وقتی به کسی گفتی تابستان را با من بگذران، پی دلتنگی پاییزی را به تنت بمال. وگرنه که با هر ترک دیوار، ترک خواهی خورد.
نمایش پستها با برچسب وای از آذر. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب وای از آذر. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ آبان ۴, پنجشنبه
۱۳۹۶ مهر ۱۸, سهشنبه
تکرار مکررات
هرچه تلاش کردم برای نخوابیدنِ دمِ غروب، نشد. بیدار شدم در ظلمات. تهران اگر بودم مستقیما میرفتم روی نیمکت آشپزخانه مینشستم و میزدم زیر گریه. بابا میرفت برایم نوشابه انرژیزا میخرید و مامان دمنوش درست میکرد و من خوب میشدم. حالا که تهران نیستم، یک ساعت دیگر توی تاریکی دراز میکشم، اشکم گاه میآید و گاه بند میآید. بعد هم بلند میشوم و میروم سمت آشپزخانه. روی سرامیکهای سردش مینشینم و نارنگی پوست میگیرم، تا شاید پاییز تمام شود.
۱۳۹۵ آذر ۱۸, پنجشنبه
مات
ایشان آنچنان زبان به کام گرفتهاند که گویی اصلن نه زبانی در کار است و نه حرفی. خدا داند، شاید هم واقعن در کار نیست. علی ای حال رفتیم سراغ حافظ که شاید از این طریق حرف بکشیم، حافظ هم گویا ساکن کوچه علی چپ شده. فلذا تماشا میکنیم.
۱۳۹۵ آبان ۲۶, چهارشنبه
۱۳۹۵ آبان ۲۱, جمعه
۱۳۹۵ مهر ۲۷, سهشنبه
همهی روزها
همیشه اینجور موقعها گریه میکنم. اگر معده درد در علم پزشکی ۱۰ نوع مختلف داشته باشد(مثلا رفلاکس، ورم، اسپاسم، زخم و ...) بدن من تا به حال ۱۸ نوع متفاوت را خلق کرده. این یکی را وقتی بخواهم توضیح بدهم باید بگویم تیر میخورم. یک تکتیرانداز ماهر تیری را محکم وسط جناق سینهام میکوبد و اولش آنقدر سنگین است که از شدت درد بیحس میشوم. نه فقط معدهام، که همهی اعضا و قدرت تکلم را از دست میدهد. چند دقیقه طول میکشد که بفهمم تیر خوردهام و بعد از آن تازه ماجرا شروع میشود. این جور موقعها گریه میکنم چون تقریبن هیچ راه دیگری ندارم. مسکنها حال آدم را بدتر میکنند و شما چارهای جز صبر نداری. از اطرافیان دور میشوم، یک گوشه اشک میریزم؛ حالا یا آرام . میشوم یا انقدر ادامه میدهم تا بیجان شوم. این تنها شرایطی نیست که من گریه را مسکن میبینم. سرما هم همین بلا را سر من میآورد. همانطور که فا هم اینطور است. یک بار توی سرمای استخوانسوز روسیه وسط برفها مینشیند و بلند بلند گریه میکند. هرچه اطرافیان سعی در تکان دادنش میکنند مقاومت میکند. اشکریزانش که تمام میشود به سرما غلبه میکند و ادامه راه را میدهد. یک نوع گریه دیگر هم دارم که کاملن غیر ارادیست. آن هم وقت سرماخوردگیست. کلافه و پریشان که میشوم، غر میزنم و گریه میکنم. این یکی حتی مسکن هم نیست، فقط واکنش است. چون معمولن وقتی سرما میخورم که دوران سختی را پشت سر گذاشتم و تا به راحتی رسیدهام بدن آنقدر ضعیف شده که وا میدهد. از وقتهای دیگر گریه کردن، که خیلی هم اتفاق معمولیست، به وقت دلتنگیست. خصوصن برای خانواده. حالا شما حساب کنید وقتی این مسکن را نداشته باشم به چه روزی میافتم. به هر دلیلی که هست و خودم نمیدانم. با اینکه همهی اینها را در این مدت تجربه کردهام، تقریبن از اردیبهشت امسال به بعد گریهام نگرفته و به قول بابا باید از این اتفاق ترسید.
