‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره‌های پراکنده. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاطره‌های پراکنده. نمایش همه پست‌ها

۱۴۰۲ شهریور ۴, شنبه

انبسطو و بعدین ارجعو ع حیاتکن خرة*

بچه (این‌طور صدایش می‌کنیم ولی شما صد و هشتاد و چند سانت قد و شانه‌های طویل و بازوهای یک ورزشکار حرفه‌ای را تصور کنید.) بغل خیلی خوبی دارد. غیرمنتظره، بزرگ و وسیع و در لحظه؛ چه زمانی که وسط حرف زدن بی‌مهابا دست‌هاش را باز می‌کند و تو را به بغل فرا می‌خواند. چه وقتی که روی مبل کنارش لم داده باشی و یک دست را بلند می‌کند و یک نیم دایره توی هوا می‌کشد و بعد محکم روی بازوهای تو می‌خواباند، چه حتی وقتی از خستگی و نبودِ پشتی صندلی به او تکیه دهی و این بار حتی بدون دخالت دست تو را بغل کند و در مورد استثنایی من، چه وقتی که وسط دیوار سنگی میان زمین و آسمان معلقی و بغلت می‌کند و آرام روی زمین می‌گذاردت. مهمتر از این‌ها برای بغل شدن مجبور نیستی برای جبران بیست سانت اختلاف قد روی نوک پا بایستی و یک دست را دور شانه‌اش حلقه کنی، آغوش را جوری باز می‌کند که همانجا روی زمین بمانی و دست ها را دور کمرش ببندی و بعد با آن زور زیادش قفل محکمی می‌زند دور تو تا امنیت بدهد. برای همین هم هست که روز آخر از سلسه خدافظی‌هایی که برگشته بود، شانه‌ی سمت راستش میزبان کرم‌پودرها و رژ لب‌ها شده بود و دیگر عذاب وجدان نداشتم اگر من هم کمی گلبهی به تیشرت طوسی‌اش اضافه کرده بودم، ولی حتی این هم مهم نیست. بچه ارزش بغل را می‌داند و این باعث نمی‌شود که در خداحافظی آخر تو را بیشتر از همیشه مچاله نکند.

منتظرش نشسته بودیم تا برسد و برویم به تماشای آخرین غروب، که برنامه عوض شد و گفت باید زودتر برود. به خاورمیانه‌ترین شکل ممکن در یک فاصله‌ی کمتر از ۲۰ متری، ۴ بار خداحافظی کردیم و این بار به احترام تیشرت جدیدش سرم را نیم‌رخ روی سینه‌ش گذاشتم و بعد سریع دست تکان دادم و خودم را پرت کردم توی تاکسی جلویی. صدای اذان می‌آمد و خورشید از آسمان غیب شده بود و لایه‌های صورتی و نارنجی توی آبی پخش می‌شدند. بقیه یکی یکی وارد تاکسی شدند و  سکوت مثل یک دارو که به خون وارد شود، آرام آرام به جمع ما وارد شد. بچه نشست توی ماشین عقبی و از مسیر دیگر رفت. 

به مقصد که رسیدیم، انگار نیرویی دوباره هولم دهد، از ماشین پرت شدم بیرون و تکیه دادم به نرده‌ها و خیره شده به افق. بعد کم‌کم راه افتادم سمت تاب‌ها و تا آنجا که زنجیر‌ها جان داشتند بالا رفتم. موج‌ها بلند و سنگین‌تر می‌شد و زرد و نارنجی غروب داشت جایش را به آبی سر شب می‌داد. نه فقط خداحافظی‌های پر احساس پی‌درپی از صبح و رقص آخر و اشک‌های ر و دلتنگی دال به وقتی که تل‌های گل‌گلی را به دستم می‌داد و میگفت به یاد من بپوش، که همه‌ی خداحافظی‌های این سال‌ها یکی یکی داشت از جلوی چشمم می‌گذشت. حالا دیگر یک صندلی پلاستیکی گذاشته بودم دم در دریا و به همه‌ی آن‌ها فکر می‌کردم و ستاره‌ها یکی یکی نمایان می‌شدند و هواپیماها پی‌درپی از جلوی چشمم عبور می‌کردند و به سمت فرودگاه‌ها می‌رفتند تا از آن لحظه به بعد تک‌تک ما را از آنجا ببرند. 

