‏نمایش پست‌ها با برچسب بوشهر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بوشهر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ دی ۲۶, یکشنبه

دست‌ها زیر چانه

روبری خانه‌ام یک کانال آب طولانی و عریض و زیبایی‌ست. کمی‌ آنورتر دریاچه است. وسط شهر رودخانه و اگر یک ساعت از شهر دور شوم دریا. ساکن جزیره‌ام؛ سال‌هاست. و آنچه مرا از برگشتن به تهران می‌ترساند بی‌آبی ست. بی‌پناهی. و آنچه مرا هر روز بیشتر از قبل به بوشهر وابسته می‌کند، آب زلالی‌ست که دور تا دورش را فراگرفته. دلم را قرص می‌کند که اگر روزی روزگاری دلم گرفت، حالم خوش نبود، حوصله کسی را نداشتم، درست شبیه آن جمعه شب، می‌توانم بدوم به سمت دریا و به فاصله‌ی کوتاهی برسم به ساحل امن. بعد همه‌ی آن دلهره را پرت کنم توی آب، روش یک سوپ تند بخورم و بعد برگردم به زندگی.

۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

دیوانه شو

ایمیل دانشگاه‌ را باز کردم و خب قاعدتا باید حواسم می‌بود به جز مسایل دانشگاه، چیز دیگه‌ای آنجا نیست. ولی آدمِ منتظر قاعده نمی‌فهمد؛ همه چیز را به همه چیز ربط می‌دهد. عنوان ایمیل این بود: «بیا حرف بزنیم» و من در کسری از ثانیه با خودم یک لیست از آدم‌هایی تهیه کردم که مدت‌هاست منتظر شنیدن همچین حرفی‌ از آن‌ها مانده‌ام. تا شب مدام به خودم تکرار می‌کردم بیا حرف بزنیم بیا حرف بزنیم بیا حرف بزنیم و به این فکر می‌کردم چقدر حرف نزده مانده. چقدر رها شدم و رها کردم در میانه‌های راه. کاش کسی برایم می‌نوشت «بیا حرف بزنیم» و من شبیه شریعتیِ تازه از انفرادی آزاد شده، یک صبح تا عصر را یک نفس برایش حرف می‌زدم. درست مثل نیمه‌شب بوشهر که نمی‌دانم چطور شد همه‌چیز را یک‌جا ریختم روی صفحه، به همراه بغضی که بعد از ۴ سال برگشته بود. 
و البته که همیشه بعد از حرف زدن من می‌مانم و یک سیاره از پشیمانی.

۱۳۹۵ آبان ۴, سه‌شنبه

آفِران

دراز کشیده‌ام روی مبل. دراز که نه، اما وصلم به آن. چطور؟ کاملن وارونه: پاها را تکیه داده‌ام به پشتی، سر را برعکس آویزان کرده‌ام و دنیا را ۱۸۰ درجه متفاوت می‌بینم. این اولین فکری بود که برای خالی کردن مغزم به ذهنم آمد. گاهی همینقدر انتزاعی به موضوع نگاه می‌کنم که اگر سرم را پایین بگیرم و تکان بدهم، همه‌ی فکرها و خیالات بیرون می‌ریزد و راحت می‌شوم. 
یاد حرف‌های الف بزرگ می‌افتم. کشانده بودمش این سر شهر که یادم بدهد بیزنس پلن بنویسم. گفتم یک ایده خیلی بزرگ و خوب دارم. آنقدر بزرگ بود که برای ترسیمش مجبور بودم از نقشه‌ی کاغذی روبرویمان خارج شوم. یک ساعت توضیح داد و من کم‌کم ساکت شدم و ماتم برد. آخر سر گفت دنیای واقعی این است. حواست باشد. بعد انگار که ناراحت شد، از روبرو کردن واقعیت با منِ ۵ ساله (من به وقت رویاپردازی همینقدر کوچکم، و شاید بقیه وقت‌ها هم همینطور)، گفت اما نگران نباش. غیردست‌یافتنی نیست. دید خیره شدم و جوابی نمی‌دهم. ادامه داد بی‌خود می‌کنی عقب بکشی. گفتم نه. خیلی هم مهم نبود. اصلن ساخته هم نشد، نشد. باز گفت بی‌خود می‌کنی. و دید فایده ندارد. پرسید ایده‌ی دیگرت چه بود؟ گفتم یک کافه ساحلی. اینجا را ببین، کنار اسکله. دلم می‌خواهد یک کافه اینجا بزنم. رویای من است. بیزنس پلن نمی‌خواهد. توی خیالات من است و دلم نمی‌خواهد با قوانین دنیای واقعی با آن روبرو شوم. گفت: ببین، اید‌ه‌ی قبلی‌ت رویا بود. این یکی اتفاقا خیلی هم دست‌یافتنی‌ست. بیا تا پلنش را بنویسیم. حرفش لبخند پهنی روی صورت دخترک ۵ ساله نشاند. رفتم و چای دوم را برایش آوردم. 

