاره ای جز این نداشتیم که همدیگر را دست بیندازیم، آن هم خیلی جدی، جوری که خودمان هم متوجه نشویم. 
این جور موقع ها یک را ضرب در ۱۲ می کنند. نتیجه را ضرب در ۳۰ می کنند، نتیجه را ضرب در ۲۴ می‌کنند، همینطوری پیش می‌روند تا به طولانی‌ترین عدد ممکن برسند، و بعد می گویند به اندازه‌ی ۳۱ ملیون و ۵۳۶ هزار ثانیه نبوده ای. برای من همین 'یک' کافیست. همین 'یک' هم زیادیست. بزرگ است. سنگین است. آنقدر کش آمده و با خون دل به اینجا رسیده که بیشتر از این عددی را نمی شناسم. 
یک سال است توی ماشین نشسته ایم. از بیرون تماشایمان می کنند و حرف‌ها که چه خوشحالیم و سرخوش، چه خوشبختیم و چه دنیا به کاممان است. چه جوانیم و چه و چه و چه ... . یک سال است که هر کجا نشانه ای از توست و تو را هیچ کجا نمی یابم. یک سال است که رفته ای، که ندارمت، که نیستی. و این نبودنت حجم عظیمی دارد. در دل من نمی گنجد.
کسی چه می‌داند، 'شاید ما زیادی خوشبخت بودیم' 



۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

گل همیشه‌بهار


من و زی دنیایمان هر روز شبیه‌تر می‌شود. یک رنگ و یک شکل. زی صبورترین دنیای من است. از بچگی هم همینطور بود. خیلی وقت‌ها مراعات من را می‌کرد، کمکم می‌کرد و ثابت می‌کرد خواهر بزرگ‌تر بودن هیچ هیچ هیچ به سن نیست. هر کس می‌فهمد ما با هم زندگی می‌کنیم، یک 'چه عالی' و 'خوش به حالتان' پشت سر حرفش اضافه می‌کند. اوایل این خوشا به حال بودن را نمی‌فهمیدم. تا اینکه ده روز بدون زی زندگی کردم و معلوم نبود که بتوانیم دوباره کنار هم زندگی کنیم یا نه. توی آن روزها به اندازه‌ی همه‌ی عمر جایش خالی بود. با خودم فکر می‌کردم چطور اول کار می‌خواستم بدون زی مرحله‌ی جدید را شروع کنم و مغرورانه هم به خود می‌بالیدم که هیچ نیازی به کسی ندارم. توی آن ده روز فهمیدم خیلی هم غلط کردم از این فکر‌ها به مغزم خطور کرده و بعد بیشتر قدرش را دانستم. هیچ کس توی دنیا مرا به این شفافی نمی‌شناسد. همدم هر لحظه‌ی من نبوده است و در تمام این مراحل همراه من نبوده است. هیچ‌ کس با آرامش به داد و فریادهای من گوش نکرده و هیچ‌ کس به انذازه‌ی او در مقابل من سکوت نکرده. هیچ‌ کس به اندازه‌ی او اشک‌های مرا نفهمیده و هیچ کس به اندازه‌ی او با من بلند بلند نخندیده. تا به حال کسی به اندازه‌ی او هر شب و هر روز و با هر وعده‌ برای غذاهایی که پخته‌ام ابراز احساست نکرده و هیچ کسی در زندگی من اینقدر همیشگی و پررنگ نبوده. بعضی وقت‌ها توی سکوت راه می‌رویم و می‌ترسیم که نکند حرف‌هایمان تمام شده باشد، نکند دیگر راهمان جدا شود و درست در آن لحظه همزمان سکوت را می‌شکنیم و می‌بینیم مثل هزاران بار دیگر داشتیم به یک موضوع فکر می کردیم و هر دفعه از این موضوع بی‌اندازه ذوق می‌کنیم.  اصلا مهم نیست نفر قبلی چه آهنگی را گوش می‌داده، مثل یک مسیر ممتد، نفر بعدی فقط دکمه ی پلی را می‌زند. زی لیست خرید آشپزخانه را برعکس می‌نویسد و من بی آنکه از او دلیلش را بپرسم به همین کار ادامه می دهم. پیش زی نیازی نیست غیبت کنی، او همه چیز را می‌داند و این همیشه مایه‌ی آرامش من بوده. کسی توی این دنیا هست که همه چیز را از من می‌داند. زی، نورِ من است. تولدش مبارک من است. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. 

۱۳۹۳ بهمن ۳, جمعه

دو دیقه آروم بگیر


چند وقتی بود به این نتیجه رسیده بودم و دنبال یک فرصت برای اعترافش می‌گشتم. بالاخره امشب فرصتش پیش آمد که اعتراف کنم ما همیشه هم خوب نیستیم. این را هر دویمان می‌دانیم. هر چقدر هم به روی همدیگر نیاوریم و حرف هایمان را لابه‌لای هزار لبخند و شوخی بپیچیم، باز هم از دور تقلبی بودنش معلوم است. چیزی که این وسط کمی عجیب بود انرژی زیاد از حد ما بود. حالا به حدی رسیده بودیم که باید فکری به حال سرریز این انرژی می‌کردیم. و خدا می‌داند ما کی می‌توانیم به تعادل برسیم. عطر پیاز داغ کلمات توی ذهنم را فعال کرده بود تا بالاخره کمکی باشند برای حل این موضوع. گفتم حقیقت این است که ما یک روزهایی خوبیم، و یک روزهایی تظاهر به خوب بودن می‌کنیم. روزهایی که تظاهر می‌کنیم انرژی‌مان به کف رسیده و برای اینکه کم نیاوریم دست به دامن نوشابه‌های انرژی‌زا می‌شویم، در صورتی که اصلا نیازی بهشان نداریم. و بدتر روی دستمان می‌مانند و دچار بحران زیادی بودنش می‌شویم. روزهایی که سعی بر خوب بودن داریم، زور الکی می‌زنیم. باید اجازه دهیم تمام وجودمان خالی شود، یک گوشه با خودمان خلوت کنیم، گریه کنیم، غر بزنیم، دعوا کنیم و آخر کار از شدت بی جانی به خواب برویم. فردا که شد، شروعی دوباره است. گفتم که ما یک هواپیما توی وجودمان داریم و هیچ هواپیمایی برای همیشه در آسمان نمی‌ماند. برای چند ساعت هم که شده باید روی زمین بنشیند، خستگی در کند و دوباره به پرواز کردن ادامه دهد. 
و بعد به شدت این موضوع فکر کردیم، دنبال حد و حدودش بودم. فکر کردیم خودمان را رها کنیم. روحمان مرزها را تعیین می‌کند. اینطوری می‌توانیم بنشینیم توی برج مراقبت و کنترل احساساتمان را به دست بگیریم. 
حرف‌هام که تمام شد، بوی لوبیا پلو توی خانه پیچیده شده بود. گفت لوبیا پلو را از طرف من ببوس. 

شماره هشت: برج مراقبت
شماره نه: لوبیا پلو!

پ.ن. عکس را بهار پارسال گرفته‌‌ام. چه خوب که حس آن لحظه را به یاد نمی‌آورم.