آ با کمی تاخیر یک صندلی گذاشت کنارم و ساکت‌تر از همیشه نشست. ت گفت «دال را می‌برم سمت جمع چون دلش می‌خواهد حرف بزند ولی من غمگینم و دلم می‌خواهد در سکوت بنشینم. پول صندلی‌ها با من». صورتم را که تا حالا در تاریکی گرگ‌ومیش  قایم کرده بودم برگرداندم سمت آ، چون می‌دانستم به چیزی شبیه این فکر می‌کند، گفتم: «به خودم گفتم خدایا نه؛ غروب و اذان مغرب و یک‌نفر که دارد ما را ترک می‌کند با هم نه». آ تاکید کرد که دقیقا. بعد دو قطره اشک سکته انداخت بین حرف‌هام، که البته قطره در مقابل آن حجم آب شور یک‌جایی که از چشمانم بیرون ریخت و حتی نتوانست روی گونه‌هایم قل بخورد و به همین خاطر تالاپی به پایین پرت شد چیز بسیار کمی‌ست. گفت «به چه چیز فکر می‌کنی؟»، گفتم «من این همه خداحافظی کرده‌ام توی زندگیم، خداحافظی‌های سخت و طولانی که گاه بعضی‌هاشان برای یک عمر کافی بوده، چطور به این فکر نکرده بودم که باید توی دعاهام قبل از عذاب نار و شر شیطان و سلامتی دیگران این باشد که خدایا خداحافظی را بر من آسان کن؟».

لیدی گاگا توی مصاحبه تعریف می‌کرد بعد از فیلم ستاره‌ای متولد می‌شود، خودش می‌دانسته چقدر از لحاظ روحی غرق در فضای فیلم بوده و جدا شدن برایش سخت می‌شده. به همین خاطر فردای روز آخر فیلم‌برداری اولین کاری که می‌کند موهاش را سریعا بلوند بلوند می‌کند و نارنجی‌ها را از بین می‌برد. چند روز پیش توی آسانسور فکر می‌کردم چطور موهام را بلوند کنم؟ شاید باید اول از همه این دست‌بند را دربیاورم.


*مجری استندآپ کمدی وقتی قوانین را گفت، آخرش اضافه کرد مهم‌تر از همه اینکه الان خیلی لذت ببرید و بعد دوباره به زندگی سگی‌تان برگردید. 

۱۳۹۶ شهریور ۱, چهارشنبه

دلم می‌گیرد

لرها یک آهنگ معروف دارن که برای «مادر» خوانده شده. چون زبان راحتی دارد، قسمتی از آن را حفظم و بعضی وقت‌ها ناخودآگاه می‌خوانمش. امروز که داشتم ظرف‌ها را جابه‌جا می‌کردم همان ناخودآگاه به سراغم آمد. مصرع اول را که خواندم متوجه حضور مادرم در آشپزخانه شدم و بلافاصله یادم آمد او دیگر مادر ندارد. ۵ سال می‌گذرد و من مدام یادم می‌رود که مادربزرگ ندارم. فقط کافی‌ست نگاهی به قاب‌های روی دیوار کنم. همان پارچه‌ی لباس‌هایشان را که به دیوار آویزان کرده‌ایم، تا سیلی نبودنشان توی صورتم بخورد. صدباره و هزار باره.
چطور آدمی می‌تواند به خاطر بسپارد که مادری را، مادربزرگی را دیگر هیچ‌وقت ندارد؟ انگار که هیچ‌گاه هم نداشته. چطور طعم شیرداغِِ شیرین شده در زمستان را فراموش کند؟ بی‌انصافی نیست؟

