‏نمایش پست‌ها با برچسب آرامش حین طوفان. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آرامش حین طوفان. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱ اسفند ۲۹, دوشنبه

دل بستن به چیزی که دل ندارد

 یک ماگ زرد بهم داده که از پشت شبیه خروس و از جلو وقتی چشم‌هاش معلوم است، به قول خودش شبیه اژدهاست. گفته مراسم چای‌خوری صبحانه و عصرانه و شبانه را باید در این ماگ اجرا کنی و به یاد من باشی. این‌ها را وقتی یادم می‌آید که هفت روز  گذشته و لیوان بلوری چای در دستم است. ماگ توی جعبه، تو کمد. اگر غیرت داشتم توی چمدان هم نباید می‌گذاشتم ولی هنوز آنقدر رستم دستان نشدم که دلم با هر اتفاق کوچکی آب نشود. ادامه‌ی متن را وقتی دارم می‌نویسم که ۱۴ روز گذشته. این بین، یک بار مستقیم و یک بار غیر مستقیم پرسیده چند بار چای خوردی. بار اول جوابش را ندادم، بار دوم گفتم ماگ توی کمد است هنوز. و چقدر دلم می‌خواست توی کمد هم نمی‌بود. خبری از او هم نمی‌بود. خاطره‌ای هم نمی‌بود. چقدر دلم می‌خواست برای هر چیز کوچک و بزرگی انقدر نجنگم و چقدر دلم می‌خواست وقتی فرار می‌کنم، همه چیز در مبدا بماند، نه اینکه چسبیده‌تر از همیشه و گاه جلوتر از من بدود و سایه‌ش از رویم بلند نشود. این خط را که اضافه می‌کنم ۲۰ روز گذشته. فهمیده هنوز حتی جعبه را باز نکرده‌ام. پرسید هنوز هم توش چای نخوردی؟ گفتم نه. گفت نترس سمی نیست. با خودم فکر کردم چه ناخودآگاه کلمه‌ی درستی را استفاده کرده. چه چیزی سمی‌تر از این ارتباط؟ نوشتم اتفاقا خیلی هم سمی‌ست. دو روز پیش روی جعبه را خواندم نوشته بود «شکستنی». از این برچسب‌ها چرا برای آدم‌ها نمی‌سازند؟ چرا حواسشان نیست ما را لای هزار پارچه بپیچند که به راحتی نشکنیم؟ ۲۵ روز گذشته. چمدان را هل دادم روی پله‌برقی و دعوای توی ذهنم به اوج رسید. صدای بلند خودم را می‌شنیدم که حتی در مغزم با لرزش داد می‌زد: این را حتما جای مهمی می‌نویسم که هیچ‌گاه فراموش نکنم تو چه کردی، جایی که هر روز صبح ببینمش و فراموش کردنش محال شود. وسط پله‌برقی صدام پایین‌تر آمده بود. می‌گفتم حقیقتش این است که تو لیاقت محبت من را نداری. این را گفتم و اصلا شوکه نشدم. نترسیدم. نه در جایگاه بیننده، نه در جایگاه صاحب سخن. تصور صورتش برایم سخت نبود، ولی حرفم از روی احساس لحظه‌ای نبود. مثل فرمول‌های ریاضی بارها و بارها تکرار کرده بودم. به قول معلم برای اثباتش از x و y استفاده کردم نه اعداد، که همیشه قابل اثبات باشد و با همه‌ی این‌ها باز به این نتیجه رسیدم که لیاقت محبت من را ندارد. همینقدر سرد و خشک. به بالای پله‌برقی رسیدم صدام باز بالا گرفته بود و یک دفعه حواسم رفت به ویولونی که دارد در ایستگاه نواخته می‌شود. با من اوج گرفت و به بالای پله‌برقی که رسیدم در اوج تمام شد. اشک آمده بود که توی چشم‌هام جمع شود اما برگشته بود. چمدان را هل دادم به سمت پله‌های بعدی و انگار که یادم رفته باشد چند ثانیه پیش چه معرکه‌ای در ذهنم به پا بوده، به زندگی ادامه دادم. توی چمدانم همه چیز بود، به جز آن خروس زرد اژدهایی. 

