‏نمایش پست‌ها با برچسب آفتاب‌های همیشه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آفتاب‌های همیشه. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ فروردین ۹, چهارشنبه

کم زیاد است

بعد از ماه‌ها پیام دادم دلم تنگ شده، وینک؟

نوشت «انی معک». 

دلم ریخت. دلتنگی چند ماهه‌م ریخت. دلم گرم شد و باقی حرف‌هام یادم رفت، و این بار دلتنگ‌تر از همیشه شدم. 

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۰, شنبه

شرایط حساس کنونی

کلمات تاج سر ما. اگر نبودند، حتما به چند روز نکشیده از فرط این همه احساسی که در درونمان است و نمی‌توانیم بیانشان کنیم تلف می‌شدیم. جای کلمه روی چشم‌ها، توی قلب‌ها، اما همین کلمه هم جایی کم می‌آورد. هرچقدر بنویسم و کنار هم بگذارمشان باز هم گوشه‌ای از آنچه در دل و سرم می‌گذرد را نمی‌تواند بازتاب دهند. حتی همین الان که این‌ها را می‌نویسم باز هم کلمه‌ها قادر به توصیف عدم قدرت کلمه‌ها نیستند. اینطور بود که برایش نوشتم، «نوشتن دیگه جواب نمی‌ده. از سکوتم بفهم که چقدر دلتنگم.» دیگر نمی‌دانستم چطور نشان دهم از فرط دلتنگی به هزار و یک تکه تقسیم شده‌ام. قلبم مچاله شده. بعد دیدم سکوت هم جواب نمی‌دهد. نوشتم، «دیدمت میشه بغلت کنم؟» ظهر اردیبهشت بود. ظهر ما و عصر آن‌ها. 


۱۳۹۸ آبان ۲۵, شنبه

ادامه‌ی رقابت‌ها

می‌خواستم خاطره‌ی آن شبی که بعد از کلی صبوری اشکم درآمده بود را تعریف کنم که دیدم با یادآوریش هم دوباره اشک‌هام سرازیر می‌شوند. گفت ولش کن اصلا، نمی‌خواد تعریف کنی. بعد با خنده ادامه داد از این به بعد وقتی خیلی ناراحت بودی صحنه‌ی مصدومیت گومز را ببین. شروع کرد به تعریف کردن جریان مصدومیت و من انقدر درگیر شکستگی مچ پای آندره گومز شدم که کلا فراموشم شد چند دقیقه پیشش چه می‌گفتم.

چند شب بعد دوباره همه چیز به هم ریخت و اشک پشت پرده‌ی چشم‌ها آماده بود. صندلی‌ها را از نجاری فرستاده بودند و این بار برای آنکه به عقب برنگردند یک لایه‌ی فلز سنگین بهشان اضافه کرده بودند. خسته از بالا و پایین کردن پله‌ها، قرار گذاشتیم یکی از پایین صندلی را به بالایی بدهد و نفر بعد هم به بالایی که دیگر پله‌نوردی نکنیم. تصمیمی که شاید اگر از وزن صندلی‌ها خبر داشتیم، نمی‌گرفتیم. اولین صندلی را که به دستم دادند، از فشار کار آن روز و اتفاقات پیش آمده و سرمای هوا و کارهای مانده و این آخری هم سنگینی صندلی دیگر طاقتم طاق شده بود و وقتش بود بزنم زیر گریه. موبایلم دم دست نبود که توی اینترنت بگردم سراغ آن بازی و آن مصدومیت. از پسرکی که کمکم می‌کرد پرسیدم صحنه‌ی مصدومیت گومز را دیدی؟ گفت آره. گفتم دقیق برایم تعریفش کن. پیچ خوردن پای گومز و اشک‌های سان و واکنش بقیه و اخبار بعد از آن را یکی یکی برایم تعریف کرد. ۲۰ تا صندلی آهنی را به بالا فرستادیم و اشک‌ها هم پایین نیامدند. گومز هم بر خلاف آنچه بقیه فکر می‌کردند، می‌تواند دوباره  در همین فصل برای اورتون بازی کند.

