‏نمایش پست‌ها با برچسب چایی با طعم لیمو عسل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب چایی با طعم لیمو عسل. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۱ اسفند ۲۹, دوشنبه

دل بستن به چیزی که دل ندارد

 یک ماگ زرد بهم داده که از پشت شبیه خروس و از جلو وقتی چشم‌هاش معلوم است، به قول خودش شبیه اژدهاست. گفته مراسم چای‌خوری صبحانه و عصرانه و شبانه را باید در این ماگ اجرا کنی و به یاد من باشی. این‌ها را وقتی یادم می‌آید که هفت روز  گذشته و لیوان بلوری چای در دستم است. ماگ توی جعبه، تو کمد. اگر غیرت داشتم توی چمدان هم نباید می‌گذاشتم ولی هنوز آنقدر رستم دستان نشدم که دلم با هر اتفاق کوچکی آب نشود. ادامه‌ی متن را وقتی دارم می‌نویسم که ۱۴ روز گذشته. این بین، یک بار مستقیم و یک بار غیر مستقیم پرسیده چند بار چای خوردی. بار اول جوابش را ندادم، بار دوم گفتم ماگ توی کمد است هنوز. و چقدر دلم می‌خواست توی کمد هم نمی‌بود. خبری از او هم نمی‌بود. خاطره‌ای هم نمی‌بود. چقدر دلم می‌خواست برای هر چیز کوچک و بزرگی انقدر نجنگم و چقدر دلم می‌خواست وقتی فرار می‌کنم، همه چیز در مبدا بماند، نه اینکه چسبیده‌تر از همیشه و گاه جلوتر از من بدود و سایه‌ش از رویم بلند نشود. این خط را که اضافه می‌کنم ۲۰ روز گذشته. فهمیده هنوز حتی جعبه را باز نکرده‌ام. پرسید هنوز هم توش چای نخوردی؟ گفتم نه. گفت نترس سمی نیست. با خودم فکر کردم چه ناخودآگاه کلمه‌ی درستی را استفاده کرده. چه چیزی سمی‌تر از این ارتباط؟ نوشتم اتفاقا خیلی هم سمی‌ست. دو روز پیش روی جعبه را خواندم نوشته بود «شکستنی». از این برچسب‌ها چرا برای آدم‌ها نمی‌سازند؟ چرا حواسشان نیست ما را لای هزار پارچه بپیچند که به راحتی نشکنیم؟ ۲۵ روز گذشته. چمدان را هل دادم روی پله‌برقی و دعوای توی ذهنم به اوج رسید. صدای بلند خودم را می‌شنیدم که حتی در مغزم با لرزش داد می‌زد: این را حتما جای مهمی می‌نویسم که هیچ‌گاه فراموش نکنم تو چه کردی، جایی که هر روز صبح ببینمش و فراموش کردنش محال شود. وسط پله‌برقی صدام پایین‌تر آمده بود. می‌گفتم حقیقتش این است که تو لیاقت محبت من را نداری. این را گفتم و اصلا شوکه نشدم. نترسیدم. نه در جایگاه بیننده، نه در جایگاه صاحب سخن. تصور صورتش برایم سخت نبود، ولی حرفم از روی احساس لحظه‌ای نبود. مثل فرمول‌های ریاضی بارها و بارها تکرار کرده بودم. به قول معلم برای اثباتش از x و y استفاده کردم نه اعداد، که همیشه قابل اثبات باشد و با همه‌ی این‌ها باز به این نتیجه رسیدم که لیاقت محبت من را ندارد. همینقدر سرد و خشک. به بالای پله‌برقی رسیدم صدام باز بالا گرفته بود و یک دفعه حواسم رفت به ویولونی که دارد در ایستگاه نواخته می‌شود. با من اوج گرفت و به بالای پله‌برقی که رسیدم در اوج تمام شد. اشک آمده بود که توی چشم‌هام جمع شود اما برگشته بود. چمدان را هل دادم به سمت پله‌های بعدی و انگار که یادم رفته باشد چند ثانیه پیش چه معرکه‌ای در ذهنم به پا بوده، به زندگی ادامه دادم. توی چمدانم همه چیز بود، به جز آن خروس زرد اژدهایی. 

۱۴۰۱ اسفند ۱۷, چهارشنبه

تاملات بازگشت

 تیم‌های بزرگ سری‌-بلیت‌های سالیانه دارند که صف انتظار خرید بعضی‌هاشان چند ساله است.اگر تصمیم بگیری جایت را تمدید نکنی معلوم نیست دوباره در آن استادیوم خانگی بتوانی به راحتی صندلی پیدا کنی، یا از آن مهمتر، آنجا خانه تو باشد.

