‏نمایش پست‌ها با برچسب خونه آقاجون. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خونه آقاجون. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

دره من چه سرسبز بود



جايى خواندم خانه‌‌ى خواب‌هاى آدمى، معمولا همان است كه در كودكى‌شان در آن زيسته‌اند، و من كه همه عمر از خانه‌ای به خانه ديگر هجرت كرده‌ام، در ناخودآگاهم ساكن اين خانه بوده‌ام؛ همه‌ى عمر. 
هميشه بر اين باور بوده‌ام كه آدمى در يك جا و يك لحظه نمى‌ميرد، بلكه تكه هاى كوچكى از قلبش را در بزنگاه‌هاى مهم زندگى‌اش جاى ميگذارد تا به ازاى آن جاى خالى در وجودش، ياد آن لحظات را نگاه دارد. به وقت جانشينى آخرين خاطره در آخرين بزنگاه به جاى آن جاى خالى آخرين تكه است كه آرام ميگيرد و چشمهايش را ميبندد. حالا من تكه‌اى از قلبم را، تكه‌ى بزرگى از قلبم را چند هفته پيش در ظهر روز شنبه‌اى در خرداد ماه، توى اين خانه براى هميشه به جا گذاشتم و در ازايش همه ى كودكى و نوجوانى و سال هاى شروع جوانى‌ام را در وجودم نهادينه كردم؛ همه‌ى بازيها و لجبازى‌ها، اشك‌ها و لبخندها و مهمتر از آنها همه دوستى ها و دوست داشتن ها را.
اين پايان يك قصه است، پايان خانه‌اى كه هميشه در خواب هايم سرپناه من بوده و در بيدارى هايم مامن روزهاى روشن و تيره، اما آنچه براى هميشه مى‌ماند آدم هاى اين خانه اند. چه همه ي آنهايى كه سال هاست فقط نظاره ميكنند به احوال ما و چه آنهايى كه وجودم به حضورشان در زندگى‌ام بند است. دلم تنگ ميشود براى اين خانه و حياطش. موزاييك هاى كف حياط و كاشى‌هاى توى آشپزخانه. درختهاى و گياهان توى باغچه و فرش هاي دست باف مامانجون و عمه مامان. دلم تنگ ميشود براى پنجره هال كوچيكه كه هنوز صداى اذان گفتن آقاجون را در دلش دارد و براى هال بزرگه كه ما را، همه‌ى ما را، كنار هم جمع ميكرد. براي بخاري بنفش نفتي، تلوزيون توي كمد، كمد اتاق تهى، رختخواب هاي لاي ماشته، آبي پاستلي روي ديوارها، كليد يخچال، طاقچه هاي رو به كوچه پشتي، نقاشي با برگ روي ديوارهاي حياط، اتاق پايين و مهمتر از آن اتاق پر رمز و راز بالا كه اولين كلنگ تخريب اين خانه را به ديوارهاي گرمش زدند. 
امسال عيد، بعد از هشت سال مقاومت، وقتى براى اولين بار به جاى خانه آقاجون توى خانه‌ى خودمان در آن شهر دراز كشيده بودم، در دفترچه يادداشتم نوشتم؛ حالا من در اين دنيا سه خانه دارم و اين يعنى 
خانه‌اى ندارم، به جز آن يكي كه در خواب هايم ميبينم: خانه آقاجون.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

ساز و آواز دشتستانی

بعد از ۸ سال مقاومت، که دو سالش به حق نفس‌گیر بود، قبول کردیم که ما هم در آن شهر خانه‌ای داریم. قبول کردیم که ورودمان به آن شهر برابر با گذر از زیر درخت انار و قدم زدن روی موزاییک‌ها و رد شدن از کنار حوض خیالی و نشستن روی ایوان و خوابیدن توی آن اتاق قدیمی با رنگ کرم پاستل کنار آن بخاری نیست. قبول کردیم که جای چمدان‌هایمان توی اتاق تهی کنار گنجه رختخواب‌ها نیست و به وقت حمام رفتن نیازی به چک کردن آب گرم‌کن نیست. قبول کردیم که از این به بعد مهمان آن خانه‌ایم نه ساکنش. قبول کردیم برای رسیدن به خانه‌ای که مال ماست باید از در اتوماتیک رد شویم، آسانسور سوار شویم و از پنجره که به بیرون نگاه می‌کنیم چشممان به هیچ درختی نیفتد.
حالا و بعد از این سفر من رسما سه خانه دارم و همین یعنی خانه‌ای ندارم، به جز آن یکی که در خواب‌ می‌بینم: خانه‌ی آقاجون 