۱۳۹۸ آبان ۲۲, چهارشنبه

گلشن

چند وقت پیش که مشغول تصحیح کردن یادداشتم بود اشاره کرد «و یا» اشتباه است. از آن روز به بعد هر وقت مشغول نوشتن می‌شوم، به محض اینکه به سراغ «و یا» می‌روم (که تازه متوجه شده‌ام خیلی از این ترکیب استفاده می‌کنم) یادم می‌آید اشتباه است و قبل از نوشتن در ذهنم درستش می‌کنم. بعد خیلی احمقانه به روزهایی فکر می‌کنم که ایشان در افق محو شده یا زمانه جوری پیش رفته که خبری از او نیست یا ندارم و بعد هر دفعه که به نشستن می‌نشینم با هر «و یا»یی که در ذهنم می‌گذرد یادش می‌افتم. از همین الان دلم به حال خودم می‌سوزد که چه چیزهایی قرار است دلم را بسوزاند. بله خب، قبل‌ترها ترک دیوار هم نشانه‌ای بود برای به یاد آوردن دیگری، الان به اشکالات نگارشی رسیده‌ام. تلاش مذبوهانه برای نگه‌داشتن یادها.

۱۳۹۸ مهر ۸, دوشنبه

عمرم به شمارش بود و نبودها گذشت

مامان زنگ زد به بابا که ما نزدیک خانه‌ایم، اگر می‌رسی برای ناهار بیا خانه. بابا هم جور کرد و آمد. بعد دوتایی نشستن روبروی من و من هم روی نیمکت لم داده بودم. غذا می‌خوردند و تماشایشان می‌کردم . گوشی را درآوردم و عکس گرفتم، بعد گفتم: «هیچ می‌دانید چند شبانه‌روز صبر کردم و چندین بار این لحظه را در ذهنم متصور شده‌ام تا بالاخره امروز واقعن کنار هم بنشینیم و زیر نور آفتاب ناهار بخوریم؟». بابا بغض کرد، مردمک‌های شیشه‌ایش خیس شد و گفت:‌«زندگی همینه، دور هم بشینیم. بقیه‌ش هیچ»

۱۳۹۷ مرداد ۱۶, سه‌شنبه

۱۳۹۷ تیر ۱۰, یکشنبه

بنگر

نشسته بودم روی صندلی چوبی توی حیاط، روبروی توت‌فرنگی‌ها و درخت سیب. بدنم زیر آفتاب جزیره، که عروس نازداری‌ست و سالی چند روز بیشتر رخ نمی‌دهد، نرم شده  بود و از شدت نور کلمات کتاب را به سختی می‌دیدم. بعد از این مسیر طولانی‌ای که گذرانده بودم، حالا می‌شد بدون هیچ دغدغه‌ای زیر آفتاب لم داد و کتاب مورد علاقه را خواند. نه به درس و مشق فکر کرد، نه به سفر‌های رفته و نرفته و نه به تصمیمات گرفته و نگرفته. الف بزرگ از جلوی رویم رد شد که سیخ‌های کباب را روی منقل بگذارد. هر وقت دور هم جمع می‌شویم بی‌اختیار گذشته‌مان را مرور می‌کنم. که چطور کنار هم بزرگ شدیم و قد کشیدیم. چهارتایی زیر آفتابِ بخشنده‌ی تیر ماه، چهار طرف قاب را گرفته‌ایم تا پیچ‌هاش را محکم کنیم. مثل ده سال پیش که چهارتایی روی کتاب ولو شده بودیم تا معادلی برای کلمه‌ی چسب‌زخم از دیکشنری تصویری پیدا کنیم. شبی تاریک و سرد در پاییز رسیده‌ بودیم در دل این غربت و دور هم آینده را تصور می‌کردیم. دنبال معنای چسب زخم می‌گشتیم و نمی‌دانستیم روحمان هزار برابر بیش از جسممان زخم خواهد خورد. بهتر که نمی‌دانستیم. زمانه خودش به موقع همه چیز را نشانمان داد. ما هم درست حسابی زخمی شدیم، ورز آمدیم، بزرگ شدیم، قد کشیدیم و حالا دریل به دست قاب می‌سازیم. دستی هم اگر برید، نیازی به چسب زخم نیست. هم را داریم