عصر وقتی از دانشگاه برمیگشتم سردم بود. دستهام بیحس شده بود. بیحسی دستهام به وقت سرما یادگار سرمای سال ۲۰۰۹ است که یک دفعه دیدم دو انگشتم به هم چسبیده و از هم جدا نمیشود. بعد از آن، هوا که کمی سرد شود و دستکش نداشته باشم، به سرعت دستهایم از کار میافتند. طوری که نمیتوانم دکمهی تلفن را حداقل برای یکبار فشار دهم و طلب کمک کنم. اتوبوس بیشتر از همیشه تاخیر داشت. من سردم بود و مریض بودم. سرما خوده بودم و بدنم ضعیف شده بود. بعد یک دفعه یادم افتاد کسی توی خانه منتظر من نیست و به عبارتی من تنها هستم. همینجا بود که معدهام تیر خورد و بعد هم یادم آورد دلم برای مادرم تنگ شده. همانقدر هم برای پدرم که اگر بود احتمالا سرم دستی درست میکرد و بعد هم نوشابه انرژیزا به خوردم میداد. یک لحظه متوجه همهی اینها شدم و منتظر بودم که اشکهام سرازیر شود، اما یادم آمد تقریبن از اردیبهشت امسال به بعد گریه نکردهام. نه مسابقهای در کار بود و نه چیز دیگری. هر چند وقت یک بار اینطور میشوم اما مطمئن بودم که الان باید گریه کنم. فکر کردم شاید اتوبوس جای مناسبی نیست که اشکهام نمیآیند. موکولش کردم به وقتی که به خانه رسیدم و در خلوت بودم. به خانه که رسیدم با همان احوال منگم مشغول جمعوجور و پختوپز شدم. بعد هم منتظر آقا یوسف که فرشها را بیاورد. بعد تمیزی آشپزخانه و بعد هم غذا و آخر سر هم خوابیدم توی تختم. از یک جایی به بعد لجم گرفت از این شرایط. دلم اشک ریختن نخواست. دلم مقاوم بودن بیجا خواست. من بزرگترین دشمن خودم هستم.
۱۳۹۵ مهر ۵, دوشنبه
صبحهای نه چندان زود
خانه ات سرد است ؟
خورشيدي در پاکت مي گذارم
و برايت پست مي کنم
ستاره ي کوچکي در کلمهاي بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاريکم
خورشيدي در پاکت مي گذارم
و برايت پست مي کنم
ستاره ي کوچکي در کلمهاي بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاريکم
کشف جدیدم منوچهر آتشیست. بوشهری هم که هست؛ فبها المراد. تولدش مبارک.
۱۳۹۵ مهر ۱, پنجشنبه
خاکستری
از هواپیما بیرون اومدیم و چشم باز کردیم و دیدیم پاییز شد و هوا ابری و اینجا لندن و تا هفت، هشت ماه وضع همینه. ولی باکمون نیست، امید داریم.
۱۳۹۵ اردیبهشت ۲۹, چهارشنبه
روزی را برای مردن انتخاب کن
پاییز بود. یا بهتر است بگویم آذر. از ملاقات با مردی باز میگشتم که در عمر سی و اندی سالهی خود یک بار تصمیم به سکوت گرفته بود و آن یک بار دقیقن همان لحظهای بود که کتم را روی صندلی آویزان کرده، کتابها را روی میز گذاشته بودم و دستها زیر چانه تا به حرفهاش گوش بدهم. گفته بود حرف نمیزنم، تو هم چیزی نگو. گفتم باشه. کتابها را برداشتم و آماده رفتن شدم که گفت فقط یک جمله: «زمان همه چیزو ترمیم میکنه». لبخند بیرمقی زدم و گفتم آره. خداحافظ را گفتم یا نه، نمیدانم. از پلهها پایین آمدم و مرد هدفون را روی گوشش گذاشت. احتمالن به یکی از هزاران هزار ورژن ساری گلین توی لپتاپش گوش میداد. خواستم بگویم آدم ناحسابی، زمان اگر همه چیز را ترمیم