فروردین ۹۶

۱۳۹۵ مهر ۳۰, جمعه

تقدیر ما در دست از ما بهتران

درخت توت که قطع شد مات و مبهوت ماندیم. ابریشم که تبدیل به جای پارک ماشین شد خشمگین شدیم. رز رونده که از دست رفت حسرت خوردیم. شمشادها که محو شدند دندان به جگر گرفتیم. انار که جای سایه‌اش را به آفتاب محض داد سکوت کردیم. گلابی و خرمالو که بی شاخ و برگ شدند آنقدر عادت کرده بودیم به چهره‌ی تبر، که چوب‌هاش را جمع کردیم برای آتش زمستان. مات ماندیم و خشمگین شدیم و حسرت خوردیم و دندان به جگر گرفتیم و سکوت کردیم و احترام گذاشتیم. به دستی که تبر را گرفته بود احترام گذاشتیم شاید خشمش تمام شود و دست از سر باغ بردارد. ما تمام شدن خود را لحظه به لحظه دیدیم و هر کداممان شب در رختخوابمان گریستیم و روز حفظ ظاهر کردیم و خندیدیم. به احترامِ آن‌چه و آن‌که نمی‌دانستیم چه بود. 

۱۳۹۵ شهریور ۶, شنبه

جیرجیرک‌ها

هنوز هم پسرخاله‌هایی باشند که ۹ شب همراه تو یک پرس چلوکباب بخورند. ساعت دوازده ابراز گشنگی کنی و برایت ساندویچ کالباس بخرند. به ساعت ۲.۳۰ نصف شب برسی و یخچال را خالی کنی و همچنان گشنه باشی، بروند به دنبال ساندویچ فلافل، اگر نبود سوسیس بندری (در یک شهری که بندر نیست) و سرانجام ساعت ۴ صبح با ۱۰ ساندویچ مخلوط و نوشابه یک لیتری سر برسند. با دخترکان و پسرکان هم‌خون بنشینی در ایوان خانه‌ی مادربزرگ به خوردن ساندویچ‌ها و دل ببندی به دلخوشی‌های بزرگ در شب‌های سینوسی شهریوری. 

۱۳۹۴ آذر ۱۲, پنجشنبه

نفس نفس

از میان هزار و یک خاطره‌ی کودکی‌های خانه، چند تایشان همیشه روی زبا‌ن‌هاست. کهنه نمی‌شود. شبیه ارث معنوی به نسل‌های جدید و عروس و دامادها و بقیه منتقل می‌شود. و اگر از من بپرسید در میان این همه خاطره چه نکته‌ی مشترکی‌ست، جواب می‌دهم شروع و میانه و پایان همه‌شان نفس‌ها حبس می‌شود و "خدا رحم کرد"ی گفته می‌شود. 
یکی از همین قصه‌ها مربوط به پسرکان شر و غیرقابل کنترل است. خدا می‌داند که از کدام فیلم و سریالی الهام گرفته‌اند؛ تصمیم به پرش از ماشین در حال حرکت می‌گیرند. فرصت پیدا می‌کنند و چهارتایی پشت وانت می‌نشینند. تصمیم می‌گیرند با کم شدن سرعت ماشین یکی یکی پایین بپرند و بعد بحث می‌شود که چه کسی اول بپرد، در این میان پسرخاله‌ی کوچک داوطلب می‌شود و از شوق تجربه، در همان سرعت از ماشین می‌پرد. پسرخاله‌ام تعریف می‌کند و بلند بلند می‌خندد و می‌گوید از اینجا به بعد چیزی یادم نمی‌آید.
از اینجا به بعد را از چشم شوهرخاله‌ام می‌بینیم. توی ماشین پشتی نشسته. یک آن به چشم می‌بیند که پسرش از روی ماشین می‌پرد، توی هوا پرواز می‌کند و روی آسفالت زمین می‌خورد؛ در فاصله‌ی چند ثانیه.
و از اینجا به بعد را از چشم بقیه. شوهر‌خاله‌م از ماشین بیرون می‌آید و می‌دود به سمت پسرک که بیهوش افتاده. قبل از هر چیزی یک کشیده محکم می‌خواباند پای گوش بچه.
و بعد از آن را من دیگر نمی‌شنوم. توی دنیای خودم به دل شوهرخاله‌ام فکر می‌کنم. به لحظه‌ای که پسرش را روی هوا می‌بیند. به لحظه‌ی پرت شدن پسرکش روی آسفالت و به هزاران فکر و خیالی که در یک ثانیه به ذهنش آمده. به ترس و نگرانی‌اش که در چند لحظه آنقدر اوج می‌گیرد که به عصبانیت می‌رسد. و عصبانیت آنقدر اوج می‌گیرد که اول سر بچه‌ی بیهوشش داد می‌زند و بعد به دادش می‌رسد. 
عصبانیت ناشی از ترس و نگرانی، حاصل فشار چند لحظه است. فشار سنگینی که از تاب و توان آدمی خارج است. و باید فریادی بزند تا کمی آرام شود. 
من اینجور مواقع بغض می‌کنم، از شدت عصبانیت گریه می‌کنم و خیالم که راحت باشد خطر رفع شده، شروع به کولی بازی می‌کنم. و اگر ناچار به سکوت شوم، یک آتشفان خیلی فعال در دلم خانه می‌کند. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