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۹, سه‌شنبه

ساز و آواز دشتستانی

بعد از ۸ سال مقاومت، که دو سالش به حق نفس‌گیر بود، قبول کردیم که ما هم در آن شهر خانه‌ای داریم. قبول کردیم که ورودمان به آن شهر برابر با گذر از زیر درخت انار و قدم زدن روی موزاییک‌ها و رد شدن از کنار حوض خیالی و نشستن روی ایوان و خوابیدن توی آن اتاق قدیمی با رنگ کرم پاستل کنار آن بخاری نیست. قبول کردیم که جای چمدان‌هایمان توی اتاق تهی کنار گنجه رختخواب‌ها نیست و به وقت حمام رفتن نیازی به چک کردن آب گرم‌کن نیست. قبول کردیم که از این به بعد مهمان آن خانه‌ایم نه ساکنش. قبول کردیم برای رسیدن به خانه‌ای که مال ماست باید از در اتوماتیک رد شویم، آسانسور سوار شویم و از پنجره که به بیرون نگاه می‌کنیم چشممان به هیچ درختی نیفتد.
حالا و بعد از این سفر من رسما سه خانه دارم و همین یعنی خانه‌ای ندارم، به جز آن یکی که در خواب‌ می‌بینم: خانه‌ی آقاجون 

فروردین ۹۶

۱۳۹۶ اردیبهشت ۶, چهارشنبه

بزرگ شدی چی کاره میشی؟

عمو هم مثل باباست. احساساتی و دل‌نازک. نه فقط در کودکی، که هنوز هم وقتی تلفن را برمی‌دارم به اندازه‌ی ۵سالگی‌ام قربان صدقه می‌رود؛ شیرینِ فرهاد صدایم می‌کند. عمو هم مثل بابا وقتی خواب باشی بیدارت نمی‌کند. حتی اگر هزاران بار سپرده باشی مرا فردا صبح بیدار کن. هر وقت هم می‌پرسی چرا بیدارم نکردی، جوابی ندارند. جوابش را یک بار بابا گفت: «آنقدر خوب خوابیده بودی که دلم نیامد.» 
پدربزرگم کشاورز بود. نخود می‌کاشت، گندم، جو یا ذرت. وسط زمین‌های کشاورزی یک خانه کوچک ساخته بودند که توی حیاطش یک چاه بود. چاه شده بود نشانه؛ برویم سر چاه، یعنی برویم سر زمین‌ها. 
شبِ فروردینی این عیدِ پر خاطره بود که به عمو سپردم مرا صبح بیدار کن، فردا همراهت می‌آیم سر چاه. دلم می‌خواست زمین‌ها را بعد از مدت‌ها ببینم. دلم می‌خواست گندم کاشه باشند و توی گندم‌زار‌هایی که برای خودِ خودِ ماست بدوم. سال‌هاست در دلم بالا پایین می‌کنم که چطور می‌شود برگشت به آن زمین‌ها و نوه‌ی آن پدربزرگ شد؟ می‌گویند کشاورزی کار تو نیست، خودم هم می‌دانم ولی فکرش رهایم نمی‌کند. به عمو سپردم که مرا بیدار کن و گفت باشه. ظهر از خواب بیدار شدم و سرم بی‌کلاه. وقتی برگشت پرسیدم چرا بیدارم نکردی؟ گفت: «خب خواب بودی! در عوض نگران نباش. یک درخت انجیر به نامت، سر چاه کاشته‌ام». نشانه‌ای از این بزرگ‌تر که باید برگردم به اصل خویش؟ 

۱۳۹۵ بهمن ۳, یکشنبه

ما هیچ، ما نگاه*

این چهار روز وسط دو عزا نشسته بودم، اولی عزای عمومی و دیگری عزای خصوصی خودم که یادم می‌آورد لحظه‌های رد شدن از روبروی پلاسکو را با دوستِ قبل‌ترها عزیز و حالا غریبه‌ای ناشناخته. ذوقمان از تماشای سازه و آرزویمان از عکاسی. بعد یادم می‌آمد به ایستگاه ۲۵ و آقای جوانی که راهنماییم کرد و بعدتر‌ها ایستگاه مرکزی و نامه‌نویسی به جناب آقای فلانی مسئول ارشد فلان ناحیه جهت اجازه برای فلان کار. دویدن‌ها و شدن‌ها و نشدن‌ها. ذوق و شوقم که کم‌کم آب شد و بعدها مثل خیلی چیز‌های دیگر میان گرد و خاک زمان محو شد. و مهمتر از آنها بازگشته بودم به بهمن ۹۲. به شب‌های انتظار و امید به زنده بودن. به خبر مرگی ناگوار که در نهایت آمد و به ۴۸ روز انتظار برای در آغوش کشیدن میم و به دل خاک سپردنش. گفته بودم که برای فراموشی دردی، گاه از سر ناچاری باید به درد بزرگتر پناه برد، این یکی اما خیلی بزرگ بود. 