۱۴۰۱ اسفند ۱۰, چهارشنبه

دستت را به من بده

برای توصیفش می‌گویم من «رییس‌جمهور بورکینافاسو»ام. به این معنی که به اندازه‌ی یک رییس‌جمهور تمام‌وقت، مشغله و مراوده و رفت‌وآمد دارم و در عین حال جایگاهم چیزی شبیه به جایگاه بورکینافاسو در مجامع جهانی‌ست. من مدتی‌ست، تقریبا طولانی، که از رییس‌جمهور بودن خسته شده‌ام و حالا می‌فهمم دوره‌های چهارساله با تعیین حد هشت سال چه انتخاب عاقلانه‌ایست. خیلی وقت است همه چیز را برای بازنشستگی آماده کرده‌ام اما هر بار آماده‌ی خروج از کاخ نه چندان سفیدم می‌شوم، به داستان‌ «آقای ما غلط کرد» برمی‌خورم. در دنیای واقعی بازنشستگی وجود ندارد. یک بار که رییس‌جمهور شدی باید تا تهش بروی. تهش آن‌جاست که از درون و بیرون ویران‌شده‌ای. برنامه‌ات دست این و آن است. آنطور که بقیه می‌گویند هستی، هستی. تقریبا هر شغلی در این دنیا دکمه‌ی غلط کردم دارد، این یکی اما ندارد. هر دفعه به وضوح اعلام شکست یا حتی ورشکستگی کردم با این موضوع روبرو شدم که تو نمی‌فهمی وگرنه همین زندگی را دوست داری. جز این را نمی‌توانی دوام بیاوری. تو شلوغی دلت می‌خواهد و هزار کوفت و زهرمار دیگر. آدمی که من باشم  طبق معمول اول برای بقا تلاش می‌کنم، مقاومت می‌کنم، هرطور شده می‌خواهم ثابت کنم که به مقدساتتان قسم من از این کار لذت نمی‌برم. ولی باز هم آقای ما غلط کرد. حالا سکوت می‌کنم فقط. هرجا بتوانم عقب می‌کشم، هرجا نتوانم دست تسلیم بالا می‌برم؛ لابد لذت می‌برم و خودم نمی‌دانم.

آن رفیق شفیق روزهای سکوت و تنهایی‌مان تکست داده که بعد از ماه‌ها هم را ببینیم. قرار که می‌گذاریم می‌گوید قبل و بعدش با فلانی قرار دارد و باید فلان‌جا برود. می‌گویم تو هنوز هم ریاست‌جمهوریت را ادامه داده‌ای؟ بیا مثل من فرار کن. به زور خودت را بازنشسته کن. می‌گوید بخدا خودم هم ناراضی‌ام، یک لحظه‌ آن ناخودگاه شرورم که از همه‌ی الگوهای غلط کپی‌برداری می‌کند آمد بنویسد که «تو غیر از این هم نمی‌توانی» بعد انگار فهمیده باشم زخم زدن چقدر ناخودآگاه و آسان است گوشی را از خودم دور کردم. براش نوشتم بیا با هم فرار می‌کنیم. برمی‌گردیم به همان خاکی که در آن تنها‌ترین بودیم. همانجا که فقط هم را داشتیم. که به عروسی غریبگان می‌رفتیم فقط و «آشنا» برایمان مفهوم غریبی بود. بیا برگردیم آنجا که نظم داشتیم، که می‌توانستیم ساعت‌های روز را فقط در انتظار شب شدن بگذرانیم. بیا برگردیم آنجا که قدرش را نداستیم. 

۱۳۹۸ مهر ۲۶, جمعه

یک روز سنگ می‌ترکه و تو آزاد می‌شی

نگارنده همزمان که دارد با خود و دنیای خودش لج می‌کند، مشغول مقاومت در برابر فروپاشی عصبی و اشک‌ریزان بهاری و جلوگیری از تصمیمات احتمالی سه‌ی نصفه‌شبی‌ست. مثل همیشه و حتی بدتر از همیشه بی‌خواب شده. قرص‌ها اثر نکرده و خستگی فیزیکی مهمانی و مهمانداری و بی‌خوابی دو شب قبل هم کمکی در به خواب رفتن نمی کند. مغزش پر است از بایدها و نبایدها، از آدم‌ها و بود و نبودها و تکرار این جمله‌ که «سطح انتظاراتتو پایین بیار زن، برسون به صفر کلوین». 