گل گندم رو ببین، چه قشنگه یار*

شبی را یادم هست که مریم خانه‌ی عمه‌اش دعوت بود. رفته بود توی همین دشت‌ها و چند دسته گل‌های رنگارنگ چیده بود. با خودش آورده و پهن کرده بود وسط حال خونه‌ی آقاجون. و بعد دسته گل فوق‌العاده زیبایی از آن‌ها پیچید و پاپیونی را که با ربان توری یاسی درست کرده بود دورش گره زد. و این از رویایی‌ترین تصاویر کودکی من است. رویای گل‌فروشیِ مجانی‌ای به بزرگی یک دشت. 
نیمه‌ی اردیبهشت، اوج عیش و مستی ما بود؛ وقتی دشت‌های اطراف شهر پر از شقایق می‌شدند، و لابه‌لای شقایق ها پر از بابونه. و در کنار این دو، گل‌های زرد و صورتی و بنفشی که اسم هیچ‌کدامشان را یاد نگرفتم. و گل‌هایی که اسمش را گل خشک گذاشته بودیم. گل‌های زنده‌ی خشک!
عصر پنجشنبه روز موعود بود. روز رهایی و رقص در این دشت‌ها. بابا ماشین را کنار جاده پارک می‌کرد و مرز حدودی را تعیین می‌کرد. که تا فلان درخت می‌توانید بدوید و گل بچینید. و آن درخت آنقدر دور بود که صدایش به صدایمان نرسد. و بعد برایمان می‌گفت چه گل‌هایی را می‌شود چید و نزدیک کدام یکی‌شان نباید رفت. بعد هم یک، دو، سه و غرق شدن ما در دشت شقایق‌ها.
هوای گرگ و میش، سوت پایان بود. و هر کدام ما با دسته‌گل‌هایی که به سختی با دو دست هم می‌توانستیم حملشان کنیم، به طرف ماشین بر می‌گشتیم. دست‌هایمان سرخ از خون شقایق‌ها و زخمی از پوست خشن گل خشک. و لباسمایمان پر از برگ‌های کوهی. بعضی شقایق‌ها می‌رفت لای کتاب تا خشک شود. بعضی ها گوشه‌ی اتاق پژمرده می‌شد. بابونه‌ها لای موها می‌رفت و گل‌های بنفش و گل خشک توی گلدان خانه خودنمایی می‌کردند. 

*آهنگ هر روزه‌ی کودکی‌های من بود. اسم شاعرش یافت می‌‌نشود. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