*سهراب سپهری

۱۳۹۵ مهر ۲۷, سه‌شنبه

همه‌ی روزها

همیشه این‌جور موقع‌ها گریه می‌کنم. اگر معده درد در علم پزشکی ۱۰ نوع مختلف داشته باشد(مثلا رفلاکس، ورم، اسپاسم، زخم و ...) بدن من تا به حال ۱۸ نوع متفاوت را خلق کرده. این یکی را وقتی بخواهم توضیح بدهم باید بگویم تیر می‌خورم. یک تک‌تیرانداز ماهر تیری را محکم وسط جناق سینه‌ام می‌کوبد و اولش آنقدر سنگین است که از شدت درد بی‌حس می‌شوم. نه فقط معده‌ام، که همه‌ی اعضا و قدرت تکلم را از دست می‌دهد. چند دقیقه طول می‌کشد که بفهمم تیر خورده‌ام و بعد از آن تازه ماجرا شروع می‌شود. این جور موقع‌ها گریه می‌کنم چون تقریبن هیچ راه دیگری ندارم. مسکن‌ها حال آدم را بدتر می‌کنند و شما چاره‌ای جز صبر نداری. از اطرافیان دور می‌شوم، یک گوشه اشک می‌ریزم؛ حالا یا آرام . می‌شوم یا انقدر ادامه می‌دهم تا بی‌جان شوم. این تنها شرایطی نیست که من گریه را مسکن می‌بینم. سرما هم همین بلا را سر من می‌آورد. همانطور که فا هم اینطور است. یک بار توی سرمای استخوان‌سوز روسیه وسط برف‌ها می‌نشیند و بلند بلند گریه می‌کند. هرچه اطرافیان سعی در تکان دادنش می‌کنند مقاومت می‌کند. اشک‌ریزانش که تمام می‌شود  به سرما غلبه می‌کند و ادامه راه را می‌دهد. یک نوع گریه دیگر هم دارم که کاملن غیر ارادی‌ست. آن هم وقت سرماخوردگی‌ست. کلافه و پریشان که می‌شوم، غر می‌زنم و گریه می‌کنم. این یکی حتی مسکن هم نیست، فقط واکنش است. چون معمولن وقتی سرما می‌خورم که دوران سختی را پشت سر گذاشتم و تا به راحتی رسیده‌ام بدن آنقدر ضعیف شده که وا می‌دهد. از وقت‌های دیگر گریه کردن، که خیلی هم اتفاق معمولی‌ست، به وقت دلتنگی‌ست. خصوصن برای خانواده. حالا شما حساب کنید وقتی این مسکن را نداشته باشم به چه روزی می‌افتم.  به هر دلیلی که هست و خودم نمی‌دانم. با اینکه همه‌ی این‌ها را در این مدت تجربه کرده‌ام، تقریبن از اردیبهشت امسال به بعد گریه‌ام نگرفته و به قول بابا باید از این اتفاق ترسید.
عصر وقتی از دانشگاه برمی‌گشتم سردم بود. دست‌هام بی‌حس شده بود. بی‌حسی دست‌هام به وقت سرما یادگار سرمای سال ۲۰۰۹ است که یک دفعه دیدم دو انگشتم به هم چسبیده و از هم جدا نمی‌شود. بعد از آن، هوا که کمی سرد شود و دستکش نداشته باشم، به سرعت دست‌هایم از کار می‌افتند. طوری که نمی‌توانم دکمه‌ی تلفن را حداقل برای یک‌بار فشار دهم و طلب کمک کنم. اتوبوس بیشتر از همیشه تاخیر داشت. من سردم بود و مریض بودم. سرما خوده بودم و بدنم ضعیف شده بود. بعد یک دفعه یادم افتاد کسی توی خانه منتظر من نیست و به عبارتی من تنها هستم. همین‌جا بود که معده‌ام تیر خورد و بعد هم یادم آورد دلم برای مادرم تنگ شده. همانقدر هم برای پدرم که اگر بود احتمالا سرم دستی درست می‌کرد و بعد هم نوشابه انرژی‌زا به خوردم می‌داد. یک لحظه متوجه همه‌ی این‌ها شدم و منتظر بودم که اشک‌هام سرازیر شود، اما یادم‌ آمد تقریبن از اردیبهشت امسال به بعد گریه نکرده‌ام. نه مسابقه‌ای در کار بود و نه چیز دیگری. هر چند وقت یک بار این‌طور می‌شوم اما مطمئن بودم که الان باید گریه کنم. فکر کردم شاید اتوبوس جای مناسبی نیست که اشک‌هام نمی‌آیند. موکولش کردم به وقتی که به خانه رسیدم و در خلوت بودم. به خانه که رسیدم با همان احوال منگم مشغول جمع‌وجور و پخت‌و‌پز شدم. بعد هم منتظر آقا یوسف که فرش‌ها را بیاورد. بعد تمیزی آشپزخانه و بعد هم غذا و آخر سر هم خوابیدم توی تختم. از یک جایی به بعد لجم گرفت از این شرایط. دلم اشک ریختن نخواست. دلم مقاوم بودن بی‌جا خواست. من بزرگترین دشمن خودم هستم. 

