‏نمایش پست‌ها با برچسب آنتراکت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب آنتراکت. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۸ مهر ۵, جمعه

۲۲

درست مثل دانش‌آموزی که برگه‌ی امتحانی‌اش زیر دست معلم است و جرئت ندارد به دست‌های معلم نگاه کند، از ترس اینکه نتوانستم به عهدم وفادار بمانم، جرئت باز کردن این صفحه را نداشتم. می‌دانستم پام به تهران برسد یک بلایی سر این تصمیم سی‌روزه می‌آید ولی نمی‌دانستم کار به جایی برسد که حتی فرصت نکنم از این سمت و سو رد شوم. این وسط برای آنکه خودم را کمی تسکین دهم، هر روز موضوع متن شبم را می‌نوشتم و اما شب نرسیده به بالش بیهوش می‌شدم. حالا آمده‌ام که جبران کنم.  

۱۳۹۵ تیر ۹, چهارشنبه

بیش باد

حسابش از دستم در رفته بود که چند روز منتظر ماندم، ولی بالاخره امروز قسمتم شد که تا ظهر بی‌مزاحمت بخوابم. بیدار که شدم، بلند شوم و دو ساعتی هم دور خودم بچرخم. ساز بزنم. بعد هم روی کاناپه سفید بنشینم و بیرون را ببینم که باران می‌آید و خوشحال باشم که  مجبور نیستم توی خیابان بدوم و از این ساختمان به آن ساختمان و از این قرار به آن قرار برسم. باران بند بیاید و درخت پشت پنجره توی باد برقصد و من پشت لپ‌تاپ بنشینم و به کارهای بی‌اندازه عقب افتاده برسم و بنویسم و بخوانم و لم بدهم. خسته که شدم بی‌عذاب وجدان همه چیز را کنار بگذارم و شربت گلاب عسل درست کنم و بعد دلم نگیرد که هوا کم‌کم تاریک می‌شود و شب پرده می‌کشد روی ساختمان‌های روبرو. معمولی‌ها ایده‌آل من‌اند.

۱۳۹۵ خرداد ۱۵, شنبه

یک ایمیل نوشتم برای مسئول پروژه، خیلی مختصر توضیح دادم: «خسته‌ام، دیگر نمی‌توانم» گذاشتم روبرویم و تا دوشنبه به خودم وقت داده‌ام تا دکمه‌ی ارسال را بزنم.