یه شوت یه ضرب

به شهادت عکس‌هایی که دیده‌ام، دره‌ای در افغانستان هست به نام دره‌ی ارغوان. و همانطور که از اسمش پیداست به درخت‌های ارغوانش معروف است. و این فصل سال یک بنفش ارغوانی روی سبز با بک‌گراند آبی منظره‌ی معرکه‌ای را رقم زده. چیزی که زیباترش می‌کند دره بودنش است. شاید اگر تپه بود اینقدر برایم جذاب نمی‌شد. دره مثل پناهگاه می‌ماند و چه پناهی زیباتر از این همه بیرق گلگون بهار؟ دلم می‌خواست این موقع سال آنجا باشم.
به گواه کتاب‌هایی که خوانده‌ام و حرف‌هایی که شنیده‌ام در ژاپن فصل روییدن 'ساکورا' هاست. ساکورا همان شکوفه‌ی گیلاس است. بیشترشان به رنگ گلبهی و ردیف درختان گیلاس در کنار رودخانه‌ها تصویر رویایی را خلق کرده‌اند. گفتن ندارد که چقدر دلم می‌خواهد این موقع سال آنجا باشم.
و اما به سند چشم‌هایم، به روایت خاطراتم و با صدای پای اردیبهشت می‌دانم به فصل توت حیاط خونه‌ی آقاجون نزدیک می‌شویم. تا به حال هر جا توانستم از این روزها نوشتم و هنوز هم انگار هزار هزار کلمه بدهکارم برای نوشتن از فصل توت و رویای هفت سالگی. 
حیاط خونه‌ی آقاجون سه تا درخت توت داشت. یکی سفید و دو تا سیاه. درخت سفید انگار کمال همنشین درش اثر کرده بود و پا به پای کاج مجاورش قد کشیده بود و سر به آسمان رسانده بود. رویای دور دست ما بود. باید منتظر باد می‌ماندیم که شاید بوزد و توت‌ها را به دامنمان بی‌اندازد و یا به خواهش و تمانا از پسر دایی که از درخت بالا برود و از آن بالا شاخه‌ها را تکان بدهد و ما را از باران توت سفیدِ شیرین سیراب کند.
داستان دو توت سیاه اما فرق می‌کرد. دو درخت در فاصله ی کمتر از دو متر از یکدیگر و حد فاصل این دو، درخت ابریشم بود. و حصار باغچه را شمشادهای سبز شکل داده بودند و رز قرمز رونده‌ای روی این سبز تیره دلبری می‌کرد. بهار که می‌شد از بالای کوه می‌توانستی بفهمی همان خانه‌ای که گل‌های بی نظیر ابریشم دارند خونه‌ی آقاجون هست و بعد ها که درخت را قطع کردند راه خانه گم شد. توت‌ها سخاوتمند‌ترین این باغ بودند. یکی کوچک و نحیف و کم بار و دیگری انگار درخت بهشتی بود. تنه‌ی درخت تا یک‌متر و نیم صاف بالا آمده بود و بعد نود درجه چرخیده بود و به اندازه‌ی ۵۰ سانتی متر عمود بر تنه ادامه پیدا کرده بود، بعد از آن هم دوباره راه آسمان گرفته بود. این ۵۰ سانتی متر لژ پادشاهی بود. خوشبخت بودی که می‌توانستی از درخت بالا بروی و آن جا بنشینی و اگر رودی در خانه بود می‌توانستم صحنه را به جنات تجری من تحت الانهار تشبیه کنم. آن بالا رویای دست یافته بود. تا چشم کار می‌کرد توت سیاه بود. توت‌ها سهم ما، برگ‌ها برای کرم‌های ابریشم. مسالمت آمیز زندگی می‌کردیم.
سهم 'ما' که می‌گویم به بچه‌ها و نوه‌ها و فامیل ختم نمی‌شود. نصف درخت بیرون از خانه سر کشیده بود و سهم رهگذران کوچه بود. سهم پسرهای دبیرستان روبری خانه که مامانجون دل پری ازشان داشت. درخت که به اوج کمال می‌رسید موزاییک‌های حیاط بنفش می‌شدند، ماشینی اگر زیر درخت بود به چند دقیقه نرسیده که خال‌های رنگ توت می‌گرفت و آدم اگر زرنگ بود می‌توانست دهان باز کند و توت مستقیما وارد دهانش شود.
درخت توت حقیقت هفت سالگی من بود و رویای بیست سالگی. روزی که بار بسته بودیم از آن شهر تا باز هم برویم سراغ سرنوشتمان که معلوم نیست کجای این جهان به انتظار نشسته به درخت توت خیره شده بودم. به این‌که تا چند سال دیگر باید صبر کنم تا این موقع سال مدرسه و دانشگاه و مشغله نداشته باشم و بتوانم دوباره بی‌خیال و رها بالای درخت توت بپرم. اشک که می‌ریختم می‌دانستم بازگشت به این زودی‌ها محقق نخواهد شد ولی آدمیزاد است. دل به آرزوهایش می‌بندد.
یازده سال بعد توانستم از دل همه‌ی این مشغله‌ها فرار کنم و به خانه‌ی آقاجون پناه ببرم. به اردیبهشتش. به فصل توت و ابریشم و رز رونده.
درخت‌های توت سیاه را قطع کرده‌ بودند، به دلیل اینکه ماشین‌ها و موزاییک‌ها را کثیف می‌کند و پسر‌های دبیرستان مزاحمت ایجاد می‌کنند و توجیه می‌کردند که درخت خراب شده بود، میوه نمیداد دیگر. سال بعدش هم ابریشم و شمشاد و رز رونده. جایش را موزاییک کردند و موزاییک‌ها و ماشین‌ها همیشه تمیز می‌مانند. آن همه طعم توت زیر سیمان نشسته. و دایی بعد دو سال نهال شاه‌توت کاشته به امید اینکه جای آن درخت رویایی‌ را بگیرد.

این یادداشت و تمام حس خوب آن روزها؛ طعم شیرین توت سفید و ترش توت سیاه تقدیم می‌شود به جناب. برای حضور بی‌دریغش که در هر فصل حکم اردیبهشت را دارد. 

۱۳۹۴ فروردین ۱۵, شنبه

به وقت گرما

فکرش رو بکن، یه بار دیگه، وسط حیاط خونه‌ی آقاجون، سر ظهری. بشینم رو موزاییک‌های ایوون. آفتاب بخوره تو فرق سرم. آخ! 