۱۳۹۵ شهریور ۶, شنبه

جیرجیرک‌ها

هنوز هم پسرخاله‌هایی باشند که ۹ شب همراه تو یک پرس چلوکباب بخورند. ساعت دوازده ابراز گشنگی کنی و برایت ساندویچ کالباس بخرند. به ساعت ۲.۳۰ نصف شب برسی و یخچال را خالی کنی و همچنان گشنه باشی، بروند به دنبال ساندویچ فلافل، اگر نبود سوسیس بندری (در یک شهری که بندر نیست) و سرانجام ساعت ۴ صبح با ۱۰ ساندویچ مخلوط و نوشابه یک لیتری سر برسند. با دخترکان و پسرکان هم‌خون بنشینی در ایوان خانه‌ی مادربزرگ به خوردن ساندویچ‌ها و دل ببندی به دلخوشی‌های بزرگ در شب‌های سینوسی شهریوری. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۹, شنبه

گل گندم رو ببین، چه قشنگه یار*

شبی را یادم هست که مریم خانه‌ی عمه‌اش دعوت بود. رفته بود توی همین دشت‌ها و چند دسته گل‌های رنگارنگ چیده بود. با خودش آورده و پهن کرده بود وسط حال خونه‌ی آقاجون. و بعد دسته گل فوق‌العاده زیبایی از آن‌ها پیچید و پاپیونی را که با ربان توری یاسی درست کرده بود دورش گره زد. و این از رویایی‌ترین تصاویر کودکی من است. رویای گل‌فروشیِ مجانی‌ای به بزرگی یک دشت. 
نیمه‌ی اردیبهشت، اوج عیش و مستی ما بود؛ وقتی دشت‌های اطراف شهر پر از شقایق می‌شدند، و لابه‌لای شقایق ها پر از بابونه. و در کنار این دو، گل‌های زرد و صورتی و بنفشی که اسم هیچ‌کدامشان را یاد نگرفتم. و گل‌هایی که اسمش را گل خشک گذاشته بودیم. گل‌های زنده‌ی خشک!
عصر پنجشنبه روز موعود بود. روز رهایی و رقص در این دشت‌ها. بابا ماشین را کنار جاده پارک می‌کرد و مرز حدودی را تعیین می‌کرد. که تا فلان درخت می‌توانید بدوید و گل بچینید. و آن درخت آنقدر دور بود که صدایش به صدایمان نرسد. و بعد برایمان می‌گفت چه گل‌هایی را می‌شود چید و نزدیک کدام یکی‌شان نباید رفت. بعد هم یک، دو، سه و غرق شدن ما در دشت شقایق‌ها.
هوای گرگ و میش، سوت پایان بود. و هر کدام ما با دسته‌گل‌هایی که به سختی با دو دست هم می‌توانستیم حملشان کنیم، به طرف ماشین بر می‌گشتیم. دست‌هایمان سرخ از خون شقایق‌ها و زخمی از پوست خشن گل خشک. و لباسمایمان پر از برگ‌های کوهی. بعضی شقایق‌ها می‌رفت لای کتاب تا خشک شود. بعضی ها گوشه‌ی اتاق پژمرده می‌شد. بابونه‌ها لای موها می‌رفت و گل‌های بنفش و گل خشک توی گلدان خانه خودنمایی می‌کردند. 

