دیروز تا حالا انقدر آه و نفس عمیق کشیدهام که ششهایم به اندازهی یک قهرمان دوی ماراتن باز و توانمند شدهاند. خواستم چیزی روی توییتر بنویسم، روی اینستا بگذارم یا جای دیگر اما با یک سوال سادهی «که چه» مواجه میشدم. و یادآوری مهمتری که آنها حتی لیاقت مورد خشم قرار گرفتن هم ندارند. قضیهی وبلاگ اما فرق میکند. اینجا هر کاری دلم بخواهد می کنم؛ مینویسم که بنویسم. نه به کسی برمیخورد نه کسی به اشتباه به خودش میگیرد و خدا را شکر پای خیلیها هنوز به اینجا باز نشده (و امید است که هیچگاه باز نشود). مدتها بود که ناراحتیها و نگرانیهایم از حضور انسانها خالی بود. مشکلاتم به پایاننامه و اقامت و این اواخر جنس چوب و رنگ دیوار و ارتفاع تشک و پیدا نکردن نصاب کفپوش محدود میشد. حالا دوباره برگشتهام به دنیای پیچیدهی روابط انسانی. درست وقتی که فکر میکردم وقت درو رسیده، زمینم تبدیل به مردابی شد که نه تنها بار نمیدهد بلکه مرا در خود فرو میبرد. قبلتر اگر بود بر میگشتم سر زمین و همهی جانم را میگذاشتم تا دوباره بار دهد. تا گندم بردارم و قوت غالبم دوباره برگردد. حالا اما تنها کاری که میکنم دوری از مرداب است. به درک که آخر کار چیزی برایم نماند. دنیا خیلی هم بر اساس قانون پایستگی پیش نمیرود؛ بعضی وقتها همه چیز یک طرفه و بیمزه به پایان میرسد. حالا درست که باز هم شکست خوردهام ولی در عوض در میدان اشتباه، نبرد اضافه نمیکنم. رهاش میکنم، رهاش میکنم که بره رییس
نمایش پستها با برچسب باغوحش. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب باغوحش. نمایش همه پستها
۱۳۹۸ آذر ۱۷, یکشنبه
۱۳۹۸ مهر ۲۴, چهارشنبه
عروسک کوکی
اوایل فکر میکردم قرار است دوستان خیلی خوبی باشیم. مثلا او بشود چیزی شبیه جناب و من هم یک پیرزن عصبانی. ولی اینطور نشد. بعضی وقتها فکر میکنم ما قبلتر، در دنیایی دیگر مثلا، جایی خیلی دورتر از دیدار اولیهمان یک دعوای حسابی کردهایم و ته قلبهایمان از هم متنفریم. آنچه داستان را پیچیده میکند این است که با این حس عجیبی که داریم، همچنان مدام توی روی هم لبخند میزنیم، با هم کار میکنیم، بحث میکنم، به همدیگر کمک میکنیم و همزمان با هم بَدیم و کینه داریم و حوصلهی همدیگر را نداریم. از یک جایی به بعد برایم شبیه بازی شده. دوستی با کسی که دشمنی دیرینه(از نمیدانم کجا) با هم داریم ولی انگار هرکداممان منتظریم دیگری یک جای کار وا بدهد و بزند زیر همه چیز و نخود نخود هرکه رود خانهی خود. حداقل تا اینجای کار، اینطور نشده و دوتایمان داریم همزمان در سنگر دوستی و دشمنی میجنگیم و به مقاومت ادامه میدهیم. دنیای عجیبیست و رابطهی ما هم از عجایب این دنیا
۱۳۹۵ آبان ۳, دوشنبه
جزیره
گاه دوستان آنقدر منتظر میمانند که طاقتشان بالاخره طاق میشود و جول و پلاس جمع میکنند تا بروند از دیار دوستی. غافل از اینکه کسی در این دیار باقی نمانده که حتی شاهد رفتنشان باشد. گاه دوستان آنقدر منتظر میمانند که یادشان میرود کسی قرار نیست بیاید و همیشه قرار بر رفتن است.
دوستان طاقتشان طاق میشود و حافظهشان کم و خب از نوادگان آدمند و آدمی هم به هر چیزی عادت میکند. دوستان به همه چیز عادت میکند، حتی به نبود دوست.
والسلام.