۱۳۹۶ بهمن ۲۹, یکشنبه

Blue Jasmine

کلکسیون پروانه دارم. بطری‌های کوچک و بزرگ و پروانه‌های گوناگون که چه بخواهم و چه نخواهم، در بطری را باز می‌کنند و توی خانه‌ می‌چرخند. غم، پروانه‌ی من است. گاهی توی کمد می‌چرخد، حال من خوب است. گاه روی تلوزیون می‌نشیند، فیلم‌ها و سریال‌ها تراژدی می‌شوند. گاه هم روی شانه‌ی من می‌نشیند؛ بنشینم، بخوابم، راه بروم، همه‌جوره همراهم است. 

۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد*

روزهایی هم هست که گرسنه و منگ، به زور از خواب بیدار می‌شوی. برای اینکه به اتوبوس برسی لقمه کوچکی در دست به بیرون می‌روی. سر راه دستت می‌خورد به جاکلیدی و می‌افتد و پرنده‌ی رویش می‌شکند. از در که بیرون می‌روی اتوبوس را می‌بینی تو گویا من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. مسیر را پیاده، گشنه، گز می‌کنی. سرما دست‌ها را بی حس می‌کند. می‌رسی به جلسه و در نهایت می‌گویند کاری از دست ما بر نمی‌آید. بر می‌گردی خانه که غم را بخوابی، خوابِ سقوط می‌بینی و از خواب که بیدار می‌شوی میبینی شب شده. روزهایی هم هست که باید از همان اول دست‌ها را بالا ببری و تسلیم شوی. به امید فردایش. 


*شاملو

۱۳۹۶ مرداد ۳۱, سه‌شنبه

هرکه در این بزم مقربتر است

جایی هست که بالاخره می‌فهمی هیچ‌چیز و هیچ‌کس معطل تو نمی‌ماند. هرچقدر هم اشک بریزی، غصه بخوری از هر چه شوربختی و بدبیاری، باز هم در اصل قضیه فرقی نمی‌کند. دو راه داری. اینکه تن بدهی به دام بلا و طعمه‌ شوی و فریاد من چه بدبخت بودم و روزگار با من راه نیامد بزنی، که چه حیف و نازیبا می‌شوی. لگد می‌زنی به بخت خودت؛ همان بختِ نداشته حتی. راه دوم بلند شدن و دویدن و ادامه دادن. دومی رستگاری‌ست. و چه زیبا و تماشایی.

۱۳۹۶ فروردین ۳۰, چهارشنبه

۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

شب که می‌شود



لالا لند همانقدر که به نظرم فیلم خوبی نبود، برای من فیلم مهمی به حساب می‌آید. چون تصمیمات مهمی را در حین تماشایش، وقتی روی صندلی شماره ۲۱ ردیف دوم از جلو نشسته و سرجایم ولو شده بودم و گردن به زاویه‌ی کمی رو به بالا بود، گرفتم. همان سکانس که دختر تقاضای آهنگ I ran را می‌دهد و با آن پیراهن زرد تنش می‌رقصد. 
تصمیم به شروع یک بازی گرفته‌ام که برنده باشم یا بازنده، هیچ مهم نیست. بنا را بر باخت گذاشته‌ام که حسرت بی‌جا نخورم. مهم قدم گذاشتن توی بازی و پیش رفتن در آن است. یک جای کار اما می‌لنگد. شروع کننده بازی من نیستم. نشسته‌ام به انتظار. 

۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

جوجه اردک زشت



همیشه اینطور بوده که در چنین موقعیت‌هایی یک فارست گامپ توی دلم داشته‌ام. بر خلاف خیلی‌ها، به جای اینکه در میدان نبرد بمانم و با درد و رنج بجنگم و در نهایت یا پیروز شوم و یا بازنده، بلند داد می‌زدم ران فارست و تا جان داشتم می‌دویدم. دویدن کم از جنگیدن ندارد جز آن اتفاق مهم که روبرو شدنی در کار نیست. دویدن درست همانجور که می‌بینی یعنی فرار و من همه‌ی این سال‌ها به فرار معتقد بوده‌ام. فرار می‌کردم از هرآنچه اذیتم می‌کرد و هرآنچه محکوم به پایانش بودم و پناه می‌بردم به چیزهای دیگر: به خواب، به کار و گاه به درد‌های دیگر. این دفعه اما قضیه فرق کرده. کم آورده‌ام‌ یا جان دویدن ندارم، نمی‌دانم. هر چه هست تصمیم گرفته‌ام یا شاید مجبور شده‌ام به غوطه خوردن در این رنج. ماندن و روبرو شدن. نمی‌جنگم. فقط تماشا می‌کنم ولی این تماشا کم از هزار نبرد نفس‌گیر ندارد. روزی هزار بار دوره می‌کنم؛ حرف‌ها را. نگاه‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، مسیر و مقصد و هزار و یک چیز دیگر را. نفسم را حبس می‌کنم و به خودم می‌آیم میبینم چیزی به خفه شدن نمانده و باز غوطه می‌زنم. زیر آب می‌روم. بالا می‌آيم. همین را می‌نویسم و باز «همین» چیز دیگری را به یادم می‌آورد. فکر فرار ذهنم را قلقلک می‌دهد. نگاهی به پاهام می‌کنم که بدجور غل و زنجیر شده. ای لعنت.