آدم وقتی از یک شهری می‌رود، وقتی ترکش می‌کند و بلیت‌های رفت‌ش از آن شهر به بلیت برگشت تبدیل می‌شود، وقتی دیگر آنجا خانه‌ای ندارد، همه‌ چیز به طرز ناجوانمردانه‌ای از دستش می‌رود. حق‌ش از آن شهری که بهار و زمستانش را گذرانده از دست می‌رود. خیابان‌هایی که صدای بلند هیلتی را برای بهتر شدنشان تحمل کرده دیگر مسیر روزمره‌اش نیستند. تو مال آن شهر نیستی. درست مثل یک رابطه‌ی عاطفی. لانگ دیستنس هم جواب نمی‌دهد. به محض اینکه آن کلید را تحویل دادی نه تو مال آن شهری و نه آن شهر مال تو. سهمت از آن شهر خاطره می‌شود. افعالت در توصیفش ماضی می‌شوند؛ اینجا یک رستوران بود، اینجا زیرگذر بود، اینجا خانه‌ای در حال ساخت بود و از همه غمگین‌ترشان: اینجا خانه‌ی من بود.

مثلا ما الان ۱۱ سال است که از آن شهر کوچک در شمال جزیره رفته‌ایم. همه چیز آنجا عوض شده. توی شهری که فقط یک آپارتمان ۴ طبقه وجود داشت و چیزی به نام خانه نوساز وجود نداشت، پر شده از آپارتمان‌های نوساز. ما الان ۱۱ سال است که از آن شهر رفته‌ایم ولی هر دفعه که برای سفر می‌رویم (و حواسم هست که به آنجا برنمی‌گردیم، به آنجا می‌رویم)  مثل یک آداب سنتی باید وارد آن کوچه با کف پوش‌های قرمز شویم و برای لحظه‌ای هم شده با آن خانه‌ی آخرمان دیدار کنیم. چشم در چشم همسایه‌ها نندازیم که هنوز هم مثل قدیم حواسشان به همه چیز است و زودتر از صاحب‌خانه می‌فهمند لوله‌های خانه‌ی همسایه نشتی داده. به اندازه یک دور زدن در کوچه فرصت تماشا داریم و بعد در یک سکوت غریبی بر می‌گردیم به آسفالت‌های طوسی. 

حالا بیشتر از یک سال است که از این شهر بزرگ جزیره هم رفته‌ایم. خانه را که تحویل می‌دادیم من اینجا نبودم. قصه همان قصه‌ است. هنوز تلاش می‌کنم که خودم را جزوی از اینجا بدانم. ۵ دقیقه مانده به شروع بازی هنوز امیدوارم که راهی به داخل استادیوم باز کنم. خانه‌ام این بار تقسیم شده. کتاب‌هام توی کتابخانه نون است. خانم شین حوله‌های مهمان و سفره‌های رنگی‌م را برداشته، الف بزرگ میزی را که خودم ساختم توی اتاقش گذاشته تا یادگاری بماند. دو تا جعبه شخصی‌م مانده در انباری آقای پ. پلوپز رفته برای خانم ط و من وقتی وارد این خانه‌ها می‌شوم احساس می‌کنم شهر هنوز مرا کاملا پس نزده. هنوز می‌تواند مال من باشد. خیالبافی بی‌خود می‌کنم. درست است که به استادیوم راه نمی‌برم، اما انگار از سوراخ‌های دیوار می‌توانم بازی را ببینم. سعی می‌کنم به صندلی‌ها نگاه نکنم. حواسم به بازی باشد و بدانم کسی قرار نیست منتظر من بماند. خانه مثل طبیعت، انتقام می‌گیرد از من، که تنهایش گذاشتم. 

۱۳۹۸ دی ۵, پنجشنبه

من گنگ خواب دیده

یک جایی هست وسط داغی کویر لوت و سرمای آلاسکا. یک جایی هست زیر دریاها و بالای ابرها. یک جایی هست که آدم نه پاش به زمین می‌رسد نه دستش به آسمان. یک جایی درست شبیه به اینجا که من نشسته‌ام، که حرف بسیار دارم ولی نمی‌توانم اینجا بنویسم. توی نامه نمی‌توانم بنویسم، رو در رو اگر ببینمش نمی‌توانم بگویم. این حرف‌ها جمع می‌شود روی دل من، اشک می‌شود روی گونه‌ی من، آه می‌شود در درون سینه‌ی من ولی باز هم حرف نمی‌شود در دهان من. یک جایی هست در ناکجا آباد. که اگر به هزار زیان مرده و زنده دنیا هم مسلط باشی اجازه‌ی حرف زدن نداری. 