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۸, سه‌شنبه

۱۳۹۶ دی ۱۳, چهارشنبه

شاخه‌نبات

وقتی می‌گویم دلم‌ می‌خواهد تنها باشم، یعنی فقط خواهرم باشد. وقتی می‌گویم کاش کسی را نبینم، یعنی به جز خواهرم کسی را نبینم. وقتی ‌می‌گویم کاش کسی با من حرف نزند، یعنی خواهرم از این قضیه مستثنی‌ست. وقتی می‌گویم همه، یعنی همه به جز او و وقتی می‌گویم او یعنی فقط و فقط او. خلاصه‌ی کلام اینکه خواهرم جان من است. 

۱۳۹۶ مهر ۱۵, شنبه

به یاد همه‌ی جگرکی‌هایی که نرفتیم

آقا رضا تعریف می‌کرد: «۱۰ تا رفیقیم، دور هم که جمع می‌شیم یه آدم سالم ازمون در نمیاد. یکی دست نداره یکی پا نداره یکی نفس.» حالا شده حکایت ما. گریان راه می افتیم به سمت خانه‌ی دیگری تا دستمالی ببریم و اشکی پاک کنیم. بعد برمیگردیم در آغوش دیگری زار می‌زنیم و دو روز بعد آن‌دگر را از سیاه‌چاله‌های غم نجات می‌دهیم. ۱۰ تا رفیقیم که وقتی جمع می‌شویم یک آدم سالم از بین‌مان بیرون نمی‌آید. ولی حواسمان هست که تکه‌های خرد شده‌مان را که کنار هم بگذاریم، نفسی بالا می‌آید. بیش از این هم انتظاری نیست. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۹, سه‌شنبه

مدیریت جدید

معنی دل بستن، معنی پیوستن
معنی دل کندن، گسستن

معنی خاطره: آن‌چه بر کسی گذشته باشد و در حافظه‌اش مانده
معنی حافظه: عارضه ضبط و نگه‌داری وقایع
معنی عارضه: اتفّاق، پیش‌آمد، مرض عشق
معنی فاصله: مسافت بین دو چیز و دو کس
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری

معنی خستگی، معنی تشنگی
معنی دل‌تنگی، تیرگی

معنی انتخاب: بیرون کشیدن کسی از میان گزینه‌های موجود
معنی التهاب: اضطراب، افروخته شدن، زبانه کشیدن
معنی اضطراب: هیجانی ناخوشایند، همراه با بی‌قراری
معنی اجتناب: سازوکار دفاعی که در آن فرد از آن‌چه یادآور موارد ناگوار باشد، دوری می‌کند

تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری

معنی ابتدا، معنی اشتباه
معنی انقضا، انتها

معنی استمرار: رفتن و گذشتن پیوسته
تکرار: رفتن و گذشتن پیوسته
تکرار: رفتن و گذشتن پیوسته
تکرار: رفتن و گذشتن پیوسته

تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری، خیلی دوری
تو خیلی دوری
خیلی دوری
دوووری