میکرد حال تو الان این نبود. بعد از این همه سال، بعد از این همه هبوط. نگفتم و به راهم ادامه دادم . او هم از پنجرهی اتاقش ندید که دخترک به چه سختی قدم بر میداشت برای ادامه راه. ندید که برای قرار کاری بعدش باید ۱۰ پله را بالا میرفت و آن ۱۰ پله جان رستم میطلبید. آذر بود، یا بهتر بگویم عصر یک روز ابری. سربالایی خیابان حجاب را به سختی بالارفتن از ارتفاعات اورست قدم میزدم. رسیدم به پارک لاله و بعد میان انبوه درختان کاجش محو شدم. رفته بودم به دنبال نیمکت.چرا؟ چون برای فراموش کردن اول باید همه چیز را دقیقن به خاطر آورد. نیمکت که پیدا نشد هیچ، خودم در میان آن همه راه و بیراهه گم شدم. رسیدم به خیابان اصلی. نشستم توی تاکسی. آقا اولین ایستگاه مترو کجاست؟ به همان جا برو. راهنمای مترو گفت دو ایستگاه بعد پیاده شو و خط عوض کن. ایستگاه را اشتباه پیاده شدم و حوصله صبوری برای قطار بعد نداشتم. بیرون آمدم. مات و مبهوت. آقا اینجا کجاست؟ ولیعصر. ولیعصر را نمیشناختم. به همان اندازه که میدان معروف بعیدترین جزیرههی شرق آسیا را. صورتم چه شمایلی داشت را نمیدانم. لابد آنقدر نذار بود که راننده ماشین را ول کند و مرا به جایی که باید تاکسی بگیرم برساند. آقا شرق تهران چطور میشود رفت؟ توی همین کوچه ون سبز را سوار شو. آقا از اینجا تا شرق تهران چقدر راه است؟ مسافر برسد خیلی نیست. رسیدیم به شرق تهران. همان رسالتی که انگار بار اول بود میدیدمش. شاید هم واقعن بار اول بود. ایستاده بودم زیر پل. همان پلی که چند روز بعد دختر بیست و چند سالهای از رویش پرید. به کجا؟ به زمین. به هوا. حالا کجا بروم؟ بیا پایین. نزدیک ایستگاه اتوبوسها. از خیابان رد میشدم. ماشین به چند سانتیام رسید. آهای. رسیدم بالاخره. چطوری دخترهی چهل و پنج کیلویی؟ خوبم. راه رفتن حالا در سرازیری هم سخت است. بنشینیم. چه بخوریم؟ چایی. شاید کمی کمک کند. از اینجا چطور بروم غرب؟ کجا؟ هر جا. مثلن ستارخان. همین مترو را سوار شو. کتابها جاماند توی کافه. برگردم. کتابها را محکم بگیر، مسیرت را تکرار کن، حواست را به اسم ایستگاهها بده. برای امروز بس است.
مرد حسابی حرفت درست. زمان همه چیز را ترمیم میکند. حالا همین جمله را تحویل دیگری دادهام. کاش قبول کند. گم نشود. حداقل به اندازه من.
مرد حسابی حرفت درست. زمان همه چیز را ترمیم میکند. حالا همین جمله را تحویل دیگری دادهام. کاش قبول کند. گم نشود. حداقل به اندازه من.
۱۳۹۴ دی ۱۶, چهارشنبه
غم را قدم بزن
نشسته بودم روبروش و حرف میزدیم. سوال میپرسید، جواب میدادم. من به روبرو نگاه میکردم و اون به من. حرف که میزدم همهی حواسش به من بود. حرف که میزد همهی حواسم به رواننویسش بود که درش جدا افتاده بود. فکر میکردم چطور میتونه با خودکاری که درش بهش وصل نیست اینقد خوب بنویسه. یهو بیهوا پرسید: «چرا میدوییدی؟» بدون اینکه چیزی بگم نگاش کردم. مکث کرد و بعد ادامه داد: «تو که میدونستی دکتر منع کرده، چرا این کارو میکردی؟» جواب دادم «تو میدونی چرا»....