۱۳۹۸ مهر ۹, سه‌شنبه

پاییز به مثابه‌ی مسابقات وزنه‌برداری سنگین‌وزن‌ها

ساعت ۳ ظهر بود. رفتیم توی مغازه دنبال یک جفت دستکش، بیرون که آمدیم شب شده بود. شب که نه اما آسمان سیاه بود و به کیفیت دوش هتل‌های ۵ ستاره باران می‌بارید. برنامه عوض شد، نشستیم توی ماشین و خودمان را رساندیم به خانه و رفتیم زیر پتو و قرار شام را کنسل کردیم. دو تا بغض بودیم که به بیرون نگاه می‌کردیم و به روی خودمان نمی‌آوردیم. خوابیدیم توی روزی که شب بود و بیدار شدم توی شبی که شب‌ترین بود. توی آن حالی  که نه می‌دانستم کجایم و چه وقت روز و سال است، فقط یک سوال توی ذهنم بود: «سال دیگه این موقع من کجام؟» 

۱۳۹۸ مرداد ۲۹, سه‌شنبه

چایی بعد از آب‌یخ





نمی‌خواهم روضه‌ی تکراری بخوانم که امان از تکنولوژی و ثبت تصاویر در خاطره‌ی دنیای مجازی و بدتر از آن، یادآوری آن خاطرات. نمی‌خواهم آه و ناله سر دهم که چند سال گذشت و انگار هزار سال گذشته و در عین حال انگار همین دیروز بود. نمی‌خواهم الکی ادای کلید اسرار دربیاورم و بگویم جالب است که با آن‌که آن روز یک قرار دونفره بود، عکسی که من گذاشته‌ام از صندلی تک‌نفره‌ی پشت پنجره‌ی کافه‌ست. حتی نمی‌خواهم بگویم آخرش تنهایی‌ست. دلم می‌خواهد بگویم آدم گاهی دلش تنگ می‌شود ولی حقیقت آن است که دلم تنگ نیست. فقط مرور می‌کنم صندلی‌های تک نفره و میز‌های دونفره و سرپاینی ولیعصر را

۱۳۹۷ مرداد ۲۱, یکشنبه

من نوشتم بارون



احتمالا اولین‌ بارها برای مسابقه‌ی مشاعره‌ی مدرسه پشت سر هم تکرار می‌کردم «دردم از یار است و درمان نیز هم». انقدر تکرار کردم تا حفظ شوم. حرف د زیاد به کار می‌آمد. سال‌ها گذشته و خیلی از آن بیت‌ها از خاطرم رفته ولی آخرش رسیدم به همین که دردم از یار است و درمان نیز هم. حرف د زیاد به کار می‌آمد پس بعد از آن یاد گرفته بودم «درد ما را نیست درمان الغیاث» و حالا دوباره به همین رسیدم که نیست درمان. الغیاث. رک و راست بگویم. متنفرم از اینکه حرف‌هایم را اینجا بنویسم تا غیرمستقیم به تو برسند. تا شاید ماهی و سالی یک‌بار از اینجا رد شوی و شاید چشمت به بعضی کلمات بخورد و شاید حدس بزنی با توام و شاید برای لحظه‌ای به من فکر کنی. رک و راست‌تر بگویم متنفرم از اینکه از ترس اینکه اینجا را بخوانی و غرورم بشکند مدام مجبور شوم سکوت کنم و چیزی نگویم؛ از ترس آنکه بفهمی هنوز هم روزهای زیادی مثل پرنده‌ای که در اتاق حبس شده باشد هزار بار به شیشه‌ی پنجره می‌خورم و به زمین می‌افتم. 

همه جای دنیا دعوا سر این است که فلان دولت و بهمان حکومت چه چیزی را از مردمانش دریغ می‌کند. مردمان هم همه جای دنیا صبح‌تاشب و شب‌تاصبح می‌کوشند تا به آنچه از آن‌ها دریغ شده برسند. ولی طلبکاری من نه از دولت‌ها و حکومت‌هاست نه از روزگار و قوانین. طلبم از آدم‌هاییست که وجودشان را دریغ می‌کنند. حالا به هر دلیلی؛ این عین نامردی‌ست.

