‏نمایش پست‌ها با برچسب یازده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب یازده. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ فروردین ۱۷, پنجشنبه

پشت دریاها

 دختر اتاق کناری عاشق است. شب‌ها زود شب بخیر می‌گوید و می‌رود که بخوابد ولی یک دفعه صدای زنگ اسکایپ می‌آید و بعد یکی دو ساعت صدای زمزمه‌ی آرامش. شب‌های تعطیل عید اوست، چون می‌تواند بی‌آنکه نگران فردایش باشد تا ساعت‌ها حرف بزند و بعد همانطور که خودش می‌گوید هرچقدر دلش می‌خواهد بخوابد. چه چیزهایی را فراموش کرده بودم. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سه‌شنبه

در بازی یک نفره هم می‌شود باخت

کسی چه می داند
من امروز چند بار فرو ریختم
چند بار دلتنگ شدم
از دیدن کسی که
فقط پیراهنش شبیه تو بود*

در درس روانشناسی طراحی، مبحثی داشتیم به نام «حافظه عضلات». یعنی مثلا اگر هر روز برای وارد شدن به اتاق کارتان، بعد از ورود به ساختمان به سمت راست می‌پیچیدید و روزی اتاق کارتان به سمت چپ منتقل شد، ناخودآگاه تا مدتی به اشتباه راه سمت راست را پیش می‌گیرید. یا مثلا چطور می‌شود بعضی وقت‌ها بی‌آنکه حواستان باشد مسیر تکراری را تا انتها طی می‌کنید و بعد به خودتان می‌آیید که چطور این راه را آمده‌ام. عضلات هرکدام حافظه‌ای دارند و چیزهایی را به خاطر می‌سپارند.

اول شبیه یک بازی بود. تنها که می‌شوم و حالا که تنها زندگی می‌کنم مدام در حال ابداع بازی‌های جدید هستم. بازی‌های یک نفره. مثلا که چشمم را ببندم و بین قوطی‌ها حدس بزنم عدس کدام است و لوبیا کدام. یا توی اتوبوس اسم ایستگاه‌ها را قبل از اینکه اعلام شوند بگویم. آن روز هم همینطور بود: تنها بودم، بی‌آنکه انتظارش را داشته باشم، پس مجبور شدم به ابداع یک بازی جدید. یک بازی بی‌پایان که تا پایان مسیر همراهی‌ام کند و خیلی چیزها را از یادم ببرد. 
بازی یک راه و قانون بیشتر نداشت. باید ماشینش را پیدا می‌کردم. وقت ابداع این یکی، نمی‌دانستم چه بلایی سر خودم می‌آورم. همینقدر می‌دانستم که احتمال پیدا کردن ماشین کسی، با قدم زدن در شهر تقریبا صفر است، این خیالم را راحت می‌کرد که بازی ادامه دارد و سرم را گرم می‌کند. از آن طرف می‌دانستم که از آن ماشین خاص تقریبا فقط یکی در آن شهر یا حتی توی استان است، پس احتمال تشخیصش هم وجود دارد و برنده شدن ممکن بود. چیزی که اصلا به آن فکر نکرده بودم، ماشین‌های مشابه بود. تو تصور کن هزار نفر شبیه آن که می‌خواهی باشند، اما «او» نباشند. در روز با دیدنشان چند بار فرو میریزی؟ چند بار در هم می‌کشنی؟‌ با هر قدمی که برمی‌داشتم، با هر نگاهی که به خیابان می‌کردم، مشابه آن ماشین را می‌دیدم. شباهت آنقدری بود که هر کدامشان می‌توانست مرا برنده بازی کند، اما یک آرم کوچک کار را خراب می‌کرد.‌ ده‌ها بار تا یک قدمی سکوی قهرمانی در بازی یک نفره‌ام رفتم و هر بار بازنده برگشتم. گاه برای دلداری به خودم می‌گفتم گیریم که پیدا هم کردی، برنده هم شدی، حتی دیدی‌اش، بعدش چه؟ جوابم هیچ بود، ولی توی دلم می‌گفتم احتمالا سریع سر برگردانم و انگار اصلا چیزی ندیدم، او هم که در خیالم مرا دیده، ماشین را کنار بزند و پیاده شود، صدایم کند و آه صدایم کند و توی ذهنم بپیچد صدا کن مرا صدای تو خوب است، و از قضا بر خلاف داستان‌هایم آن غرور لعنتی سراغم بیاید و جوابش را ندهم. در واقعیت اما اتفاق دیگری می‌افتاد، ماشین را پیدا می‌کردم و با تمام وجود فریاد می‌زنم که مرا ببیند و بعد می‌دویدم سمت او. همینطور خودم را دلداری می‌دادم که بهتر پیدا نشد و میان همین دلداری‌ها با دیدن هر ماشین مشابه‌ای که تعدادش از شهروندان شهر کمتر نبود، قلبم از طبقه پنجاهم برجی مستقیما به پایین پرتاب می‌شد و من بعد از بارها پرش باز هم عادت نمی‌کردم به این همه سقوط آزاد. 
در تمام آن چند روز، بازی با من ماند، خیالم راحت بود به زودی از آن شهر می‌روم، همین رفتن که همیشه پناه من بوده این بار هم راهی می‌شود برای رهایی از دنیای پرتنش و رنجی که برای خودم ساخته بودم. اما بخت با من یار نبود. مدتی‌ست که «رفتن» در سنگر دیگری‌ست و مرا یاری نمی‌کند. به شهر دیگری رفتم و از بخت بد خویش انگار کسی واردات آن ماشین را یک شبه آزاد کرده باشد شهر پر شده بود از مشابه او. همانی که توی کل پایتخت یکی‌ش هم پیدا نمی‌شد حالا یکی سر محله‌مان بود، یکی سر خیابانمان، یکی سر کوچه‌مان. خنده دار نیست؟‌ برای من که گریه‌دار بود. دلهره‌آور. مجبوس شده بودم در جومانجی و همانقدر می‌ترسیدم از این بازی که بار اول تماشای آن فیلم به وقت کودکی. هر روز به وقت برگشتن به خانه می‌دانستم دلم هری می‌ریزد و هیچ کاریش نمی‌توانستم بکنم.  شانس آخر را انتخاب کردم، از کشور رفتم و خیالم راحت در کشور دیگر خبری از همچون ماشینی نیست، و خب با هر قدم من، بازی هم سخت‌تر شد. درست در عصر یک روز سرد که منتظر اتوبوس نشسته بودم، همان ماشین از جلوی رویم رد شد. نه فقط آن روز، که فردا و پس فردایش. سر آن ساعت خاص با سرعت نور از روبرویم می‌رفت تا فقط خاطره‌ای را یادم بیاورد و گذر کند. حالا کار به جایی رسیده که نه فقط خود ماشین، که مشابهاتش هم قدرت خودشان را حفظ کرده‌اند، وسط حرف زدن با کسی، نگاهم به دور می‌رود و چشم‌ها را باریک می‌کنم تا آرم ماشین را بخوانم و مطمئن باشم آن نیست. به عبارتی هزاران هزار کیلومتر دور شده‌ام اما همچنان به هرسو بنگرم روی تو بینُم.