۱۳۹۵ مهر ۸, پنجشنبه
ياغي
پنج سال پيش وقتي براي اولين بار تصادف كردم، بعد از چند دقيقه بغض، مثل يك آتشفشان منفجر شدم. حالا از ترس تصادف، شلوغي خيابان يا نگاه مردم بود يا از شدت كولي بازي هاي زن طرف تصادف نميدانم. آن موقع هنوز آنقدر بچه بودم كه بي اراده در برابر بحران ها گريه كنم و آقاي پليس دلش بسوزد تا جايي كه با وجود مقصر بودن من، به سمت زن عصباني شود. ترسم از آن اتفاق به حدي بود كه تا مدت ها از پارك وي به بالا را رانندگي نميكردم. حالا اما قضيه فرق كرده. دلسوزي پليس و روزگار در كار نيست، در عوض من پوست كلفت شده ام. يك هفته است كه دارم با كلاش ترين آدم هاي اين شهر(املاكي ها) سر و كله ميزنم و تهديدهايش نه تنها صدايم را نمي لرزاند كه بيشتر قدرتمندم ميكند تا حرف در دلم نماند و بغض نشود. حالا آنقدر بزرگ شده ام كه سكوت بي موقع نكنم و نترسم از هيچ چيز، حتي بي خانه ماندن. و آنقدر همه چيز فرق كرده كه نامه بنويسم و اين بار من تعيين كنم چه كاري چه وقتي انجام شود و اگر هم گوش نكنند آنقدر دل را به دريا زده ام كه لحظه آخري همه چيز را به هم بزنم و در نهايت وسايلم راهي انبار شود. خودم هم به سمت هتل؛ با رضايت خاطر اما.
تابستان امسال بعد از پنج سال دوباره توي فرمانيه شمالي رانندگي كردم. بي ترس. بي بغض. و با سرعت خيلي خيلي زياد!
۱۳۹۵ تیر ۱۳, یکشنبه
مثه ابر پاییز
خانه به دوش نام دیگر حلزون است، نه فیل و زرافه. من یک فیلَم با زرافهی درون، پس این صفت حلزون در زندگی من چه میکند. حساب کردم و دیدم به طور میانگین هر دو سال یک بار مشغول اثاثکشی بودهام. از خانهای به خانهی دیگر، شهر دیگر، کشور دیگر. بعضی وقتها دلم خاطرههای تکراری میخواهد که مثلن بگویم هرسال اردیبشهت در دشت شقایق میچرخیدم، یا تابستانها در خیابانهای امیر آباد قدم میزدم یا سکوت شبهای شهرک تکرار مکرراتم میبود. یا حتی تجربهی منتظر اتوبوس ماندن در کنار زمین سبز و گاوهای در حال چرا. یا کوچه سربالایی ماههای اول دوری. یا هزار و یک خاطرهی دیگر، حتی همین روزهای شلوغ لندن. بارانهای موسمی. همهی این خاطراتی که هیچکدام دوام نمیآورند و هر کدام به قطر یک لایه کاغذ باقی میمانند. کتابی نمیشوند. حتی تو عادت داری بعد از هر سلام و احوالپرسی از من بپرسی کی میآیم، تا کی میمانم. پس به من خرده نگیر که همیشه حرف رفتن میزنم.
۱۳۹۴ دی ۱۳, یکشنبه
آدم به آدم نمیرسد
گاه پیش میآید تمام غرور داشته و نداشتهات را جمع میکنی که چیزی نگویی. و طبق معمول طاقتت نمیگیرد. حالا گیرم این دفعه به جای چند ساعت و چند روز، یک سال و نه ماه و هجده روز صبر کردی، ولی نتیجه همان طاق شدن طاقت است و حرف زدن.
حرفها را تا جای ممکن کوتاه و بیاحساس نوشتم. که دو سال از آن ده سال گذشت و ماههاست چیزی ننوشتهام. بعید میدانم در هشت سال آینده هم چیزی بنویسم. آدرس بده تا دفتر را برایت بفرستم.حتی ننوشتم بیا و تحویل بگیر. حرفی از دیدار نشد. و بعد دوباره تمام غرور داشته و نداشتهی خودم و اطرافیانم را قرض کردم که چیزی نگویم، و باز هم نشد. نوشتم که مواظب خودت باش و این جمله را با نگرانی عمیق نوشتم. با خودم گفتم بس است و باز هم، باز هم، باز هم نتوانستم و ادامه دادم که به راحتی به کسی اعتماد نکن. بعد صفحه را بستم که ادامه ندهم. که احساسات جای جولان پیدا نکنند. فرداش دیدم جواب داده هنوز هم مثل قبلترهایی . نگران بقیه ای بیشتر تا خودت. جوابش را ندادم. ولی چه دلم میخواست برایش بنویسم زهی خیال باطل آدم حسابی. نگران خودمم. نگران خودی که مبادا بیبقیه بماند. بی تویی که ندارمت. بی همگانی که ترس نداشتنشان، هر چند دور و دیر و بیصدا، زلزلهی هشت ریشتری در دلم راه میاندازد؛ هر شب و هر روز.
۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۲, شنبه
مهمه
یک چتِ نیم ساعتهی خیلی جدی، وسط شلوغیهای روزم، با مسئولین اپل در مورد اینکه چرا اسمایلی زرافه ندارند!