حالا انگار که برای همه چیز دیر شده باشد، فقط منتظرم نوبت به ی برسد تا بگویم «یاد باد آن کو به قصد خون ما/عهد را بشکست و پیمان نیز هم» و بعدبه  تقلا و کوبیدنم به شیشه‌ی پنجره ادامه دهم.

۱۳۹۷ اردیبهشت ۱۹, چهارشنبه

یا اگه شد دیگه عاقل نمی‌شه

کاش لااقل آن خانم نام دیگری داشت که دل من اینطوری از طبقه‌ی سی‌ام برج به پایین پرتاب نمی‌شد. نام دیگری ندارد و من با هر بار خواندش رو به آسمان می‌روم و بعد با سر به زمین کوبیده می‌شوم. مقصر هم خودمم. انتظارات بی‌جا دارم

۱۳۹۶ بهمن ۲۵, چهارشنبه

۱۷۰۰ درجه سانتیگراد

گوگل می‌کردم که یک شیشه‌ی کوچک اگر بشکند، به چند تکه تقسیم می‌شود. می‌دانستم سوالم جوابی ندارد، ولی پرسیدم.  گوگل اگر آدم بود باید می‌پرسید: چطور؟ و من در جوابش می‌گفتم موبایلم از دستم افتاد. خرد شد. و بعد گوگل می‌گفت: همین؟ و بعد می‌گفتم نه. قبلش دلم شکسته بود. آنقدر زیاد که شیشه دوباره به ماسه تبدیل شود

۱۳۹۶ بهمن ۱۰, سه‌شنبه

خورشید روشن مارو دزدیدن*

تصوری که داشتم آن زن قوی‌ای بود که همه‌ی بالا و پایین‌ها را رد می‌کند. بعد می‌نشنید به تعریف روز‌هایی که گذشت و با غرور بی‌اندازه در چشمانش، فریاد می‌زند که دوام آوردم و دم نزدم. تصورم اما از تصویر این روزها دور است. شده‌ام آن زنی که به آنچه هست و نیست چنگ می‌زند و به هرکس که می‌رسد از دردهایش می‌گوید. نامه می‌نویسد و حرف‌هایش را با این جمله تمام می‌کند که‌ «نمی‌دانم چرا، نمی‌دانم چگونه. فقط می‌دانم به کمک نیاز دارم». 



۱۳۹۶ آبان ۲۶, جمعه

از افق جیرینگ جیرینگ صدای زنجیر می اومد*

روزهایی هم هست که گرسنه و منگ، به زور از خواب بیدار می‌شوی. برای اینکه به اتوبوس برسی لقمه کوچکی در دست به بیرون می‌روی. سر راه دستت می‌خورد به جاکلیدی و می‌افتد و پرنده‌ی رویش می‌شکند. از در که بیرون می‌روی اتوبوس را می‌بینی تو گویا من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود. مسیر را پیاده، گشنه، گز می‌کنی. سرما دست‌ها را بی حس می‌کند. می‌رسی به جلسه و در نهایت می‌گویند کاری از دست ما بر نمی‌آید. بر می‌گردی خانه که غم را بخوابی، خوابِ سقوط می‌بینی و از خواب که بیدار می‌شوی میبینی شب شده. روزهایی هم هست که باید از همان اول دست‌ها را بالا ببری و تسلیم شوی. به امید فردایش. 


*شاملو

۱۳۹۶ آبان ۲۲, دوشنبه

سر جنون سلامت که بهترین علاجه*

من یکی بنده‌ی رویاها. اصلا سر در زندگی‌ام نوشته‌ام «من رویاهایم هستم». آن‌ها را زندگی می‌کنم. روزها به وقت کار می‌بینمشان نه شب‌ها به وقت خواب، ولی شما بگو حالا با این همه رویاهای دود شده چه کنم؟ میم که مُرد زانوی غم به بغل گرفتیم که چگونه‌ بنشینیم پای بازی‌های جام‌جهانی. چگونه تاب‌ بیاوریم هر بار شنیدن اسم ایتالیا را. ولی تاب آوردیم. آدمی‌زاد بیشتر از این‌ها تاب و تحمل دارد. نشستیم و دیدیم بازی‌ها را. چرا؟ چون رویای ما بود. چون رویای میم بود. ایتالیا باخت و حذف شد. بوفون گریه کرد. من گریه کردم. ما گریه کردیم. خانوم میم آن بالا... . بابا گفت فوتبال زندگیست. زندگی پر از باخت است. ما گفتیم قبول. رویاها هم که لابد جزو زندگی نیستند. غمگین بودم از این رویاها که یکی پس از دیگری به باد می‌رفت. غصه می‌خوردیم که چهارسال دیگر بوفون نیست. نیست که اگر قهرمان هم شدیم، جام را بالای سرش ببرد. اشک‌ها را پاک کردیم و ادامه دادیم. ۴ سال گذشت و بوفون ماند و به امشب رسید. گفتم خدایا من همان رویاهایم هستم. این دفعه را حواست باشد. نشد که نشد. ایتالیا حذف شد. به اول راه هم نرسید. بوفون اشک ریخت، خداحافظی کرد. و رویاها دورتر از همیشه شدن. من یکی که بنده‌ی رویاها بودم، ولی چرا رویاها از من می‌گریزند؟