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

طعم خوش آب‌هویج بستنی

این‌ها را که می‌نویسم روی کاناپه سبز خانه‌ی شهرک، نشسته‌ام. با چشم‌هایی که از خستگی می‌سوزند و دستی که از فشار کار تیر می‌کشد و انگشت کوچکش بی‌حس شده. کلمات اما جای دیگری شکل گرفته‌اند؛ اتوبان صیاد شمال و بعدتر خروجی حکیم-غرب و تمام این مسیر تا یادگار-جنوب، موعد جولان خاطرات و لحظه‌ها بود.
از صبح تا قرار آخر شب که به یمن تغییر ساعت تا دوازده و هشت دقیقه بامداد، به وقت جدید شد، چند مدل کفش و لباس مختلف پوشیده‌ام. کفش‌های بندی برای راه رفتن و لباس اسپرت با چشم‌های بی‌آرایش. بعد کفش‌های پاشنه‌دار و عبای بلند و خط چشم پشت چشم‌ها و بعدتر کفش‌های مشکی تخت و خط چشم شسته شده و سورمه‌ برای جان دادن به مردمک‌ها. این دقیقن خلاصه‌ی تابستان شگفت‌انگیز و شورانگیز من بود. روزهای پر هیجانی که هرروزش از روز قبل جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌شد.و بیست و چهار ساعت چه زمان کمی‌ست برای یک روز.
بالاخره بعد از چند سال برای حیاط خانه‌ی شهرک تاب خریدم. تخت جدید گرفته‌ام، کتاب‌خانه‌ی سفید با تک‌گل صورتی‌اش را ست تخت گرفته‌ام و کتاب‌ها را چیده‌ام. کمد را مرتب کردم، اضافه‌ها دور ریخته شده. خانه حالا بازسازی شده با همه‌ی دعواهای نجار و نقاش و بنا و گشتن  نصف شهر برای پیدا کردن سرویس چینی برای کنار روشویی. تهران را از شرق به غرب و از غرب به شرق متر کرده‌ام وچیزی حدود ۱۱۰۰ کیلومتر توی جاده‌ها گاز و ترمز گرفته‌ام. آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام را دیده‌ام و انرژی گرفته‌ام. آدم‌های جدید را شناخته‌ام و دیده‌ام و لذت برده‌ام از هم‌صحبتی با بزرگان. توی کوچه‌های تهران قدم زده‌ام. خانه‌های آجر بهمنی را نشان کرده‌ام و یاد گرفته‌ام پهلوی اول کدام و قاجاری‌ها کدامنند.جشن تولد ۲۳۰ سالگی تهران را رفته‌ام و ساعت ۱۱ شبِ بازار را دیده‌ام. این‌ها همه به کنار، که البته با این همه اهمیت به این راحتی‌ها کنار نمی‌روند، قدم در سرزمین رویاهایم گذاشته‌ام. بوشهر را دیده‌ام. لذت بردم از اینکه رویاها چقدر نزدیک و دست‌یافتنی‌اند. و امیدوار شده‌ام به روزهای پیش رو.
دو هفته اخیر به هر کس رسیده‌ام گفتم که برمی‌گردم. مصمم‌تر از همیشه به زودی برمی‌گردم. حالا دلم برگشت می‌خواهد و با همه‌ی توانم این تابستان را دویده‌ام برای مهیا ساختن این بازگشت. راه سختی در پیش است، این را خیلی خوب می‌دانم. اما اگر قرار است جانی از من گرفته شود چه جایی بهتر از این مسیر؟
حالا فقط مانده یک آرزو که به زودی محقق شود. دو سال دیگر باید صبر کنم زیر اسمم، پشت نامه‌ها، آدرس خانه‌ی شهرک باشد و من بعد از سال‌ها سفر به خانه برسم. بی‌ترس از هیچ‌ پروازی که مرا به روزهای ابری برگرداند.
روز اول نوشتم که اگر روزی برگردم، می‌گويم پشت چراغ قرمز میدان‌ صنعت بودم که این تصمیم را گرفتم. بعدها این را اضافه خواهم کرد که هر روز بیشتر از قبل، مطمئن شدم از این تصمیم. ناهار آن روز خورش قیمه بود و مامان نمی‌دانست غذای آن روز چه تاثیر مهمی در زندگی من داشت.
تهران. شب آخر

