چای اسدالله خان یک لیوان آبجوش بود با یک قطره چای. آنوقتها که هنوز لجباز بودم و چایخور، روی زبان و توی دل مدام میگفتم آخر این چه طرز چای خوردن است. اذیت میشوی نخور، حرمت چای را چرا میشکنی؟ از آنجایی که زمین خیلی گرد است، پارسال بالاخره مجبور شدم دست تسلیم بالا برده و چای را ترک کنم. بعد از یک سال و اندی دیدم نه تنها چای نخوردن برایم آسان است، بلکه اگر به خودم باشد میل چندادی هم به نوشیدنش ندارم. این بود که این دفعه نه از عشق، که از ترس تصمیم گرفتم دوباره چای بنوشم. ترس از اینکه اوضاع به سمتی برود که مزهاش انقدر از دهانم دور شده باشد که حتی وقتی که مجاز به نوشیدنش شدم، باز هم نخواهمش. صبحها را هنوز چای بابونه و آویشن و دیگرمحصولات گیاهی میخورم اما بعضی عصرها صرفا برای همراهی با دیگران یا همان دور نشدن از مزهاش، چای را انتخاب میکنم. زی که میپرسد برای تو هم بیاورم، جواب میدهم «یک لیوان آب جوش با یک قطره چای». آه اسدالله خان، دیدی چطور آهت دامنم را گرفت؟
نمایش پستها با برچسب چای. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب چای. نمایش همه پستها
۱۳۹۸ مرداد ۲۶, شنبه
۱۳۹۷ تیر ۳, یکشنبه
میگذره و زنده میمونی
آزاد و رها نشستهام بالای قلهای بلند در زندگیام. نفس نفس رسیدهام تا اینجا و حالا دنبال پرچم بزرگی هستم که برای همیشه این بالا بگذارم و از تماشای رقصش در باد لذت ببرم. فقط حسرت این را دارم که کاش چای هم بود. چای را دو ماه است که به اجبار، کاملا ترک کردهام. بعضی آدمها را نیز.
۱۳۹۷ فروردین ۱۵, چهارشنبه
۱۳۹۶ مهر ۲۱, جمعه
دیفن هیدرامین
ترفند جدید یاد گرفتهام: بغض که داری، یک لیوان چای دستت بگیر. تا دیدی نزدیک اشک شدی یک قلپ چای بخور. میرود پایین.
۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۸, دوشنبه
۱۳۹۶ اردیبهشت ۴, دوشنبه
۱۳۹۵ اسفند ۱۲, پنجشنبه
۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۵ مهر ۲۳, جمعه
اندر احوالات زمانه
سه هفتهست که چای درست و حسابی ننوشیدهام. یا وقت نبوده، یا فیلتر آب، یا سماور یا قوطی چایی. حکایت بارز یک روز بی قیر و یک روز بیقیف. حالا که فیلتر بود و سماور و وقت همچنان نبود، به چای کیسهای راضی شدم. طبق معمول سربههوا یک کیسه را باز کردم و توی آب جوش گذاشتم و از قضا در میان آن هزار و یک چای سیاه کیسهای، این یکی بابونه بود! چه میکردم؟ هیچ. دلم به دور ریختنش نیامد. رویش نوشته بود: برای آرامش. برای دلداری و کم کردن روی چای کیسهها که آنها هم ناز کردن یاد گرفتند و به قول مامان فکر کردهاند علیآباد هم شهریست، بلند گفتم قسمت بوده اینطور شود و چقدر هم خوب. با خواب پریشان و بغضی که بیدارم کرده بهتر است همین را بنوشم. عسل ریختم که کمی شیرین شود بعد هم نیم نگاه و پوزخندی به قوطی چایکیسهای ها که حالا حتی اینها هم برای من قیافه گرفتهاند و قهر میکنند. هعی روزگار
۱۳۹۵ مهر ۱۵, پنجشنبه
مقدس
فرقش با بقیه اساتیدی که در عمرم داشتهام این است که به جای کافی تایم از واژه چای استفاده میکند: بروید یک لیوان چای بخورید و برگردید. حق دارم هنوز ندیده و نشناخته روی چشمم بگذارمش؟
۱۳۹۵ تیر ۱۹, شنبه
چنگ
چای تیر آخر است برای رها شدن از این حال نزار م اما از ترس آنکه چای هم راه به جایی نرود و به ساحت مقدسش توهین شود، قوری را رها میکنم. درست مثل روزهای سرما که به خود میلرزم اما دکمهی لباس را نمیبندم، به این امید که اگر سردتر شد هنوز هم چارهای دارم.
۱۳۹۴ دی ۲۸, دوشنبه
۱۳۹۴ دی ۱۵, سهشنبه
یک فصل از پایاننامه را باید در مورد چای بنویسم. چه دلم میخواهد همهی قوانین آکادمیک را کنار بگذارم و این یک فصل را عاشقانه بنویسم!
۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه
مرا عهدیست با جانان*
بعد ها به پروفسور گفتم برایت احترام بسیار زیادی قائلم، تا به آن حد که آن شب توی کافیشاپ قهوه سفارش دادی و من هیچ چیز نگفتم. و خب پروفسور ناراحت شد که چرا تنها کسی است که میان آن جمع هفت هشت نفره، جرئت نکردم برای او بگویم وقتی با کسی بیرون میروم اجازه ندارد قهوه و مشتقاتش را سفارش بدهد. چلهی زمستان هم باشد، توی کافیشاپی که بوی قهوه بدهد نمیشینم چون بر خلاف هزاران آدمی از بوی قهوه هم فراریام.
چای زعفران دم کردهم. به پیشنهاد زرمان. که فقط بخندم.
چای زعفران دم کردهم. به پیشنهاد زرمان. که فقط بخندم.
*حافظ
اشتراک در:
پستها (Atom)