۱۳۹۵ آذر ۱۴, یکشنبه

نگفتمت مرو نگفتمت مرو نگفتمت مرو*

ای الف کوجک. خدا بگویم چه کارت کند. این چه پیشنهادی بود دادی؟ نصف شبی وسط این بلاد غربت که مثلن آمده‌ایم تفریح و فلان، فیلم ببینیم. چه فیلمی؟ «چیزهایی هست که نمی‌دانی». خودت هم که سر سکانس اول خوابت برده. من مانده‌ام و علی و یک ملیون و سیصد و شصت و پنج هزار فکر و خیال که توی سرم اسکی بازی می‌کنند. امشب را به احتمال زیاد نخواهم خوابید. فردا خودت برو صبحانه بخور و شهر را بگرد. پرده‌ها را هم موقع رفتن بکش.
تصدقت
زهرا

*مولانا، به کرات

۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه

دیوانه شو

ایمیل دانشگاه‌ را باز کردم و خب قاعدتا باید حواسم می‌بود به جز مسایل دانشگاه، چیز دیگه‌ای آنجا نیست. ولی آدمِ منتظر قاعده نمی‌فهمد؛ همه چیز را به همه چیز ربط می‌دهد. عنوان ایمیل این بود: «بیا حرف بزنیم» و من در کسری از ثانیه با خودم یک لیست از آدم‌هایی تهیه کردم که مدت‌هاست منتظر شنیدن همچین حرفی‌ از آن‌ها مانده‌ام. تا شب مدام به خودم تکرار می‌کردم بیا حرف بزنیم بیا حرف بزنیم بیا حرف بزنیم و به این فکر می‌کردم چقدر حرف نزده مانده. چقدر رها شدم و رها کردم در میانه‌های راه. کاش کسی برایم می‌نوشت «بیا حرف بزنیم» و من شبیه شریعتیِ تازه از انفرادی آزاد شده، یک صبح تا عصر را یک نفس برایش حرف می‌زدم. درست مثل نیمه‌شب بوشهر که نمی‌دانم چطور شد همه‌چیز را یک‌جا ریختم روی صفحه، به همراه بغضی که بعد از ۴ سال برگشته بود. 
و البته که همیشه بعد از حرف زدن من می‌مانم و یک سیاره از پشیمانی.