*آهنگ هر روزه‌ی کودکی‌های من بود. اسم شاعرش یافت می‌‌نشود. 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

بلوط زمستانی*

در این روزهای بهاری که به سرعت از راه می رسند، چه خواهیم کرد؟ امروز صبح زود هوا گرفته بود، ولی اگر حالا به کنار پنجره بروی، شگفت‌زده می‌شودی و گونه‌ات را روی دستگیره‌ی پنجره می‌گذاری.** 
هوای شهر معروف به ابر و باران، دو هفته‌ای می‌شود که آفتابی شده و نتیجه‌اش منی شدم که سرمست و مجنون و تا حد زیادی ولگرد ساعت‌ها توی خیابان و پارک‌ها و لب رودخانه‌ها و زمین‌های سرسبز و نیمه‌جنگل‌ها و حتی خیابان‌های صنعتی و مغازه‌ها راه می‌روم. خسته که بشوم، به اولین صندلی‌ای که برسم، خواه کنار خیابان شلوغی باشد و یا روبروی دریاچه کوچک نزدیک خانه‌مان با چاشنی صدای پرندگان که مهسا همیشه عندلیب را جزو آنها می‌داند، می‌نشینم و از این آفتابی که همچون پیراهن حریری روی وجودم می‌افتد لذت می‌برم. 
به همین سبک و سیاق بود که طبق معمول هر روزه زیرانداز چهارخانه سبز و زرد را با یک بطری آب گذاشتم توی زنبیل آبی-زرد-نارنجی‌ام و طبق معمول این چند ماهه دادم به زی که حملش کند. توی پارک زی رفت بدود و من هم قرار شد سلانه سلانه تا همان درخت گیلاس همیشگی که روبروی دریاچه‌هست راه بروم و زیرانداز را جوری پهن کنم که اگر به آسمان نگاه کنیم منظره‌مان شکوفه‌ی گیلاس باشد و اگر به روبرو نگاه کنیم خورشید زل بزند در چشمانمان و بید مجنون به سختی دیده شود. زی تاکید کرد که بستنی هم سر راه بخرم و بخورم.
بستنی را که خریدم دلم خواست مسیرم را دورتر کنم. به سمت چپ پیچیدم و کمی جلوتر که رفتم محو درختانی شدم که نمی‌دانم میوه‌شان چه خواهد بود اما شکوفه‌های معرکه‌ی صورتی داشتند و بک‌گراندشان بیدمجنون‌های عظیمی بودند که قشنگ‌ترین سبز این روزها را نمایش می‌دادند و صدای پای آب تنها سخنران این بزم شورانگیز بود. به خودم که آمدم، بیشتر از نصف مسیر را سر به هوا راه رفته بودم و به اندازه‌ی کافی دیر رسیده بودم سر قرار که زی بگوید:
"کجا بودی تو؟ رفتم ببینم کجای باغ شکوفه‌ی جدید درآورده که تو رو اونجا پیدا کنم!"

*نام داستان کوتاهی از یوری ناگیبین
**کافکا 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱, سه‌شنبه