۱۳۹۳ اسفند ۱۲, سهشنبه
سمت چپ-عقب سرم درد میکند
یک نمودار دوار است که هر دفعه تکرار میشود. او سگ میشود و من دلیل این رفتارش را نمیفهمم، پس تصمیم میگیرم عین خودش رفتار کنم و آینهای در مقابل رفتارش بگذارم. بعد از دو هفته میگوید دردش چه بوده و من میفهمم که چقدر خر بودهام و همچون نوع دیگری از سگها، از رفتارم پشیمان میشوم. این بار پروانه میشوم و دورش میچرخم تا دوباره به حالت اول برگردد و همهی این ها تقصیر زرافهی درون من است. وگرنه که من یک فیلَم. و فیلها بهکل رفتار دیگری در این شرایط دارند. توبه میکنم و قول میدهم دفعهی بعد مثل یک فیل رفتار کنم. صدایی توی گوشم میگوید توبهی گرگ مرگ است. من یک باغوحشام.
۱۳۹۳ بهمن ۲۵, شنبه
چهار حرفه
آخر داستان، آرزو، که بالاخره آن تصمیم مهم را گرفته، بر میگردد و تصمیمش را به تنها رفیق و همدم آن روزهایش می گوید. به امید اینکه بین آن همه لشکر مخالف، همین یکه رفیق، پشت و پناهش باشد و در سنگر موافقتش امان بگیرد. رفیقش اما به سیل همان مخالفان می پیوند و می گوید اگر پشیمان شدی حق نداری بیای ور دل من گله کنی.
این جمله را چندین و چند بار خواندم، و یا تو افتادم. درست همان لحظه ی تصمیم گرفتن. همان تصمیم مهم. مخالفت تو و پافشاری من که باور کن کار درست این است. و آن حرف تو بعد از مخالفتت، که هر کاری کردی و نتیجه هر چه شد بدان من پشتت هستم. حالا گیرم که یهو غیبت زد. شدی 'تو' ی آدم های دیگر. اما مهم همان جمله ی تو بود. هنوز که هنوز است، با نیروی آن حرف است که ادامه می دهم.
۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه
که با من هر چه کرد آن آشنا کرد *
...می دونی فرق ماهی ها با آدمه و قایقه و کشتیه چیه؟ اینه که اونا توی دریای زندگی تو وجود دارن. یعنی بودنشون از تو نشات میگیره...
بعد از مدتی همه مان را جمع کرد توی اتاق. گفت بیایید با هم حرف بزنیم. همه چیز را بگویید. اینطوری می شود مشکلات را حل کنیم، رو به جلو پیش برویم و درجا نزنیم. با هم دشمنی نداریم، هدف همه ی مان یکی ست. هر چه که به ذهنتان می رسد بگویید. هم نکات مثبت و هم منفی. عادلانه صحبت کنید. تمام این مدت ناله کردید، ما هم گوش دادیم. ولی دلمان می خواهد تعریف هم بشنویم. بعد از چند ثانبه سکوت، یکی یکی دست ها بالا رفت. حرف ها زده شد، و آخر کار همه سبک شده بودند، لبخند می زدند و برایشان مهم نبود حرف هایشان تاثیر می کند یا نه. مهم این بود که حرف زده بودند. و مهم تر اینکه حرف ها شنیده شده بود.
توی آن بل بشو یک دفعه صورت تو جلوی چشمانم ظاهر شد. و شروع کردم به دعوا. که ببین اگر توام یک بار عین آدم می نشستی و حرف میزدیم کار به اینجا نمی رسید. با سکوت و جواب ندادن و دور شدن هیچ چیز درست نمی شود. فقط هی خراب و خراب و خراب تر می شود، آخرش هم مثل الان، به گند کشیده می شود. داشتم توی ذهنم فریاد می زدم که آخر دیوانه! من هیچ چیز از صبوری نمی دانستم و تو با این کارهایت مرا به صبر ایوب رسانده ای. بعد دوباره صدام پایین می آمد که چه می شد یک بار چشم در چشم حرف می زدیم. گیرم که آسمان به زمین می آمد، زمین هزار تکه می شد یا هر اتفاق دیگری. نتیجه ی کار هر چه بود، مهم نیست، مهم کلماتی بود که توی دلمان نمی ماند، از چشم هایمان سرازیر نمیشد و توی گلو حبس نمی شدند. دفتر را دادی به من که برایم بنویس. ده سال بعد به سراغش می آیم و هیچ فکر نکردی که بعد از دو ماه حرفی برای نوشتن نمی ماند. نفهمیدی که من دلم نوشتن نه، که شنیدن می خواست. کاش دهان باز کنی. من هنوز هم صبورانه منتظرم. حتی برای خداحافظی. بلاتکلیفی شکنجه ی بزرگی ست.
* جناب حافظ
اشتراک در:
پستها (Atom)