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

آنجا که تویی و دور از من است


اولین باری که پا بر این ساحل گذاشتم سه سال و پنج ماه پیش بود. سه روز بعد از مرگ مامانجون. سه ماه بعد از مرگ مادربزرگ دیگرم. ۱۰ روز بعد از دوری از زی. ۵ ماه بعد از شروع زندگی مجردی و زندگی در کلان شهر دنیا. ۴ ماه بعد از شروع دانشگاه و سه هفته بعد از مشکلات سفر ترکیه. ۵ هفته بعد از برف سنگین و ۸ روز بعد از جابه‌جا کردن چمدان ۳۰ کیلویی در یخبندان خیابان به وقت نیمه شب و در تنهایی. حتی مرور آنچه از شهریور تا بهمن آن سال به من گذشت برایم زجرآور و غیرقابل تحمل است. حرف از آن سال که می‌شود فرار می‌کنم به ناکجا آباد تا چیزی از آن روزها یادم نیاید. اینجا که ایستاده بودم سرتاپا مشکی پوشیده بودم. نه کسی مرا می‌شناخت و نه به احترام کسی بود. فقط می‌دانستم زندگی در من و من در زندگی رنگ باخته بودم. دو روز قبلش وقتی وارد کلاس شدم استادم با تاخیر مرا شناخت. گفت با این رنگ نفهمیدم تویی، تا اینکه جلو آمدی و صدایت را شنیدم. سه سال و پنج ماه پیش زمین خورده بودم. فرود نیامده، که سقوط کرده بودم. دلتنگ بودم، بی‌اندازه دلتنگ بودم. دلم می‌خواست با یکی از همین موج‌ها یا به چنگ یکی از آن مرغان دریایی از دنیا دور می‌شدم. اما خب زندگی ادامه داشت و دارد. 
آخرین باری که پا بر این ساحل گذاشتم ۵ روز پیش بود. رفتم لب دریا و همانجایی ایستادم که سه سال و پنج ماه پیش ایستاده بودم. اگر اغراق نکنم و نگویم انگار سه قرن گذشته، به حق است که بگویم خیلی بیشتر از سه سال از آن روزها فاصله گرفتم. بعد از آن همه اتفاق از زمین بلند شدم. روزهای خوشی آمد و پشت سرش ناخوشی. و زور ناخوشی بیشتر بود. شبیه شهد شربت تلخی ته لیوان ماند، که هر چه شیرینی و آب بی‌طعم هم رویش می‌ریختی باز هم مزه‌ی تلخی می‌گرفت. اینجا که ایستاده بودم بزرگ شده بودم، دنیا را بیشتر دیده بودم، با روزگار بیشتر جنگیده بودم، بیشتر شکست خورده‌ بودم، بیشتر نفس‌نفس‌ زده بودم، بیشتر پیروز شده بودم، هزاران برابر بیشتر گریسته بودم، کمتر خندیده‌ بودم، بیشتر کار کرده بودم، کمتر نشسته بودم، و بسیار تماشا کرده بودم. این دفعه اما می‌دانستم که قرار نیست موجی مرا ببرد یا به چنگ هیچ مرغ دریایی بیفتم. می‌دانستم زندگی ادامه دارد و خواهد داشت. تنها چیزی که مثل قبل مانده همان دلتنگی‌ست که هر روز غول بزرگ‌تری می‌شود و جان بیشتری برای مبارزه می‌طلبد. 
مهندس می‌گفت وقتی جواب یاسمن را ندادم فهمیدم پیر شده‌ام. برای من، امشب که بعد از سه سال جواب مرضیه خانم را دادم فهمیدم که دیگر پیر شدم. مرضیه خانم هم باید مراعات مرا کند؛ لبخند همیشه به لب نمی‌ماند.

۱۳۹۵ خرداد ۱۶, یکشنبه

مهمان حبیب خدا. عزیز من. قدمش رو چشم. جایش روی سر، اما در این خانه‌ی کوچکم جا برای گریه‌های شبانه کم می‌آورم. طاقتم نهایتن دو روز باشد. بعد از آن سرگشته می‌شوم

۱۳۹۵ خرداد ۱۲, چهارشنبه

ابی بخون

گریه به تنهایی قبول. اصلن رسم بر همین به تنهایی بودن است. اشک و داد و ناله و همه‌ی این‌ها به تنهایی قبول ولی باید کسی باشد که بعد از این همه اشک، دست‌هاش را دو طرف سرت بگذارد و محکم فشار دهد تا تو خود را رها کنی در امنیت آن دست‌ها. 

۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۱, شنبه

موهاي كوتاه

زني كه منم، در طوفان فقط مي‌دود و همه‌ي جانش را وسط گود مي‌‌گذارد و چشمانش را محكم فشار مي‌دهد كه نفهمد چه چيزي را تحمل مي‌كند. زني كه منم، گريه را توي دستش، لاي مشتش محكم نگه مي‌دارد تا وقت رسيدن به جزيره‌ي آرامش. آن وقت است كه مي‌شكند؛ درست جايي كه بايد پيروزي را جشن بگيرد. 

۱۳۹۴ دی ۱۴, دوشنبه

یکی از استکان‌ها - از درون - جوری شکسته که نه به دسته آسیبی رسانده و نه لب پَر شده. تَرَک وسیع است اما استکان کاربردش را حفظ کرده. مهمان بی‌خبر از همه جا، هول شده بود از شکسته بودن استکان. گفتمش نگران نباش مهم نیست. فقط. دلش شکسته، مهم نیست.