مسیر دویدنم از نزدیکترین چهارراه شروع میشد. از سر کوچهی اقاقیا. به سمت تپهی کنار پارک. همونجا که مردم صبح زود خودشونو میرسونن بهش تا بالای تپه، روی صندلیهای چوبیش بشینن و طلوع آفتاب رو تماشا کنن. از خونه که بیرون میرفتم هوا گرگ و میش بود. سرمای صبح به صورتم میخورد و من با یه تیشرت تنم و هودی دور کمرم شروع میکردم به دویدن. آهنگهایی که میذاشتم برای بار اول میشنیدم. تو یکیشون مدام میگفتم چارهای نمونده، پس بدو. تندتر بدو. منم به حرف خواننده گوش میکردم. ناشیانه میدویدم. نمیدونستم باید اول آروم آروم شروع کنم، بعد به سرعتم اضافه کنم و بعد دوباره یواش یواش کمش کنم. ناشی بودن انگار تو خونمه. گاهی یادم میره برای فراموش کردن، برای خداحافظی کردن، برای از دست دادن، برای همهی اینها زمان لازمه. باید یواش یواش ادامه بدم. همین میشه که وسط راه به نفس زدن میفتم و تا برسم به مقصد جونم بالا میاد. هفتهی اول باید ۶۰ ثانیه میدوییدم و ۹۰ ثانیه استراحت میکردم. به ۴۵ ثانیه که میرسیدم تمام چیزی که میخواستم این بود که ۱۵ ثانیه باقیمونده بگذره. به هیچ چیز و هیچ چیز دنیا فکر نمیکردم جز سنگفرشهای زیر پام. مسیرم درست قبل از رسیدن به تپه یه سربالایی داشت که باید همهی جونمو میذاشتم که کم نیارم. هفتهی دوم فهمیدم چطور بدوم. چطور آروم آروم سرعت بگیرم. هفتهی سوم به صبحها نمیرسیدم. میخوردم به گرگ و میش عصر. به شب. و شب یعنی شبیخون فکر و خیال. تندتر میدوییم. نه به سمت پارک. این بار به سمت خیابونهای اصلی. جایی که زندگی خیلی سریع جاری بود. فرصت فکر کردن به آدم نمیداد. اواسط هفتهی چهارم به وسط راه رسیدم. هر چی تمرین سختتر میشد به طولانی بودن ثانیهها بیشتر پی میبردم ولی هر چی بود نباید کم میاوردم. همینطوری ادامه دادم. هفتهی پنجم، ششم،هفتم، هشتم. هر دفعه دویدن بیشتر و استراحت کمتر. هفته نهم رسید. پنج کیلومتر دویدن بدون توقف. آذر بود. گرگ و میش عصر. تو آینه به خودم نگاه کردم و گفتم نمیخوام یه بازنده باشم. وقتی پنج کیلومتر رو دویدم دیگه دلم نمیخواست وایسم. آماده پرواز بودم.
فاصلهي پاركينگ تا سينما چقدر بود كه من كم آوردم؟ كمتر از يه ديقه؟ حالا ميتونم از سينما تا سر وليعصر بدوم. سي و پنج برابر اون فاصله رو بدوم و نفس كم نيارم. بدون اينكه نرسيده به مقصد، مجبور شم يهو ترمز بگيرم
فاصلهي پاركينگ تا سينما چقدر بود كه من كم آوردم؟ كمتر از يه ديقه؟ حالا ميتونم از سينما تا سر وليعصر بدوم. سي و پنج برابر اون فاصله رو بدوم و نفس كم نيارم. بدون اينكه نرسيده به مقصد، مجبور شم يهو ترمز بگيرم
۱۳۹۴ دی ۶, یکشنبه
برسد به دست باد
پاييز برايم حكم يك سال را دارد. يا ده سال، يا حتي يك قرن. هر چه باشد از يك فصل بلندتر است. بلند و بيانتها. به آخرش كه ميرسم شروع ميكنم به شمردن جوجههام؛ به اينكه چه در دستم ماند و چه از كفم رفت. اينكه از كجا شروع شد و كجا تمام شد. بالا و پايينش را رصد ميكنم.شبهاي طولانيِ ناتمامش را. به همهي صبحهاي تاريكش فكر ميكنم و اينكه چطور به آخر رسيد. قضيه امسال اما فرق ميكند. همهي جانم را گذاشتم وسط گود و شب آخر كه شد، فقط نوشتم: "پاييز تمام شد و من زنده ماندم."