.ماشین را پیدا کردم. همان دور اول بازی، دو روز و نیم بعد، وقتی تمام شهر را گشته بودم. شب بود، نماز مغرب را توی مسجد فیل خواندم. همه می‌دانند که من فیل‌ام. فیل‌ها را می‌دانید چگونه رفتار می‌کنند؟ یک روز به ستوه می‌آیند، خسته می‌شوند و بی‌آنکه چیزی بگویند یک‌باره سرشان را پایین می‌اندازند و می‌روند. برای همیشه. این را توی کتاب کوری خوانده بودم و قول دادم به خودم که همیشه یک فیل باقی بمانم. این بازی اما کار را خراب کرد، هر کار کردم نتوانستم سرم را پایین بیندازم و بروم، پس برگشتم مسجد فیل نماز خواندم تا یادم بیاید چه هستم و از مسجد که بیرون آمدم  و چند قدم که راه رفتم «ماشین» روبرویم پارک شده بود. بازی را برده بودم، تمام شده بود. فقط حواسم نبود که بازی را بد چیده بودم؛ گفته بودم ماشین را پیدا کنم، نه تو را. ماشین را پیدا کردم، تو ولی آنجا نبودی. بازی اشتباهی را برده‌ام و تمام شده اما حافظه عضلات قلبم همه چیز را یادشان مانده، مرا محبوس کرده‌اند توی این بازی و من هنوزم که هنوز است با دیدن هر ماشین مشابهی...