۱۳۹۳ اسفند ۲۸, پنجشنبه

از مرز مثلث بیشتر نباشه

اینکه از کجا شروع شد؛ از دوازده سالگی، شور و شوق کشف جدید توی اتاقک پایین خانه‌ی آقاجون با اینترنت دایال آپ. ذوق‌زدگی و تعجب از اینکه می‌شود خانه‌ای داشت به نام خود و برای خود که از همه جای دنیا دیده شود. فقط به همین شوق دیده شدن بود که شروع شد. و یکی دو سال بعد هم این شور و شوق فرود آمد و وبلاگ مربوطه هنوز هم خاک می‌خورد. اینکه بعد از آن چه شد؛ پرواز بود. آرزوی پریدن بود و بال پرواز نبود و بعدتر از آن هم کم کم که جان گرفتم و پریدن آموختم گالری نگاه‌هایم شده بود. عکس‌هایم به عاشقانه‌هایی می‌ماندند که از آن‌ها سرودی بلند سر داده بودم. و بعد که دوربین رفت گوشه‌ی اتاق تا خاک بخورد رسیدم به نوشتن. آرزوی نویسنده شدن. آن هم در شرایطی که هنوز جای فعل را توی جمله پیدا نمی‌کردم.
این‌ها همه مال قبل بود. حالا که نه عکاس شدم و نه نویسنده و نه پرنده. حالا چرا می‌نویسم؛ فرار می‌کنم. راه فرارم همین نوشتن است. هزار نفر توی سرم با من حرف می‌زنند و من از این شلوغی وهمهمه باید فرار کنم. باید حرف‌هایش را اینجا بنویسم که آرام بگیرم. که کمتر فکر کنم. که اصلن فکر نکنم. می‌نویسم که صدایشان پایین بیاید. بعضی‌هاشان ساکت شوند. می‌نویسم که از دستشان خلاص شوم و تا حواسشان به نوشته شدن است پا به فرار بگذارم. با سرعت نور. بگریزم از این همه آدم حراف توی مغزم. من پیرزنی هستم که قرارهایش را عصر های تابستان توی کافه نگارستان و باغ فردوس می‌گذارد. از تیراژه بیزار است و زمستان‌ها در خانه می‌ماند. می‌نویسم که سرسام نگیرم.

تی ام
نداو احسان(شما استثائا من باب چرایی وبلاگ خواندن هم بنویسید خوشحالم می‌شویم)‌اگر مایل هستید بنویسید. مشتاقم به خواندنش 

۱۳۹۳ بهمن ۲۴, جمعه

خواب‌های طلایی

چشم هایم را که باز کردم، قبل از اینکه نفسم را، که کاملا حبس شده بود، رها کنم. گفتم: الحمد الله رب العالمین. بازدم را که کشیدم دوباره گفتم الحمد الله رب العالمین و نفسم که سر جایش برگشت و به حالت طبیعی آمدم، باز هم گفتم الحمد الله رب العالمین. جایی شنیده بودم که اگر خواستی خدا را آنگونه که شایسته باشد، شکر کنی. این عبارت را بگو. و من آن لحظه، از ترس خوابی که دیدم بودم، و از شدت خوشحالیِ حقیقت نداشتنش باید خدا را آنگونه که شایسته اش بود شکر می کردم. ساعت ۶ و ۲۸ دقیقه ی صبح بود. به آسمان ابری و تاریک نگاه کردم، و نمی دانستم از ترس خوابم، به خواب جدیدی پناه ببرم، یا به بیداریِ پر از استرس. چشم ها را بستم و خوابیدم. سه ساعت بعد از شدت دست درد از خواب پریدم. و گریان زی را صدا کردم. که بیا و دستم را تکان بده، خودم نمی توانم جا‌به‌جایش کنم. نجات یافتم از خوابی که نفسم را بریده بود. جانی برایم نمانده بود، آنقدری که فقط می توانستم نگاه کنم، حتی توان شکر کردن را نداشتم. این بار از رختخواب فرار کردم. ۹ ساعت پر از استرس و آشوب و اشک و بی پناهی را از سر گذرانه بودم. یاد شانزده سالگی افتادم، روزهایی که تقریبا هر روز با همین اوضاع از خواب بیدار می شدم. تمام شب را انگار که در بزرگترین جنگ جهانی شرکت کرده باشم یک نفس می جنگیدم و صبح که از خواب بیدار می شدم ضربان قلبم تند می زد و نفس نفس میزدم، خوابیدن نه تنها آرامشم نمیداد، که همان اندک نفس باقی مانده را از من میگرفت. یک روز از خواب بیدار شد(فرار کردم) و رفتم پیش بابا، زدم زیر گریه که من خسته شدم. صبح تا شب توی زندگی درگیرم، شب تا صبح باید تو خواب بجنگم. هیچ جانی برایم نمانده. اینطور شد که بابا قرص های سفید کوچک را بهم داد. گفت هر شب یک نصفه قبل خواب بخور. و تا مدت ها آرامشم وابسته به قرص سفیدها بود. 
عصر که نشسته بودم طبقه ی بالای اتوبوس و سرم را به شیشه تکیه داده بودم، به دنبال راهی بودم که فکرم را از اتفاقات صبح پاک کنم. شروع کردم به یادآوری لذت بخش ترین خواب های عمرم و وقتی آدمی با حافظه ی با ارفاق جلبک، چیزی به یادش می ماند، به این معنی ست که آن اتفاق بسیار ویژه و به یاد ماندنی بوده. 