+ آهنگ +

۱۳۹۵ شهریور ۳۱, چهارشنبه

طعم خوش آب‌هویج بستنی

این‌ها را که می‌نویسم روی کاناپه سبز خانه‌ی شهرک، نشسته‌ام. با چشم‌هایی که از خستگی می‌سوزند و دستی که از فشار کار تیر می‌کشد و انگشت کوچکش بی‌حس شده. کلمات اما جای دیگری شکل گرفته‌اند؛ اتوبان صیاد شمال و بعدتر خروجی حکیم-غرب و تمام این مسیر تا یادگار-جنوب، موعد جولان خاطرات و لحظه‌ها بود.
از صبح تا قرار آخر شب که به یمن تغییر ساعت تا دوازده و هشت دقیقه بامداد، به وقت جدید شد، چند مدل کفش و لباس مختلف پوشیده‌ام. کفش‌های بندی برای راه رفتن و لباس اسپرت با چشم‌های بی‌آرایش. بعد کفش‌های پاشنه‌دار و عبای بلند و خط چشم پشت چشم‌ها و بعدتر کفش‌های مشکی تخت و خط چشم شسته شده و سورمه‌ برای جان دادن به مردمک‌ها. این دقیقن خلاصه‌ی تابستان شگفت‌انگیز و شورانگیز من بود. روزهای پر هیجانی که هرروزش از روز قبل جذاب‌تر و هیجان‌انگیزتر می‌شد.و بیست و چهار ساعت چه زمان کمی‌ست برای یک روز.
بالاخره بعد از چند سال برای حیاط خانه‌ی شهرک تاب خریدم. تخت جدید گرفته‌ام، کتاب‌خانه‌ی سفید با تک‌گل صورتی‌اش را ست تخت گرفته‌ام و کتاب‌ها را چیده‌ام. کمد را مرتب کردم، اضافه‌ها دور ریخته شده. خانه حالا بازسازی شده با همه‌ی دعواهای نجار و نقاش و بنا و گشتن  نصف شهر برای پیدا کردن سرویس چینی برای کنار روشویی. تهران را از شرق به غرب و از غرب به شرق متر کرده‌ام وچیزی حدود ۱۱۰۰ کیلومتر توی جاده‌ها گاز و ترمز گرفته‌ام. آدم‌های دوست‌داشتنی زندگی‌ام را دیده‌ام و انرژی گرفته‌ام. آدم‌های جدید را شناخته‌ام و دیده‌ام و لذت برده‌ام از هم‌صحبتی با بزرگان. توی کوچه‌های تهران قدم زده‌ام. خانه‌های آجر بهمنی را نشان کرده‌ام و یاد گرفته‌ام پهلوی اول کدام و قاجاری‌ها کدامنند.جشن تولد ۲۳۰ سالگی تهران را رفته‌ام و ساعت ۱۱ شبِ بازار را دیده‌ام. این‌ها همه به کنار، که البته با این همه اهمیت به این راحتی‌ها کنار نمی‌روند، قدم در سرزمین رویاهایم گذاشته‌ام. بوشهر را دیده‌ام. لذت بردم از اینکه رویاها چقدر نزدیک و دست‌یافتنی‌اند. و امیدوار شده‌ام به روزهای پیش رو.
دو هفته اخیر به هر کس رسیده‌ام گفتم که برمی‌گردم. مصمم‌تر از همیشه به زودی برمی‌گردم. حالا دلم برگشت می‌خواهد و با همه‌ی توانم این تابستان را دویده‌ام برای مهیا ساختن این بازگشت. راه سختی در پیش است، این را خیلی خوب می‌دانم. اما اگر قرار است جانی از من گرفته شود چه جایی بهتر از این مسیر؟
حالا فقط مانده یک آرزو که به زودی محقق شود. دو سال دیگر باید صبر کنم زیر اسمم، پشت نامه‌ها، آدرس خانه‌ی شهرک باشد و من بعد از سال‌ها سفر به خانه برسم. بی‌ترس از هیچ‌ پروازی که مرا به روزهای ابری برگرداند.
روز اول نوشتم که اگر روزی برگردم، می‌گويم پشت چراغ قرمز میدان‌ صنعت بودم که این تصمیم را گرفتم. بعدها این را اضافه خواهم کرد که هر روز بیشتر از قبل، مطمئن شدم از این تصمیم. ناهار آن روز خورش قیمه بود و مامان نمی‌دانست غذای آن روز چه تاثیر مهمی در زندگی من داشت.
تهران. شب آخر