* ژوان هریس


۱۳۹۵ دی ۲۸, سه‌شنبه

جوجه اردک زشت



همیشه اینطور بوده که در چنین موقعیت‌هایی یک فارست گامپ توی دلم داشته‌ام. بر خلاف خیلی‌ها، به جای اینکه در میدان نبرد بمانم و با درد و رنج بجنگم و در نهایت یا پیروز شوم و یا بازنده، بلند داد می‌زدم ران فارست و تا جان داشتم می‌دویدم. دویدن کم از جنگیدن ندارد جز آن اتفاق مهم که روبرو شدنی در کار نیست. دویدن درست همانجور که می‌بینی یعنی فرار و من همه‌ی این سال‌ها به فرار معتقد بوده‌ام. فرار می‌کردم از هرآنچه اذیتم می‌کرد و هرآنچه محکوم به پایانش بودم و پناه می‌بردم به چیزهای دیگر: به خواب، به کار و گاه به درد‌های دیگر. این دفعه اما قضیه فرق کرده. کم آورده‌ام‌ یا جان دویدن ندارم، نمی‌دانم. هر چه هست تصمیم گرفته‌ام یا شاید مجبور شده‌ام به غوطه خوردن در این رنج. ماندن و روبرو شدن. نمی‌جنگم. فقط تماشا می‌کنم ولی این تماشا کم از هزار نبرد نفس‌گیر ندارد. روزی هزار بار دوره می‌کنم؛ حرف‌ها را. نگاه‌ها، عکس‌ها، آهنگ‌ها، مسیر و مقصد و هزار و یک چیز دیگر را. نفسم را حبس می‌کنم و به خودم می‌آیم میبینم چیزی به خفه شدن نمانده و باز غوطه می‌زنم. زیر آب می‌روم. بالا می‌آيم. همین را می‌نویسم و باز «همین» چیز دیگری را به یادم می‌آورد. فکر فرار ذهنم را قلقلک می‌دهد. نگاهی به پاهام می‌کنم که بدجور غل و زنجیر شده. ای لعنت.

۱۳۹۵ دی ۲۵, شنبه

شورش


دو روز است که زل زده‌ام به این عکس. فکر می‌کنم به این دیالوگ. فکر می‌کنم به تو. دوباره فکر می‌کنم به این حرف؛ که چقدر درست گفته. حرف از به یاد آوردن و روبرو شدن با گذشته نیست، چون اصلا مفهوم حافظه اینجاست که معنی پیدا می‌کند. همه‌مان روبرو شده‌ایم با آنچه  سر راهمان قرار گرفته. هر چه بوده از سر گذرانده‌ایم. سخت یا آسان، ردش کرده‌ایم و در دامان روزهای قبل تاریخ گذاشته‌ایم
قضیه بر سر آن گذشته‌ای نیست که باید به یاد بیاوری‌اش، عذاب بزرگ، گذشته‌ایست که باید با آن کنار بیاییم. دوباره فکر می‌کنم به تو. به خودم. به اینجایی که نشسته‌ام. جایی میان پیش از طلوع و پیش از غروب. یا بهتر بگویم جایی که در بهترین حالت به پیش از غروب می‌رسد. و در بدترین حالت، همین جایی که منم. بی‌جا. بی‌مکان. نشسته‌ام در کنار گذشته‌ای که قدم به قدم در حال با من پیش می‌رود. به من باشد می‌گویم که حافظه اصلا هم چیز خوبی نیست. هر آنچه تو را یاد من بیاورد و تو را برایم نیاورد. تویی که با نبودش کنار نیامده‌ام، خوب نیست. یادم به شبی افتاد که با زی بحث می‌کردیم سر جمله‌ی معروف The past is gone، که در جوابش گفتم: the past is gone, but it still exist. و حالا آن وجود، دارد ذره ذره وجودم را می‌بلعد. 

۱۳۹۵ آذر ۱۸, پنجشنبه

مات

ایشان آنچنان زبان به کام گرفته‌اند که گویی اصلن نه زبانی در کار است و نه حرفی. خدا داند، شاید هم واقعن در کار نیست. علی ای حال رفتیم سراغ حافظ که شاید از این طریق حرف بکشیم، حافظ هم گویا ساکن کوچه علی چپ شده. فلذا تماشا می‌کنیم. 

۱۳۹۴ خرداد ۳, یکشنبه


حالا دیگر همه‌ی درختان پشت پنجره‌ی آشپزخانه سبز و پربار شده‌اند. به جنگل کوچکی می‌ماند که خانه‌های جسته گریخته و مدرسه‌ای کوچک و زمین بازی دنجی را در خودش جای داده. زی هر روز صبح به ستایش این سبزی و این زیبایی پشت پنجره می‌ایستد و حظ می‌برد. صبح بارانی امروز مشغول ظرف شستن و تماشای بیرون بودم و رادیو گوش می‌دادم. خانم گوینده گفت: بحث این هفته‌ی ما 'انتظار' است.  