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

غوغای ستارگان


تا به الان که ۱۹ روز از شروع و پایان سفرم گذشته، به هزار و یک راه و روش کلمات را کنار هم چیدم تا جایی ثبتشان کنم و بعدها از خواندنشان دلم آرام بگیرد. اما. اما انگار هربار که حرف‌ها را دوره کردم دیدم که چه ناتوانم از ثبت آنچه دیدم   و تجربه کردم. از صبح گرم و آفتابی‌ای که تنهایی با قدم زدن و پرسه در کوچه‌ها به شبی گرم در کنار ساحل رساندمش، تا آسمان مخمل سورمه‌ای رنگی که به همراهی یک غریبه آشنا با گشت و گذار در بکرترین نقاط بندر و اطرافش به صبح سفید دوختمش. هرچه بود آغاز تحقق یک رویا بود و قوت قلبی که رویاها چقدر به واقعیت نزدیکند و چه مرز باریکی دارند، تنها اگر خودمان باور داشته باشیم به تحققشان

- عکس از اینجاست

۱۳۹۴ خرداد ۲۴, یکشنبه

قطار


ساعت‌های پایانی سفر، وقتی بیشتر لیست دیدنی‌ها تیک خورده بود، همه‌ی موزه‌ها و نمایشگاه‌ها و بناها و فضاهای دیدنی را دیده بودیم، وقتی با پارلمان هم عکس گرفته و پرچم‌های جلوی در را شمرده بودیم، رسیدیم به یک پارک بزرگ. شماره‌ی آخر لیست. با خیال راحت دراز کشیدیم وسط پارک، زیر آفتاب. دو تا بستنی دست‌ساز خریدم؛ یکی با طعم پسته و یکی هم توت فرنگی. اسموتی میوه‌های قرمز هم خریدم و رفتم کنار زی. سرم را گذاشتم روی‌ پایش و محو خیالات شدم. یکی دو ساعت که گذشت، بلند شدیم و سلانه سلانه به طرف هتل راه رفتیم. کنار اتوبان راه رفتیم و حرف زدیم. بعضی جاها برای اینکه صدایم را بشنود فریاد می‌زدم و احساس می‌کردم آتشفشانی در وجودم با حرف زدن آرام می‌شد. هنوز چند ساعتی وقت داشتیم. نرسیده به هتل روی پله‌های پارک نشستیم و به گروه موسیقی کوچکی که روبروی‌مان بود زل زدیم. آفتاب در حال غروب بود اما هنوز هم جان داشت. دست مهربانش را روی صورت می‌شد احساس کرد. بی خیالی آخر سفر، سهم من از تعطیلات بسیار فشرده ما بود. 

۱۳۹۳ اسفند ۱۶, شنبه

قول دادم

تخصص‌ش جدی گرفتن رویاهای من است. حالا هر چه باشد. هر چقدر شدنی و نشدنی. از همان لحظه‌ی اول که برایش توصیف می‌کنم با من همراه می‌شود و با چنان جدیتی بحث را ادمه می‌دهد که انگار دو قدم به تحققشان باقی مانده. توی این روزهایی که با جدیت دنبال حقیقت بخشیدن به مهمترینشان هستم، حرفشم مدام توی سرم می‌چرخد:
"حق نداری از رویایت دست بکشی. آدمی که رویا دارد خیلی قابل احترام است."

۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه


دختری داشته باشم، اسمش را بگذارم 'نورا' و مردم بوشهر مرا ام النورا صدا کنند

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِیدٌ



خرماها را دایی خریده، خاله هسته هاشان را جدا کرده و مامان آورده تا من آخر شب برای زی با شیر بیاورم و بهش بگویم با خیال راحت بخور. دو جعبه خرمای هسته شده داریم.


[تاریخ عکاسی: آبان ۹۰ - مدینه
 عنوان پست: سوره ق، آیه ۱۰]

۱۳۹۳ بهمن ۱۱, شنبه

صدای جیرجیرک حیاط خونه‌ی آقاجون


یک روز هم بلند می‌شوم می‌روم بوشهر زندگی می‌کنم. یک کافه می‌زنم لب دریا به اسم خسته‌دلان بر وزن سوته‌دلان. بعد همه‌ی آدم های همیشه خسته می‌آیند کافه و پشت سر هم چای می‌نوشند و همچنان به خستگی‌شان ادمه می‌دهند. کافه سقف ندارد. موقع نوشیدن چای با همه‌ی خستگی‌شان توی آسمان سیاحت می‌کنند. کافه پر از سکوت است.