۱۳۹۴ آذر ۲۴, سهشنبه
۱۳۹۴ آذر ۱۷, سهشنبه
دروغه ، روز دوباره یک دروغ دیگره*
عروسیشون رو خوب یادمه. یادمه معین داشت یه حلقه طلایی میخوند و من پیرهن نباتی پوشیده بودم و میرقصیدم. یادمه بعدش رفتیم خونه مادرش و از اونجا خونهی خودش. یادمه تو پلهها چطور کل میکشیدن و یادمه که تمام مدت داشت میخندید. یادمه چقدر زیبا بود. چقدر زیبا و چقدر جوون بود و یادمه مدام با خودم فکر میکردم تو به این زیبایی و خوشگلی چطور زن فامیل ما شدی. غصه نمیخوری که شوهرت این همه ازت بزرگتره و زودتر از تو پیر میشه. حتی ممکنه زودتر از تو بمیره بعد جوونی تو به باد بره. بعدترهاش رو هم یادمه. دختر موفرفری خوشگلش. از ایران رفتنشون. سختیهایی که کشید. یادمه هنوزم لبخند میزند. میگفت فلان روز اینقدر اذیت شدم و بازم لبخند میزد. یادمه وقت برگشتن به ایران بازم چقدر سختش بود. یادمه این دفعه یه پسر موفرفری هم داشت. و یادمه هنوزم لبخند میزد. یادمه یکی دو سال پیش یهو فشارش بالا رفت، صورتش ورم کرد، زیر چشماش کبود شد و دیگه هیچوقت مثه قدیم نشد. خوشگلیش کمکم زیر ورمهای شدید محو شد ولی هنوزم لبخند میزد. دو هفته پیش که سفر رفته بود، ندیدمش، چند روز پیش که برگشت هم همینطور. ولی مطمئنم امروز صبح، آخرین حضورش تو این دنیا یه لبخند بود.
عروسیشون رو خیلی خوب یادمه. یادمه که الهه خواهرش، تکیه داده بود به ستون و هایهای گریه میکرد. برای عروس شدن خواهرش که حالا باید از هم جدا شدن و چند محل بینشون فاصله بیفته. یادمه الهه اینقدر گریه کرد که همراه خانواده داماد بردنش. نشست پیش عروس، تا آخرین لحظه که مهمونا بودن. عروس مدام بهش لبخند میزند. و نمیدونم حالا که فردا الهام لبخند نمیزنه، الهه با چه جنونی سر خاک ناله میکنه
*فرامرز اصلانی
۱۳۹۴ آذر ۱۵, یکشنبه
۱۳۹۴ آذر ۱۱, چهارشنبه
باغ زرد
بید مجنون به وقت بهار هم شوریدهست، حالا تو تصور کن در پاییز به چه روزگاری دچار میشود.
من یک بید مجنونم.
۱۳۹۴ خرداد ۱۳, چهارشنبه
آدمیزاد
بنشینی پشت کامپیوتر تا دستی به سر و روی درایوها و فایلها بکشی. به امید اینکه دو تا نقشهی به درد نخور از کارهای اخیر و چهار تا عکس اضافی و چند تا فایل دانلود شده بیمصرف را پاک کنی و تمام. بعد بی هوا غرق شوی میان خاطرههای چندین و چند سال. پاییز و زمستان هجوم یکباره بیاورند و تو چشمها را ببندی و دست را روی شیفت و دیلیت بگذاری، مبادا آن روزها تکرار شوند. داستان به عکسها ختم نمیشود. نوشتههای قدیمی پیدا میشوند: نامهها، گلایهها، روزنوشتها و خاطرات. بکآپ وبلاگ قدیمی. فیلمهای محبوب، کلیپ مراسم میم. خندهی مادربزرگها، عکسهای دایی. دوستیهای تمام شده. آدمهای محو شده در زمان. سختی انتخاب و دوراهی برای نگه داشتن بعضی و از بین بردن بعضی دیگر. آخر سر از پشت کامپیوتر بلند میشوی. نفس عمیقی میکشی و در آینه خودت را تماشا میکنی؛ میبینی که هنوز هم زندهای.دوام آوردهای.
۱۳۹۴ فروردین ۲۳, یکشنبه
۱۳۹۳ آذر ۲, یکشنبه
عشاق را به رنج و بلا آزموده اند
أن أکون معک ، وتکون معی
ولا نکون معا :
ذلک هو الفراق ..
أن تضمنا غرفة واحدة
ولا یحتوینا کوکب واحد :
ذلک هو الفراق ...
أن یصیر قلبی
حجرة کاتمة للأصوات مبطنة الجدران ،
وأن لا تلحظ ذلک :
ذلک هو الفراق ...
- غادة السمان
اشتراک در:
پستها (Atom)