۱۳۹۵ خرداد ۳۰, یکشنبه

ریشه


نگاهش بعد از این همه به مدت که به ما خورد، بغض کرد، بعد سعی کرد اشک را بخشکاند و بخندد. طاقت نیاورد و گفت چقدر لاغر شدید. چه بلایی سرتان آمده. بعد برای چند ساعت فقط نگاهمان کرد. موهای سفیدش حالا دیگر خیلی زیاد شده، از جوگندمی به نقره‌ای رسیده. چروک دور چشم‌هاش زیاد شده و زیرشان گود افتاده. زانوی راستش درد می‌کند و موقع نماز باید پایش را دراز کند. چای را بدون قند می‌خورد. خوابش کم و سبک شده. حوصله‌اش زود سر می‌رود. سخت خوشحال می‌شود اما نه آنقدر سخت که با یک بستی تافی و وانیل به شوق نیاید. وقتی می‌رفت نامه‌ای نوشتم و گذاشتم توی کیفش. چند ساعت بعد از فرودگاه جواب نامه‌ام را ایمیل کرده. متنش با این جمله شروع می‌شود:
سلام بر ام ابيها

۱۳۹۵ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

روزش

وقتی داشتم از پشت تلفن دردم را برایش تشریح می‌کردم، نمیدانست که لرزش صدایم از درد قفسه سینه و بالا نیامدن نفس و ضربان نامنظم قلبم نیست. بغضم از دلتنگی او بود. درد هم شاید. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۶, دوشنبه

Ever Green


به دلبر

اول برنامه مجری اینطور معرفی‌اش می‌کند: «مهمان ما سرو است» و تو که سروها را می‌دانی. همیشه ایستاده. همیشه سبز. به هر زور و قیمتی، مسیر را ادامه می‌دهند: سمبل زندگی‌. که بهار و زمستان را می‌بینند، ولی خم به ابرو نمی‌آورند. از دلشان اما کسی خبر ندارد. کسی نمی‌پرسد پاییز را چگونه تاب می‌آورند. کسی نمی‌داند زمستان، با برفی که روی شانه‌شان می‌نشیند چه می‌کنند. مهمان برنامه روی سرش برف نشسته. سفید سفید. اما همین زیباترش کرده. مجری به وقت دعوت از او، طبق روال برنامه جیغ و داد نمی‌کند، دست و هورا نمی‌کشد. برخلاف همیشه، بقیه را به سکوت دعوت می‌کند، چراغ‌ها را خاموش می‌کند. در باز می‌شود و میهمان بلندبالا قدم به سالن می‌گذارد. مجری تماشایش می‌کند. جایش بودم، همه‌ی برنامه حتی به جای سوال پرسیدن، فقط تماشایش می‌کردم. اسمش کافی‌ست که یاد تو بیفتم، ولی هر لحظه که برنامه پیش می‌رود بیشتر دلم برایت تنگ می‌شود. خبرت می‌کنم برنامه را ببین، بعد پشیمان می‌شوم که کاش نبیند. چرا؟ چرایش را نمی‌دانم. پیرمرد غم دارد، اما سال‌ها خنده به لب‌های ما آورده. نوبت به ترانه‌ی معروف می‌رسد. همه دست می‌زنند و پیرمرد سکوت می‌کند. برای اینکه بی‌احترامی نباشد، دست راستش را به دست چپش که روی دسته‌ی صندلی‌ست می‌رساند. همه هم‌خوانی می‌کنند، پیرمرد به پایین خیره می‌شود. مجری می‌خندد، پیرمرد بغض می‌کند، من اشک می‌ریزم. یاد آنچه که من و تو نمی‌دانیم می‌افتد: سر آخر می‌گوید: مادرم، خسرو، خب نیستند دیگر. یاد تو می‌افتم، میان شلوغی و هیایوی خوشحالی جمعیت، حواست به جای خالی می‌رود. بقیه دست می‌زنند، تو بغض می‌کنی. سن و سالی ندارد، اما دلم می‌خواهد پیرمرد خطابش کنم، چون دوستش دارم. چون دوستت دارم.چون محو تماشای سپیدی موهایش شده‌ام. چون یادم می‌آورد «دیگه دنبال آهو دویدن فایده نداره...».
مانده بودم سر دوراهی که کدام عکس را انتخاب کنم. عکس بغض یا خنده‌اش را. ازش لبخند خواستند و پیرمرد بی‌منت خنده بخشید. عکس بغض را انتخاب کردم، چون همانجا بود که دلم به معنی واقعی کلمه به سمتت رفت. فرسنگ‌ها فاصله را طی کرد و نشست ور دل خودت. اما اوجش همان خنده بود. همان جا که دست‌ها را قفل می‌کند و با صدای بلند می‌خندد. همانجا که یادت می‌رود از اولین لحظه که وارد شد، از اولین کلمه که گفت، از اولین به بغض که کرد، از اولین سکوت که حاکم شد، بیننده را آرام می‌کرد، به فکر فرو می‌برد. غمگین می‌کرد حتی. نه از آن غم‌های بد؛ از آن غم‌های سرمایه، از آن ثروت‌ها و درهای گرانی که به هرکس ندهندش. همانجا که همه‌ی این‌ها را کنار می‌گذارد، انگار که آدم دیگری باشد، رها می‌خندد. سر خیابان باغ فردوس، روی سکوی‌های سیمانی نشسته بودی، دست‌هات در هم قلاب شده بود و می‌خندیدی. رها می‌خندیدی. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

