‏نمایش پست‌ها با برچسب بهانه‌های بزرگ خوشبختی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب بهانه‌های بزرگ خوشبختی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ مهر ۲۷, پنجشنبه

اللهم الرزقنا

حاج رضا خبر ندارد با آن چشم‌های روشنش، تسبیح دستش، شال سبز دور گردنش، پالتوی انداخته روی شانه‌اش و صورت مثل ماهش، سال‌هاست من را خیره به تصویرش کرده. خبر ندارد با هر بار «لااله‌الاالله» گفتنش، خندیدنش، آن معدود غضب‌هایش، مهربانی‌اش، متانتش، صبوری‌اش و حتی طلبکاری به موقع‌ش از خدا، چه کیفی می‌کنم از تماشایش. کاش حاج رضا بداند که من حوضِ خانه‌اش را هم عاشقم، وجودِ‌ رویایی‌ خودش که جای خود دارد. 

۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

برای بار سه هزار و دویست و پنجاه و یکم

جایی نوشتم‌ « آنچه مرا می‌کشد کابوس‌هایم نیست، رویاهای من‌اند» چرا؟ چون رفته رفته تبدیل به یک رویا پرداز شده‌ام و زندگی واقعی از دستم در رفته. هیچ ایرادی هم ندارد، اما رویاها کجایند؟ دور. آخ که مشکل همین است. فاصله. فاصله.فاصله. 

۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

مامن

قیمت صندلی شاید از پارچه‌هایی که برای روکشش میخرم هم کمتر باشد اما من دلخوشم به دوختن روکش‌های تازه. گل‌گلی قدیمی را با مخمل زیتونی عوض کرده‌‌ایم. با زی نشسته‌ایم از صبح تماشایشان می‌کنیم و کیف می‌‌کنیم. خوشیم به خوشی‌های کوچیک. به بهاری که رخ نشان نمی‌دهد.

۱۳۹۴ بهمن ۱۷, شنبه

بسیار راضی‌ام از اینکه تنها مشغله‌ی این روزهام تمیز بودن شیشه‌ی عینکم است و سرم به کارم و کارم فقط یکی‌ست. 

۱۳۹۴ تیر ۱۳, شنبه

غنیمت


بی‌هوا و بی‌خبر چمدان بستم و همراه زی آمدم. آمدم نزدیک. بدون اینکه کسی بداند. از همان لحظه‌ی اول، همان رسیدنِ به فرودگاه غافلگیری‌ها شروع شد. واکنش همه‌شان را پیچیده‌ام لای یک محافظ قوی، گذاشتم توی قلبم. بک‌آپ گرفتم توی مغزم، توی دفترم و حالا اینجا. که بمانند برای همه‌ی لحظه‌های دوری. لحظه‌های دلتنگی و بی‌تابی. اشک‌های فا را که از لحظه‌ای که چمدان را تحویل می‌گرفتم و مرا دید، شروع شد و تا ساعت‌ها ادامه داشت. خانم همسایه را که با ذوق برایم دست تکان می‌داد. قایم شدن مامان پشت ستون پهن سیمانی را که جواب غافلگیری را با غافلگیری بدهد. شوک شدن بابا و هندوانه‌ای که یک جا قورت داد. واکنش دوست‌ها، نزدیک‌ترین ها. صدای جیغ بلند نون و رنگ پریده اش را یک جای امن گذاشته‌ام. شوک شدن‌ها، سکوت از سر ناباوری، تعحب از اینکه چطور فاصله‌ی هزاران کیلومتری به یک ایستگاه مترو تبدیل شده. راه رفتن دور خانه، خنده‌های بلندِ بلندِ بلند در اولین ثانیه‌های روز تولد، فحش‌هایی که شنیدم، صورت‌های متعجب، و همه‌ی 'باور نمی‌کنم'ها را. مهم‌تر از همه، ضربان قلب‌ها را. ضربان تند تند قلب‌ها را. وقتی در آغوش میگرفتمشان، همه را ثبت کرده‌ام که حواسم باشد چقدر چقدر چقدر خوشبختم. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه

معجزه


پنجره‌ی اتاقم ۲۷ درجه رو به شمال شرق است. با این وضع دیگر نیازی به کوک کردن ساعت ندارم. آفتاب هر روز صبح، بین ساعت ۸ تا ۹ روی صورتم می‌رقصد و مثل مادری مهربان، آرام آرام از خواب بیدارم می‌کند.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

نخورده مست


دلم میخواهد به همه ی اطرافینم پیغام بدهم: اردیبهشتتان مبارک. پر برکت باشد برایتان به حق همین طلوع زیبای امروز

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

تصور کن

+ واسه دسر تریفل بخریم؟
ـ موافقم
+ماست میوه‌ای؟
- موافقم
+با طعم هلو و زردآلو
- [چشمش را باریک می‌کند] نه
ـ گیلاس سیاه؟
+ موافقم [چشمک]
ـ بستنی هم بخریم
+ بخریم!
ـ کارامل؟
+موافقم [چشمک]
نویسنده بعد از پنج ماه(طولانی‌ترین دوری عمرش‌) پدرش را دیده و بعد از سال‌ها دوباره دو تایی برای خرید خانه بیرون رفته‌اند. 

۱۳۹۳ اسفند ۱۴, پنجشنبه

۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

نفس راحت

ظهر یک‌شنبه، وقتی همزمان با صدای اذان موذن‌زاده بوی قورمه سبزی زی‌پز توی خانه می‌پیچد، زندگی معنی دیگری پیدا می‌کند.