۱۳۹۶ مهر ۱۳, پنجشنبه

منم پروردگار همه‌ی «ای کاش»ها

شبیه به آنتی‌بیوتیکِ از حد گذشته، شده. تاثیرش را از دست داده. تپه دیگر آنقدر بلند و سخت نیست که برای بالا رسیدن نفس‌نفس بزنم. که نفس‌نفس زدن از یادم ببرد هر آنچه هست و نیست را. یادم نمی‌رود. ذهنم پی نفس‌ها نمی‌رود. پیش تو می‌ماند. باید بروم سراغ بعدی. بگردم ببینم نزدیک‌ترین کوه کجاست. جای تپه از کوه بالا بروم. بالا رفتن از کوه هم که خاصیت خودش را از دست داد، فرهاد بشوم. تیشه به دست بگیرم. به کوه نزنم اما. به جان خودم بزنم. شاید به در آیی و بعد بتوانم از تو بگریزم. دو پای فرار دارم، هزار پای دیگر قرض بگیرم و بدوم به ناکجا آباد. به دشت و صحرایی که برای گریختن از تو مجبور به شماره‌ی نفس‌ها نشوم. گرمم نشود وسط زمستان و به لرزه نیفتم وسط تابستان. اشکم مثل رود نیل نباشد. خشک شود مثل زاینده‌رود.  

۱۳۹۵ اسفند ۱, یکشنبه

غروب جمعه




صدایی تو سرم می‌گوید دلت را به کبیسه بودن اسفند خوش نکن. پشت آن سی‌مین روز از آخرین ماه، روزها و هفته‌ها و ماه‌های زیادی منتظرت نشسته تا تقلا و جان کندنت را ببینند. ساعت شنی را می‌گذارم روی میز که وقت بگیرد و یادم بیاورد هر روز چقدر کمتر و کمتر می‌شوی در وجود من. مرگ یک بار شیون یک بار. نشد دوبار، نشد سه بار، نه که همه‌ی عمر باشد. بارها گفته‌ام برای فراموشی نیاز دارم تا اول همه چیز را خوب خوب به یاد بیاورم. حالا سی‌روز اسفند را کنار گذاشته‌ام برای مرور توی زنده در وجود من، و بعد از آن می‌شود منِ بی تو. بعد هم به خودم دلداری می‌دهم چه کسی گفته قرار است سخت باشد؟ به لطف دو نقطه پرانتزهاست که می‌توان دوید و گریست و همزمان بلند بلند خندید. به لطف همین کلمات بی‌لحن است که از فراموشی تو حرف می‌زنم. تصمیم سال جدیدم، پاک کردن توست و فکر کن چه سال غمگینی مرا انتظار می‌کشد. 

۱۳۹۵ آبان ۱۲, چهارشنبه

نیاز

علي آقا بی‌آنکه كار خاصي كند همينطور روي مبل نشسته بود و به جاي تلوزيون روشن روبرويش، به ديوار سفيد بالاي  آن چشم دوخته بود. ساعت از ١٢ گذشته بود و منير خانم آخرين دستمال را روي كابينت كشيد. براي دو نفر، چاي توي استكان شيشه اي ريخت و با خرما در سيني چوبي قرار داد. به سمت اتاق بچه‌ها رفت كه زودتر خوابيده بودند. در اتاق را بست و روي مبل كناري علي آقا نشست. به دنبال سوالي براي شكستن سكوت حاكم بود و پرسيد"امروز دير اومدي خونه، كارت طول كشيد"؟
علي آقا در جواب گفته بود" سر راه يك درخت ديدم، نشستم زير سايه اش گريه كردم." بعد آمدم خانه.