قصه شب


جای خالی را با کلمه مناسب پر کنید.حافظه‌ی خوبی ندارم اما صداش توی آن شب تابستانی تا آخر عمرم از یاد نمی‌رود که می‌خواند: «نیست در عالم ز هجران تلخ‌تر/ هرچه خواهی کن ولیکن آن مکن»* . گفته بودم که فاصله را جدی بگیر. گفته بودم فاصله حقیقت دارد و هیچ ‌چیز به اندازه‌ی فاصله‌ واقعی نیست. واقعیت سنگین. بلایی به سرت می‌آورد که بعد از مدتی حتی به خواب هم نبینیش. گفته بودم برایت که تو را در خواب هم پشت صفحه‌ی مانیتور می‌بینم؟ گفته بودم که در رویا هم دوریم؟ اینجاست که رویا و واقعیت به هم می‌رسند. در تلخ‌ترین جای ممکن. حالا برایت بگویم دلتنگی سنگین‌ترین وزنه‌ی دنیاست. همانی که روزها و ماه‌ها و سال‌هاست که به دوش می‌کشم و اگر دیدی کمرم خم شد از بار همین غم بوده. اگر دیدی چمدان برگشتن بستم بدان کم آورده‌ام و خسته شدم از بس که به وقت تماشای تو، یک چشم به صورت تو داشتم و چشم دیگرم به ساعت که لحظه‌ی فراق دوباره نزدیک است. به قول جناب «چیزی که چاره‌ش دیداره، نسخه پیچیدن نداره» و خب جای خالی را با هیچ کلمه‌ی مناسبی نمی‌شود پر کرد. جای خالی فقط با دیدار پر می‌شود.  


*مولوی

۱۳۹۵ فروردین ۱, یکشنبه

چونی بی من

دیشب وقت برنامه‌های تحویل سال خواستم زنگ بزنم میم که شبکه سه رو ببینه یادم اومد دو سال و خورده‌ایه که نیستش
وقت سحر مامان خونه مامان‌جون بود و خواستم باش حرف بزنم یادم افتاد که بالش زیر سرش مال مامانجونه و این یعنی صاحب بالش جای بهتری خوابیده
امروز صبح خواستم زنگ بزنم عمه‌ها و عید رو تبریک بگم، آماده‌ شدم که چهار تا تماس تلفنی بگیرم و یادم اومدم چهارمی که مادربزرگم باشه چهارساله که نیستش. 
مرده‌ها که تکلیفشون معلومه. دست ما کوتاهه از اونا. نه دست اونا از دنیا اما زنده‌ها هم کمتر از اونا آشوب تو دل آدم راه نمی‌ندازن. نگم برات از همه‌ی تماسایی که دلم خواست بگیرم و نگرفتم و نشد و خب. لابد زندگی همینه. 