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

تا کی بجنگم که تمام شود؟

دم غروبِ دیر هنگام تابستان بود. تنها توی ماشین، درست در بالاترین نقطه‌ی یادگار امام بودم و حال خوبی داشتم. فکر کردم حالا که خوبم، وقت آن است که با مرگ میم کنار بیایم. قبول کنم. بلند بلند با خودم تکرار کردم که میم مرده. حالا سعی کن این موضوع را قبول کنی و ادامه بدی. همین که این چند جمله را گفتم زدم زیر گریه. درست مثل کودکی که بزرگترین دلخوشی‌اش را ازش گرفته باشند و برایش از قبول کردن موضوع بگویند. آنقدر عجیب اشک‌هایم پایین می‌آمد که خودم تعجب کردم. ورِ منطقی‌ام به غلط کردن افتاد که اصلا بی‌خود گفته‌ام. کنار نیا. هر چه دلت می‌خواهد بکن.

امروز حال خوبی داشتم. هیچ چیز ناآرامم نمی‌کرد. حسن یوسف‌ها بیش از اندازه رشد کرده‌اند و تمام منظره‌ی خانه شده‌اند. وقت آب دادن به ارکیده‌ها بود. همان‌هایی که صبرسنج من‌اند. همان‌هایی که بعضی‌هاشان شش ماه و بعضی‌هاشان نزدیک به دو سال است گل نداده‌اند. دو ماهی می‌شود که دو تایشان حتی دیگر برگ هم ندارند و من بی‌اهمیت به حرف بقیه هنوز هم با بقیه ارکیدها تر و خشک‌شان می‌کنم. گلدان ها را از ظرف‌شان در آوردم و گذاشتم توی وان. استکان آوردم و شروع کردم آب دادن. به دو گلدان خشک که رسیدم، یاد حرف شیرین افتادم که ببین اصلا ریشه‌هاشان زنده‌ن؟ خاک را کنار زدم و دیدم ریشه‌ها خشک خشک. هنوز هم دلم می‌خواست بهشان آب و غذا می‌دادم. چشم‌ها را بستم و گفتم زهرا، حالا وقتش است. حالا که حالت خوب است قبول کن این‌ها مرد‌ه‌اند. باید دور بریزی‌شان. کیسه آبی را آوردم و گلدان‌ها را یک جا انداختم دور. اسم یکی‌شان محیا بود؛ به نام زندگی.
چند هفته پیش به مادر میم گفتم بیا قبول کنیم این موضوع را، بهش گفتم من از همان روزهای آخر پاییز که قبول کردم انگار مال خودم شده. مال خود خودم. توی وجودم نشسته. بعد از آن قبول کردن هر چیزی توی این دنیا برایم راحت شده. و دست یافتنی. باور نکردم اما قبول کردم. تسلیم شدم. 

۱۳۹۳ اسفند ۱۸, دوشنبه

رقص عقربه‌ها


(زمستان ۲۰۱۲)


آدمیزاد
طومار طولانی انتظار است
ای پرنده،
ولی تو
خال یک نقطه در صفحه ارتجال حیاتی*

انتظار به لحظه لحظه‌های عمر من گره خورده و برایم ملموس‌ترین حس جاری در زندگی‌ام است. انتظارهای دقیقه‌ای و ساعتی، انتظار برای روزها و ماه‌ها و سال‌ها. انتظار برای وصال و وداع؛ تحمل همه‌شان ممکن است، گاهی بسیار سخت و هیچگاه آسان نیست. من انتظار را خوب فهمیده‌ام، خوب به خورد جانم دادمش، یاد گرفته‌ام که چطور باید برای یک ساعت منتظر ماند و چطور تقویم را به ماه‌های چشم به راهی تقسیم کرد. هزار سال انتظار را هم می‌شود نِشَست و صبوری کرد اما؛ ۹۹۹ سال و ۳۵۵ روزش به کنار، ده روز آخر آدم را جان به سر می‌کند. انگار که شیره‌ی تمام آن هزار سال توی این ده روز باشد.
این گونه است که عاجزانه از جناب اسفند خواهش می‌کنم هر طور شده سر‌ و ته‌ش را هم بیاورد. زمستان طولانی‌ای را منتظر بوده‌ام.

پی‌نوشت؛ متن را که می‌نوشتم دلم برای پرنده خطاب شدن پر کشید و به یاد خانه‌ای که پرواز نام داشت افتادم. خانه‌ای که هنوز هم از ویران کردنش خرسندم. هرچقدر هم که بال و پرم گرفت و بر سر جای نشاند.

*سهراب سپهری