۱۰- خوابیدن روی یک صندلی نیمه تخت، در یک آرایشگاه فوق شلوغ زنانه. تمام کارهای رفتن ما از لحظه ی تصمیم تا لحظه ی رفتن، دو هفته طول کشید. اینطور بود که از هر فرصت کوتاهی برای خوابیدن استفاده می کردیم. همراه من که دیده بودم کم کم دارم از هوش می روم، از خانم آرایشگر خواهش کرد یکی از صندلی هاش را به من بدهد. و من میان صدای نامقطوع سشوار و خانم ها و غیبت و صحبت ها به خواب عمیقی رفتم. 
۹- همه ی آن روزها دلم فراموشی و خواب می خواست. و خسته ی سفر و صبح بیدار شدن و شب دیر خوابیدن بودم. حوصله ی خرید هم نداشتم. جماعت که رفتن توی مغازه ها به گشت و گذار، سرم را گذاشتم روی پای فا، وسط شلوغیِ وحشتناک فروشگاه خوابم برده بود. فا هم نشسته بود با منِ خوابیده به سلفی گرفتن.
۸- خوابیدن توی طبیعت. اولیش کنار رودخانه کهمان، دومی در چم تکله و سومی ش وسط جنگل های نزدیک بروجرد. دومی به مراتب از دو تای دیگر لذت بخش تر بود. بر خلاف همیشه که یک ایل آدم جمع می شدیم تا به دل طبیعت بزنیم، این دفعه به اندازه ی دو ماشین آدم بودیم. بعد از حدود ۴۵ دقیقه پیاده روی رسیدیم کنار یک چشمه، در کوهپایه ی مشترک دو کوه بساط را پهن کردیم و روی زیر انداز حصیری دراز کشیدم. حدود یک ساعت با یک پوزیشن ثابت زیر آفتاب معرکه ی اردیبهشت خوابیدم. آستین سمت چپم به اندازه ی ده سانت بالا رفته بود و تا ده ماه دستم به اندازه ی ده سانت برنزه شده بود. هر وقت می دیدمش یاد خواب دل انگیز آن ظهر بهاری می افتادم و دلم گرم می شد. 
۷- همه ی خواب هایی که روز اول برگشت به ایران می کنم.(به جز خواب ۲۳ اسفند) وارد خانه که می شوم احساس می کنم سقف بلند تر است، هوا مطبوع تر است و دنیا به کام است. احساس می کنم همه ی آدم ها جمع شده اند دور من تا حواسشان باشد خوب بخوابم. و آرام. از میان همه ی این دفعات، بهار چهار سال پیش (که برگشته بودم چند ماهی پیش بابا زندگی کنم)  وقتی بعد از یک خواب طولانی بیدار شدم و بابا را دیدم که مخلوط کن به دست دم اتاق ایستاده و منتظر بیدار شدن من است تا آب طالبی را درست کند. و خرداد امسال که با حالتی رو به موت خودم را به خانه رساندم تا فقط بخوابم، حتی اگر به خواب ابدی بروم، از رتبه های بالاتری برخوردارند. 
۶- از شدت دردی که به جانم افتاده بود تا صلاه صبح به خودم پیچیده بودم و همه ی اطرافیان فقط تماشایام می کردند، کاری از دستشان بر نمی آمد و فقط این وسط مرضیه سعی می کرد با حوله داغ کردن و گذاشتنش روی معده ی زبان نفهم من کمی آرامم کند. اذان صبح را شنیدیم تقریبا به پایان ماراتن نزدیک شدم و کم کم خوابم برد. تا فردا عصرش یک سره خوابیدم
۵- حقیقت این است که آنقدر نوشتن این متن طول کشید که شماره ی پنج را فراموش کردم (اشاره به همان حافظه ی جلبکی)
۴- خواب بعد از بیهوشی یک نعمت است. اول اینکه کسی کاری به کارت ندارد، تو اجازه داری تا جان داری بخوابی،(فقط باید هر چند ساعت یک بار بیدار شوی و نشان بدهی هنوز زنده ای) دوم اینکه دست خودت نیست، هر چقدر هم بخواهی خودت را هشیار و سرحال نشان دهی وسط حرف زدن خوابت می گیرد و سوم اینکه هر دفعه بیدار میشوی بهت آبمیوه‌ی تازه می دهند و به ادامه ی خواب تشویقت می کنند
۳- پشت بخاری نفتی بنفش خونه ی آقاجون، به اندازه ی یک نفر جا بود. و آنجا دنج ترین جای خانه بود. شب های سرد زمستان هفت سالگی، عمیق ترین و لذت بخش ترین خواب ها را پشت آن بخاری داشتم. خواب هایی آرام  که به شیر داغ و نان گرم صبحانه با دختر خاله و پسر دایی و مامانجون ختم می شد. 
۲- بعد از نماز مغرب رسیده بودیم و حرم بی اندازه شلوغ بود. آنقدری که تصمیم گرفتیم چند ساعتی صبر کنیم. بعد از مریضی و اعمال سخت آن چند روز و پیاده روی های طولانی مدت دلم برای یک خواب درست و حسابی به شدت لک زده بود. دقیقا از ساعت ۷ تا ۱۱ شب، توی مسجد الحرام، روبری کعبه در ضلع شمال غربی خوابیدم. و به قول بابا بهترین خواب های عمر را آنجا می توان داشت، "انگار که خونه ی بابامه، حتی از اونجا هم بهتر"