۱۳۹۴ اسفند ۱۷, دوشنبه

در مسیر بادها



چه خوشمان بیاید چه نیاید، روزهای دوستی‌مان، اوج و فرودش تقریبا همه در ناخوشی بوده. بحث ناشکری و این حرفا نیست. همیشه گفته‌ایم که عاشقیم بر لطف و بر قهرش. خواستم همش را بندازم تقصیر میم، که هنوز هم با رفتنش مقصر اعظم است، دیدم انصاف نیست. روح‌انگیز شریفیان توی کتابش چیزی نوشته بود با این مضمون که از غربت دلش به تنگ آمده و بعدها فهمیده نطفه‌اش در غربت بسته شده. حکایت نطفه دوستی ما هم همین می‌شود. نشان به همان نشان که دیدار اولمان در مراسم ختم بود. بعدتر توی خیابان کریم‌خان بودیم، پیاده روی با کفش‌هایی که به شدت پایت را می‌زد. یا نشستن روی تخت سنگ وسط خانه هنرمندان که یادم نیست سر تو روی شانه من بود یا سر من روی شانه تو. هر چه بود، گلایه از روز و روزگار بود. یا مثلا روزهای دوبی و بی‌طاقتی من. یا خداحافظی نیمه‌کاره بام. و همان یای بزرگ: مرگ میم. و حتی بعدترش. تا همین دیروزها. تا همان عصر پاساژ گلستان. یا بعدتر و بدتر، پنج‌شنبه‌ی ظهر تابستان که انگار پاییز حمله کرده بود. تا برگشت از خانه‌ی میم. سکوت در ماشین. تا جردن. ولیعصر.
از همه‌ی این دیدارها. از همه‌ی این رویارویی‌ها که اگر نگویم همه‌شان، بیشترشان شاهد بغض و اشک‌مان بوده‌اند، لحظه‌هایی را جدا کرده‌ام. قاب کرده‌ام توی ذهنم که هزار هزار بار تکرارشان کنم و  مجال فراموشی پیدا نکنند. چند نفر توی این دنیا پیدا می‌شوند که تو در اوج گریه، بلند بلند همراهشان بخندی؟ چند نفر هستند که هر چقدر دور و بعید باشند، خیالت از بودنشان راحت است؟ توی ذهنم قاب به قاب هر لحظه را دارم. لحظه‌ای که دست‌هام را محکم توی کافه مسعودیه گرفته بودی. همان لحظه که خنده‌ام از ترس به اشک رسید و تو دست‌هایم را محکم‌تر فشار دادی تا خیالم راحت باشد به حضورت. و من چقدر خوشبختم که خدا در همه‌ی روزهای سخت، تو را برایم کنار گذاشته. تویی که بی‌اندازه برایم بوده‌ای.
ولیعصر را، از سر تجریش تا پارک‌وی با آدم‌های زیادی قدم‌ زده‌ام. سرازیری را پایین آمده‌ام با دوست و آشنا و غریبه. ولی از بین همه‌ی آدم‌ها، در خاطرم می‌ماند، که با تو 'سربالایی' ولیعصر را قدم زده‌ام. تقلای رسیدن از جردن به لمیز برای زنده ماندن. تقلای سرپا ماندن، وا ندادن، ادامه دادن. و چه خوب از زبان تو، همیشه حق با من است. آدمی‌ست دیگر. دلش گاهی حق مطلق می‌خواهد، هرچقدر هم با منطق جور درنیاید و تو حواست به همه چیز هست. به این حق مطلق بی‌منطق من.
هزار بار توی دلم، توی ذهنم با خودم تکرار کردم حواست باشد یادداشت تولد می‌نویسی. از غم و غصه و گریه و این حرف‌ها ننویس. ولی چه باک؟ می‌نویسم که بیشتر ببالم به تو. که خسته شدی، خم شدی، اندوهگین شدی، اما نشکستی. همین بس نیست که ببالیم به تو؟ به تو که هر روز زیباتر می‌شوی و زیباییت دنیای مرا تماشایی‌تر می‌کند. حالا بیا تا برایت بخوانم؛ ناز انگشتای بارون تو باغم می‌کنه. تولدت مبارک طلا.