۱۳۹۵ مهر ۲۱, چهارشنبه

آنچه نمی‌گذرد


سالی، حداقل، یک بار باید آقای س.ع.م را از نزدیک ببینم وقلبم مثل یک آسانسور از طبقه پنجاه و هشتم سقوط کند و دلم بریزد و زبانم بند بیاید و بغض کنم تا بفهمم از یک جایی به بعد هیچ‌چیز دست تو نیست. هرچقدر هم بگذاری و بگذری و نخواهی و نشود و دور شوی و نبینی، همان یک لحظه تماشای چشم‌ها و لبخندی از راه دور و دیدن دست‌هایی که دور کمر زنی حلقه زده شده کافی‌ست تا تو را به سقوط آزاد دعوت کند. هر آدمی باید حداقل سالی یک بار آقای س.ع.م‌اش را ببیند تا بفهمد چقدر ناتوان است و چقدر دیر رسیدن بدتر از هرگز نرسیدن است.

۱۳۹۵ شهریور ۲۷, شنبه

انصافانه‌ست؟

تو خیال کن یک سبد غر و یک بقچه گلایه و چند چمدان اشک و یک مشت شک را دست خودت گرفته‌ای و روزها و هفته‌ها نگه داشتی، از این شهر به آن شهر برده‌ای تا وقتش برسد و همه را پهن کنی و حرف بزنی و سوال بپرسی و جواب بشنوی و سبکبار از جا بلند شوی. حالا وقتش کی است؟ کمی که گذشت، روزها که هفته شد و هفته‌ها ماه، می‌فهمی وقتش هیچگاه نخواهد رسید. می‌فهمی شرایط عوض شده و تو باید قبول کنی همه‌ی آن بار روی دوشت مربوط به زمان دیگر و زمانه‌ی دیگری بوده و طبق معمول زمانه، مصلحت به سکوت است. 
بعضی حرف‌ها را باید قورت داد و از خاطر برد. حالا هرچقدر هم طعم سس خردل بدهند، مهم نیست. 

۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه

بعدِ حبیب

دم غروب خوابیده بودم. خوابی که به گمانم باید به هر دین و آیین و مسلک و مرام و عرف و سنتی حرام اعلام شود. دلتنگ می‌خوابی، هزاران برابر دلتنگ‌تر از خواب بیدار می‌شوی. «روز» و «روشنایی» تنها دارایی تواند و با خواب همین دو را هم از دست می‌دهی. بیدار که می‌شوی انگار در سیاه‌چاله‌ی زمان چشم باز کرده‌ای و هر آنچه در همه‌ی عمر از آن فرار کرده‌ای یک‌باره به سمتت هجوم می‌آورند؛ جدایی چندین ماهه، فقدان دوساله و نیمه، تنهایی چهار ساله، غربت ۸ ساله و تو اصلا بگو همین چشم‌هایی که عصر امروز دیده‌ بودی و خیره شدی به این فکر که خدایا این همه شباهت بی‌رحمی نیست؟
نیمه شب از خواب بیدار شدم. دعوای قبل خواب هم چاشنی تلخی. خواب خونه‌ی آقاجون، سفر نیمه‌کاره و دلتنگی صد برابر. موبایل را که دیدم دلبر فیلم مراسم ورود پیکر کیارستمی را فرستاده بودم. زیرش نوشته بود میم هم شبی بارانی آمد. فیلم را ندیده پاک کردم. من قوی بودن بلد نیستم. آن هم بعد همچین روز و همچین خواب و حالا در گودال همچین شبی. 

۱۳۹۵ خرداد ۱۲, چهارشنبه

NaClH2O

کاسه صبر یک چیز واقعی‌ست. یک ظرف خیلی واقعی. نه مثال و نه خیال و نه استعاره. محدود است؛ حالا هر چقدر عمیق و سحطی، یک وقتی، یک جایی، یک لحظه‌ای پر می‌شود. پر که شد سرریز می‌کند. می‌زند بیرون از چشم‌ها، از دهان از سر و تا قطره‌ی آخر را نچکاند و خالی خالی نشود راضی‌ نمی‌شود. 

۱۳۹۵ فروردین ۱۱, چهارشنبه

چرا در این مراسم‌های شاد شاد اینقدر ناگاه و ناخودآگاه غمگین می‌شوم؟ درست آنجا که باید بخندم و برقصم، هق هق گریه سر می‌دهم.