من الان ۹ سال است که از آن خانه رفتهام، ولی اتاقم همچنان به جاست. اسمم روی آن اتاق است، حتی اگر دیگران روی تختم بخوابند یا زمستان که میشود در اتاق را ببندند که باد سرد به بیرون نیاید. مسیر اول و آخرم آنجاست. خاطراتم، حرفهام، نوشتههایم، اشکها و لبخندهام. عاشق شدن و شکست خوردن و همه و همه مال آن اتاقیست که ساکنش نیستم. اینها را نوشتم که بگویم به سنتور چرا میزنی؟ حالا به هر دلیلی که دلت نمیخواهد بنویسی(و این خیلی نامردیست)، روا نبود که خانه را هم ببخشی به دیگری. آدمی چطور هر شب سر بزند به آن کوچه و بفهمد راه را اشتباه آمده. اشتباه که نه، درست آمده، اما آدم اشتباهی توی آن خانه نشسته. نکن این کار را خانوم. برگرد یک جایی زرمان جان که برایت امید جانم ز سفر باز آمد بگذارم. با صدای جانِ دلم:دلکش.
نمایش پستها با برچسب زرمان. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب زرمان. نمایش همه پستها
۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه
۱۳۹۵ بهمن ۱۲, سهشنبه
۱۳۹۵ مهر ۴, یکشنبه
۱۳۹۵ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
۱۳۹۴ دی ۲۷, یکشنبه
تاوان
همدرد جان
چه غمگین است کسی را همدرد صدا کنی. که یعنی ببین وجه اشتراکمان درد کشیدن است. اما تو به این فکر کن که همین کلمه به این معنیست، کسی این سر دنیا کلماتت را با تمام وجود میفهمد.
میم، نه در نزدیکی من، که چیزی حدود ۱۳۰۳ کیلومتر آنورتر از خانهی من مرد. اما بعد از آن اتفاق مسیر خانهام تا مترو جانم را به لبم میآورد. سرازیری صبح و سربالایی عصر فرقی نداشت. کار من جان کندن بود. میم هیچوقت پا در خانهی من نگذاشته بود. صدایش توی خانهام همان صدای آلارم جیتاک بود که بارها در روز توی خانهام میپیچید و بعد از مرگش با هر بار شنیدنش آواری روی سرم خراب میشد. با این همه، ماندن در آن خانه، خانهای که هر شب با خوابیدن روی تختم، از پنجرهی سقفیش ماه را میدیدم، برایم شکنجه بود. خانهای که انگار هزار سال میم در آن نفس کشیده، خاطره ساخته و بلندبلند خندیده بود. جانکم! برعکس خیلی از آدمیان، من به فرار ایمان آوردم. که باید فرار کرد و با هر آنچه نفس داشت دوید. از آن خانه، از آن محل، از آن سربالایی و سرپایینی. از هر چیزی که خاطرههای آن روزها را زنده کند. حتی دیدن درختی در مسیر، که یادم بیاورد توی یکی از همان روزها بود که نفس کم آوردم و زیر سایهاش زمین خوردم. و بلند بلند گریه کردم. این شد که به هر قیمتی که بود کندم و رفتم. هر چه سختی کشیدم در ازای این تصمیم، میارزید به رفتن از آن خانهای که هر شب یادم میآورد روی همین تخت نشسته بودی که خبر را شنیدی. انگار که تقدیر خیلی از ماست: رفتن. و نماندن.
۱۳۹۴ آذر ۳, سهشنبه
۱۳۹۴ شهریور ۳, سهشنبه
۱۳۹۴ مرداد ۲۷, سهشنبه
۱۳۹۴ تیر ۱۹, جمعه
۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه
مرا عهدیست با جانان*
بعد ها به پروفسور گفتم برایت احترام بسیار زیادی قائلم، تا به آن حد که آن شب توی کافیشاپ قهوه سفارش دادی و من هیچ چیز نگفتم. و خب پروفسور ناراحت شد که چرا تنها کسی است که میان آن جمع هفت هشت نفره، جرئت نکردم برای او بگویم وقتی با کسی بیرون میروم اجازه ندارد قهوه و مشتقاتش را سفارش بدهد. چلهی زمستان هم باشد، توی کافیشاپی که بوی قهوه بدهد نمیشینم چون بر خلاف هزاران آدمی از بوی قهوه هم فراریام.
چای زعفران دم کردهم. به پیشنهاد زرمان. که فقط بخندم.
چای زعفران دم کردهم. به پیشنهاد زرمان. که فقط بخندم.
*حافظ
۱۳۹۳ آبان ۲۷, سهشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)