یه شوت یه ضرب

به شهادت عکس‌هایی که دیده‌ام، دره‌ای در افغانستان هست به نام دره‌ی ارغوان. و همانطور که از اسمش پیداست به درخت‌های ارغوانش معروف است. و این فصل سال یک بنفش ارغوانی روی سبز با بک‌گراند آبی منظره‌ی معرکه‌ای را رقم زده. چیزی که زیباترش می‌کند دره بودنش است. شاید اگر تپه بود اینقدر برایم جذاب نمی‌شد. دره مثل پناهگاه می‌ماند و چه پناهی زیباتر از این همه بیرق گلگون بهار؟ دلم می‌خواست این موقع سال آنجا باشم.
به گواه کتاب‌هایی که خوانده‌ام و حرف‌هایی که شنیده‌ام در ژاپن فصل روییدن 'ساکورا' هاست. ساکورا همان شکوفه‌ی گیلاس است. بیشترشان به رنگ گلبهی و ردیف درختان گیلاس در کنار رودخانه‌ها تصویر رویایی را خلق کرده‌اند. گفتن ندارد که چقدر دلم می‌خواهد این موقع سال آنجا باشم.
و اما به سند چشم‌هایم، به روایت خاطراتم و با صدای پای اردیبهشت می‌دانم به فصل توت حیاط خونه‌ی آقاجون نزدیک می‌شویم. تا به حال هر جا توانستم از این روزها نوشتم و هنوز هم انگار هزار هزار کلمه بدهکارم برای نوشتن از فصل توت و رویای هفت سالگی. 
حیاط خونه‌ی آقاجون سه تا درخت توت داشت. یکی سفید و دو تا سیاه. درخت سفید انگار کمال همنشین درش اثر کرده بود و پا به پای کاج مجاورش قد کشیده بود و سر به آسمان رسانده بود. رویای دور دست ما بود. باید منتظر باد می‌ماندیم که شاید بوزد و توت‌ها را به دامنمان بی‌اندازد و یا به خواهش و تمانا از پسر دایی که از درخت بالا برود و از آن بالا شاخه‌ها را تکان بدهد و ما را از باران توت سفیدِ شیرین سیراب کند.
داستان دو توت سیاه اما فرق می‌کرد. دو درخت در فاصله ی کمتر از دو متر از یکدیگر و حد فاصل این دو، درخت ابریشم بود. و حصار باغچه را شمشادهای سبز شکل داده بودند و رز قرمز رونده‌ای روی این سبز تیره دلبری می‌کرد. بهار که می‌شد از بالای کوه می‌توانستی بفهمی همان خانه‌ای که گل‌های بی نظیر ابریشم دارند خونه‌ی آقاجون هست و بعد ها که درخت را قطع کردند راه خانه گم شد. توت‌ها سخاوتمند‌ترین این باغ بودند. یکی کوچک و نحیف و کم بار و دیگری انگار درخت بهشتی بود. تنه‌ی درخت تا یک‌متر و نیم صاف بالا آمده بود و بعد نود درجه چرخیده بود و به اندازه‌ی ۵۰ سانتی متر عمود بر تنه ادامه پیدا کرده بود، بعد از آن هم دوباره راه آسمان گرفته بود. این ۵۰ سانتی متر لژ پادشاهی بود. خوشبخت بودی که می‌توانستی از درخت بالا بروی و آن جا بنشینی و اگر رودی در خانه بود می‌توانستم صحنه را به جنات تجری من تحت الانهار تشبیه کنم. آن بالا رویای دست یافته بود. تا چشم کار می‌کرد توت سیاه بود. توت‌ها سهم ما، برگ‌ها برای کرم‌های ابریشم. مسالمت آمیز زندگی می‌کردیم.
سهم 'ما' که می‌گویم به بچه‌ها و نوه‌ها و فامیل ختم نمی‌شود. نصف درخت بیرون از خانه سر کشیده بود و سهم رهگذران کوچه بود. سهم پسرهای دبیرستان روبری خانه که مامانجون دل پری ازشان داشت. درخت که به اوج کمال می‌رسید موزاییک‌های حیاط بنفش می‌شدند، ماشینی اگر زیر درخت بود به چند دقیقه نرسیده که خال‌های رنگ توت می‌گرفت و آدم اگر زرنگ بود می‌توانست دهان باز کند و توت مستقیما وارد دهانش شود.
درخت توت حقیقت هفت سالگی من بود و رویای بیست سالگی. روزی که بار بسته بودیم از آن شهر تا باز هم برویم سراغ سرنوشتمان که معلوم نیست کجای این جهان به انتظار نشسته به درخت توت خیره شده بودم. به این‌که تا چند سال دیگر باید صبر کنم تا این موقع سال مدرسه و دانشگاه و مشغله نداشته باشم و بتوانم دوباره بی‌خیال و رها بالای درخت توت بپرم. اشک که می‌ریختم می‌دانستم بازگشت به این زودی‌ها محقق نخواهد شد ولی آدمیزاد است. دل به آرزوهایش می‌بندد.
یازده سال بعد توانستم از دل همه‌ی این مشغله‌ها فرار کنم و به خانه‌ی آقاجون پناه ببرم. به اردیبهشتش. به فصل توت و ابریشم و رز رونده.
درخت‌های توت سیاه را قطع کرده‌ بودند، به دلیل اینکه ماشین‌ها و موزاییک‌ها را کثیف می‌کند و پسر‌های دبیرستان مزاحمت ایجاد می‌کنند و توجیه می‌کردند که درخت خراب شده بود، میوه نمیداد دیگر. سال بعدش هم ابریشم و شمشاد و رز رونده. جایش را موزاییک کردند و موزاییک‌ها و ماشین‌ها همیشه تمیز می‌مانند. آن همه طعم توت زیر سیمان نشسته. و دایی بعد دو سال نهال شاه‌توت کاشته به امید اینکه جای آن درخت رویایی‌ را بگیرد.