۱- توی منی. بعد از سه روز با میانگین خواب ۳ ساعت در روز. لحظه ای که همه ی وسایل را جمع کرده بودند، و آماده ی رفتن بودیم، وسط چادری که حالا دیگر کَفَش شن و ماسه بود دراز کشیدم و به اندازه ی چند دقیقه عمیق ترین و مسرت بخش ترین خواب عمرم را تجربه کردم. بیدار که شدم سرم دقیقا به موازات آسمان بود، همان قسمت از سقف چادر، پاره شده بود و آفتاب دقیقا توی صورتم می تابید، از شدت نور چند دقیقه طول کشید تا بتوانم چشمانم را باز کنم!
 یک نکته ی مشترک بین همه ی این خواب ها بود، که در هیچ کدامشان خواب ندیدم‌(‌حالا شما هی دلیل علمی بیاورید که امکان ندارد، حتما خواب دیده ای و یادت نیست) و شاید دلیل به یاد ماندنی بودنشان همین سادگی و  سکوت شان است. 

۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

بخاری نفتی بنفش


زی همیشه‌ی خدا نالان بود که بعدها نمی‌تواند برای بچه‌‌هایش از خانه‌ی پدری اش تعریف کند. تمام مدت منتظر بود ما یک روز به خانه‌ای برسیم که لوکیشن داستان‌های میانسالی‌اش باشد. چند سال بعد فهمید کار ما نماندن است. مدام در حال حرکت بودیم چون بابا اعتقاد داشت مسیر را دریابیم، مقصد به معنی پایان است. از این محل به آن محل، از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور، بعد هم توی کشور جدید دوباره از این شهر به آن شهر، و از این محل به آن محل جابه‌جا می‌شدیم و دل به هیچ خانه‌ای نمی‌بستیم.
توی برنامه داشتند در مورد خواب‌هایشان حرف می‌زدند. تعریف می‌کرد آقایی چهل سال آمریکا زندگی می‌کرده و حسرت به دل مانده لوکیشن یکی از خواب‌هایش توی آمریکا باشد. می گفت بعد از ۴۰ سال هنوز خواب‌هایش توی خانه‌ی تهران می‌گذرند. با زی نشستیم به مرور کردن خواب هایمان و فهمیدیم ما توی خواب خانه‌ای نداریم! و در تمام این خواب‌ها 'خونه‌ی آقاجون' پناه ما بوده تا بی خانمان نمانیم. 

۱۳۹۲ اردیبهشت ۳۰, دوشنبه

گریه نکن ری را، دوباره اردی بهشت به سراغت خواهم آمد


تاریخ عکاسی: فروردین 92

بین فایل های توی کامپیوترم پیداش کردم. پارسال نوشته بودم؛

"باران می آید. نمی دانم این را باید همین اول می نوشتم یا می گذاشتم برای آخر. ولی این را می دانم که اینقدر باران می آید که به آخر قصه هم می رسد. اصلا باران خود قصه است.
تا آنجایی که یادم می آید سیزده چهارده سال پیش بود. شاید هم کمی بیشتر یا کمتر. همین حدود ها بود که اولین خاطرات عمرم را به یاد می آورم. آن موقع ها را تقریبا یادم هست. همه بودند، آقاجون هم بود. دایی نورالدین اما نبود، یعنی از همان اولش هم نبود. راستش را بخواهی دو سال قبل از اولش هم نبود. خیلی زود رفته بود. خسته بود. خوابیده بود گوشه ی شهر و خاله عذرا پنج شنبه ها برایش لالایی می خواند. حواس پرتم. سریع یادم می رود می خواستم چه بنویسم. همان سال ها بود. خانه آقاجون پر بود از نوه های کوچک و بزرگ. بچه و نوجوان و جوان. آن موقع ها خانه آقاجون خیلی بزرگ بود. به اندازه ی همه ی دعواها و آشتی هایمان، غم ها و شادی هایمان. به اندازه وسطی، والبیال، قایم باشک و یه پا، دو پا. هفت سنگ هم می شد بازی کرد. آن موقع ها باغچه ها اینقدر به هم وصل نشده بودند. درخت ها هنوز بار می دادند. جای قایم شدن زیاد بود. اگر حوصله دویدن نداشتی لی لی هم بود. جای جشن های ماهانه مان بود. گفتم که، آن روزها خانه آقاجون خیلی بزرگ بود. حیاطشان تمام عشقمان بود. شب های جمعه که دور هم جمع می شدیم خانه خیلی خیلی بزرگ تر می شد. به بزرگی خنده هامان. زمستان که می شد هر که زودتر می خوابید پشت بخاری جایش بود.چقدر خودمان را به خواب می زدیم تا شب ها آن جا بمانیم. مامانجون آن موقع ها توان داشت. صبح ها برایمان صبحانه درست می کرد. موهای دختر ها را می بافت و پسر ها را می فرستاد دنبال نان. آن موقع ها کمتر آه می کشید. درخت توت آن گوشه حیاط را همه دوست داشتیم. بیشتر از ما بچه های دبیرستان روبرو! آن موقع ها مامانجون دعوایشان می کرد. الان اگر بیایند، گمان می کنم فقط نگاهشان می کند.
قرار بود بنشینم و مقاله ام را برای فردا آماده کنم. اما باران نمی گذارد. باید بنویسم از آن روزها. زیر درخت انار پایین حیاط جای دختر بچه های دوازده، سیزده ساله بود که فکر می کردند خصوصی ترین حرف های عالم را دارند. آن موقع ها حوض هم بود. دایی خیلی سعی کرد درستش کند. نشد که نشد. یک روز آمدیم دیدیم جایش موزاییک چیده اند. من نمی دانم چرا پسر هایمان دوست داشتن از دیوار وارد خانه شوند یا از پنجره به بالای پشت بام بروند. هنوز برایم جای سوال دارد که چرا اینقدر از این کار لذت می بردند. اتاق بالای پشت بام هم برای خودش جای حرف هایی بود که هیچ کس نباید می فهمید. بعضی وقت ها هم درِ اتاق جای یادگاری نوشتن می شد. ما دوست داشتیم اول از رخت خواب ها بالا برویم، بعد با سختی از پنجره وارد راه پله شویم و بعد برویم طرف پشت بام. اما خوب مامان جون دوست نداشت. و بیشتر از او مادرهایمان!
سیزده چهارده سال پیش اینجا چقدر آرزو بود. حالا خدا می داند کی به کدام آرزویش رسیده...!
 فشار می آورم به این ذهن لا مصّب. ویگن دل دیوانه می خواند. سیزده، چهارده سال پیش بود که منتظر می شدم توت ها برسند و من با آن قد کوتاهم از درخت بچینمشان. همان موقع ها بود که با برگ های درخت ابریشم غذا درست می کردیم.
آن موقع ها دنیا کوچک بود. خانه آقاجون بزرگ. نمی دانم شیشه ها زود می شکستند یا شوت های ما مدام به خطا می رفت.
حالا که فکر می کنم می بینم من در آن چند سال به اندازه همه ی عمرم زندگی کرده ام.
باران می بارد. این را باید مدام بگویم. وقت باران می آید نباید راه بروی. باید بارانی بپوشی و کلاهت را روی سرت بکشی، بعد یک گوشه بایستی و به صدای برخورد قطره ها با کلاهت گوش بدهی. چه فایده، بیشتر مردم زیر باران راه می روند و همه ی حرف های نگفته شان را می گویند. باز هم حواسم پرت شد!
این بار 11 سال پیش بود.باران نمی امد. شهریور بود. آقاجون هنوز بود. خانه هم هنوز بزرگ بود. اما اولین تجربه ی رفتن داشت به وقوع می پیوست. همانجا بود که اولین بار دل کندن را یاد گرفتم. و حالا خوب خوب بلد شدم. آنقدر خوب یاد گرفته ام که دل دادن از یادم رفته. وقتی از آن شهر می رفتیم بیشتر از همه دلم برای اردیبهشت و درخت توت تنگ می شد. با خودم فکر می کردم هیچ وقت دیگر اردیبهشت این خانه را نمی بینم. حق داشتم. هر چه می گذشت بیشتر مطمئن می شدم.
حالا اما از آن شهریور یازده سال گذشته. این بار هم خانه بزرگ است. بزرگ تر از همیشه. پر از جای خالیست. آرتوش در گوشم می خواند؛ درد و نفرین بر سفر باد... . اردیبهشت است و من دوباره در خانه آقاجون نشسته ام. تشک ام را پایین تخت مامانجون انداخته ام و دارم به همه ی این سال ها فکر می کنم. لابه لایش نفس های مامانجون را می بینم و خودم را همراهش هماهنگ می کنم.
اردیبهشت است. من هم دوباره به خانه آقاجون آمده ام. اما اینجا چیزی را، یا بهتر است بگویم چیزهایی را کم دارد. آقاجون 7 سالی است که از پشت پنجره به ما نگاه نمی کند. درخت توت را چند سالی است قطع کرده اند. کسی زیر درخت انار نمی نشیند و همه موقعی وارد خانه می شوند کلید می اندازند. نشسته ام و با خودم فکر می کنم چه چیز هایی مانده از آن روزها. چقدر از آرزوهایمان برآورده شده اند... . به نتیجه ای نمی رسم. ویگن مهتاب می خواند. باران می بارد. "

امشب هم باران می آید، اردیبهشت است. درخت ابریشم را هم قطع کردن. صدای نفس های مامانجون توی باران محو شده...