این یادداشت و تمام حس خوب آن روزها؛ طعم شیرین توت سفید و ترش توت سیاه تقدیم می‌شود به جناب. برای حضور بی‌دریغش که در هر فصل حکم اردیبهشت را دارد. 

۱۳۹۴ فروردین ۲۰, پنجشنبه

تا کی بجنگم که تمام شود؟

دم غروبِ دیر هنگام تابستان بود. تنها توی ماشین، درست در بالاترین نقطه‌ی یادگار امام بودم و حال خوبی داشتم. فکر کردم حالا که خوبم، وقت آن است که با مرگ میم کنار بیایم. قبول کنم. بلند بلند با خودم تکرار کردم که میم مرده. حالا سعی کن این موضوع را قبول کنی و ادامه بدی. همین که این چند جمله را گفتم زدم زیر گریه. درست مثل کودکی که بزرگترین دلخوشی‌اش را ازش گرفته باشند و برایش از قبول کردن موضوع بگویند. آنقدر عجیب اشک‌هایم پایین می‌آمد که خودم تعجب کردم. ورِ منطقی‌ام به غلط کردن افتاد که اصلا بی‌خود گفته‌ام. کنار نیا. هر چه دلت می‌خواهد بکن.

امروز حال خوبی داشتم. هیچ چیز ناآرامم نمی‌کرد. حسن یوسف‌ها بیش از اندازه رشد کرده‌اند و تمام منظره‌ی خانه شده‌اند. وقت آب دادن به ارکیده‌ها بود. همان‌هایی که صبرسنج من‌اند. همان‌هایی که بعضی‌هاشان شش ماه و بعضی‌هاشان نزدیک به دو سال است گل نداده‌اند. دو ماهی می‌شود که دو تایشان حتی دیگر برگ هم ندارند و من بی‌اهمیت به حرف بقیه هنوز هم با بقیه ارکیدها تر و خشک‌شان می‌کنم. گلدان ها را از ظرف‌شان در آوردم و گذاشتم توی وان. استکان آوردم و شروع کردم آب دادن. به دو گلدان خشک که رسیدم، یاد حرف شیرین افتادم که ببین اصلا ریشه‌هاشان زنده‌ن؟ خاک را کنار زدم و دیدم ریشه‌ها خشک خشک. هنوز هم دلم می‌خواست بهشان آب و غذا می‌دادم. چشم‌ها را بستم و گفتم زهرا، حالا وقتش است. حالا که حالت خوب است قبول کن این‌ها مرد‌ه‌اند. باید دور بریزی‌شان. کیسه آبی را آوردم و گلدان‌ها را یک جا انداختم دور. اسم یکی‌شان محیا بود؛ به نام زندگی.
چند هفته پیش به مادر میم گفتم بیا قبول کنیم این موضوع را، بهش گفتم من از همان روزهای آخر پاییز که قبول کردم انگار مال خودم شده. مال خود خودم. توی وجودم نشسته. بعد از آن قبول کردن هر چیزی توی این دنیا برایم راحت شده. و دست یافتنی. باور نکردم اما قبول کردم. تسلیم شدم.