‏نمایش پست‌ها با برچسب زی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۱, جمعه

خلاصه که اینطور


هر سه‌شنبه دکتر از من می‌پرسید شدت معده‌درد به جایی می‌رسد که از خواب هم بیدارت کند؟ و من هم با نگاهی جدی، که یعنی دکتر جان مثل اینکه حواست نیست چی گفتم، ادامه می‌دادم: گفتم که، اصلا نمیذاره بخوابم. و با خودم فکر می‌کردم این یعنی اوج ماجرا دیگر. این شب‌هایی که از شدت گردن درد و بی‌حسی دستم از خواب بیدار می‌شوم و زی بیچاره را بی‌خواب می‌کنم، فهمیدم دردی که تو را از خواب بیدار کند به مراتب خر تر از آنی ست که نگذارد بخوابی. 

۱۳۹۳ اسفند ۱۰, یکشنبه

نفس راحت

ظهر یک‌شنبه، وقتی همزمان با صدای اذان موذن‌زاده بوی قورمه سبزی زی‌پز توی خانه می‌پیچد، زندگی معنی دیگری پیدا می‌کند. 

۱۳۹۳ اسفند ۹, شنبه

پالت


(بهار ۲۰۱۰- درهام)

بعد از نُه سال تازه فهمیدم چه اشتباه بزرگی مرتکب شده‌ام. سارافون صورتی-زرشکی‌آم، همانی که وقتی ۱۳ ساله بودم مامان برایم سوغاتی آورد، یار و یاور همه‌ی این سال‌هایم بوده. هنوز هم مثل روز اول برایم تازگی دارد و هیچ وقت از پوشیدنش خسته نمی‌شوم. چند بار به ذهنم رسید بشکافشم و از روی الگویش چند دست سارافون همان شکلی بدوزم تا هیچ وقت از دستش ندهم، ولی خیلی زود پشیمان شدم. هیچ‌کدامشان اصالت این لباس را نخواهند داشت. حالا امروز صبح، بعد از این هزاران هزار باری که به هزاران هزار دلیل و در هزاران هزار مکان پوشیدمش، متوجه اشتباه بزرگم شدم. وقتی صبح هرچه گشتم پلیور صورتی پررنگم را پیدا نکردم و دلم نمی خواستم بلوز یقه اسکی صورتی چرک را بپوشم، مجبور شدم به سراغ رنگ‌های تیره بروم، دستم را گذاشتم روی یکی‌شان و دست بر قضا از بین آن همه مشکی، این یکی سورمه‌ای بود. اگر زی اینجا بود با لحن خاصش می‌گفت ‌happy accident! 
سارافون را که روی پلیور سورمه‌ای پوشیدم، ترکیب معرکه‌ای شده بود. شروع کردم به سرزنش خودم که چرا هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که نباید سارافون صورتی را با لباس همرنگش ست کرد! ادامه دادم که عوض تئوری دادن در مورد رنگ‌ها و ساعت‌ها صحبت کردن و نوشتن در موردشان، یاد بگیر لباس‌هایت را چطور با هم ست کنی که بعد از نه سال آه از نهادت بلند نشود به خاطر از دست دادن همچین ترکیبی در طول این سال‌ها. 
زی خواب بود. مطئنم دیشب هم بی‌خوابی به سراغش آمده و تا نیمه‌های شب کلی فکر و خیال کرده و کلی قول و قرار بسته. بعد هم لابد همه‌ی سایت‌های هنری، فرهنگی و ورزشی را چک کرده و از سایت‌های سیاسی و اقتصادی فرار کرده. بعد هم تا چشم‌هاش کار می‌کرده عکس دیده و به احتمال زیاد بدوبیراه هم نثار من کرده که این شب‌ها مستقیما روی بالش فرود می‌آیم و زود خوابم می‌برد(آخ که چه دستاورد مهمی‌ست برای من) و سر آخر خوابش برده. اینقدر با شدت و جدیت خوابیده که برای صبحانه بیدارش نکردم. ولی باید موضوع مهم پلیور سورمه‌ای را باهاش در میان می‌ذاشتم. حالا همه چیز سر جایش بود، فقط شلوار سورمه‌ای نداشتم. بین مدادرنگی شلوارهایم هیچ چیزی شبیه به سورمه‌ای(به جز شلوار لی) پیدا نکردم و با عجله زی را از خواب بیدار کردم. بلند بلند داد می‌زدم که 'برای کادوی عیدم شلوار سورمه‌ای بخر'، چند بار جواب نداد و من تکرار کردم. بعد صدایم را بلندتر کردم: 'باشه؟باشه؟' سرش را به نشانه‌ی تایید تکان داد. دوباره پرسیدم 'باشه؟' این بار جدی‌تر تکان داد و خیالم راحت شد. کفش‌ها را که پوشیدم، موقع خارج شدن داد زدم 'مارکش گَپ نباشه‌ها!' و به گمانم زی هفت دل خواب بود. 
توی مترو داشتم شلوار سورمه‌ای را تصور می‌کردم، یک دفعه یادم افتاد تکلیف کیف سورمه‌ای که آن روز توی مغازه دیده بودم چه می‌شود؟ زی راضی می‌شود هر دو تا را برایم بخرد؟ آن هم در شرایطی که هنوز کادوی تولدش را نخریده‌ام.  

۱۳۹۳ بهمن ۱۳, دوشنبه

وَالنَّخْلَ بَاسِقَاتٍ لَّهَا طَلْعٌ نَّضِیدٌ



خرماها را دایی خریده، خاله هسته هاشان را جدا کرده و مامان آورده تا من آخر شب برای زی با شیر بیاورم و بهش بگویم با خیال راحت بخور. دو جعبه خرمای هسته شده داریم.


[تاریخ عکاسی: آبان ۹۰ - مدینه
 عنوان پست: سوره ق، آیه ۱۰]

۱۳۹۳ بهمن ۶, دوشنبه

گل همیشه‌بهار


من و زی دنیایمان هر روز شبیه‌تر می‌شود. یک رنگ و یک شکل. زی صبورترین دنیای من است. از بچگی هم همینطور بود. خیلی وقت‌ها مراعات من را می‌کرد، کمکم می‌کرد و ثابت می‌کرد خواهر بزرگ‌تر بودن هیچ هیچ هیچ به سن نیست. هر کس می‌فهمد ما با هم زندگی می‌کنیم، یک 'چه عالی' و 'خوش به حالتان' پشت سر حرفش اضافه می‌کند. اوایل این خوشا به حال بودن را نمی‌فهمیدم. تا اینکه ده روز بدون زی زندگی کردم و معلوم نبود که بتوانیم دوباره کنار هم زندگی کنیم یا نه. توی آن روزها به اندازه‌ی همه‌ی عمر جایش خالی بود. با خودم فکر می‌کردم چطور اول کار می‌خواستم بدون زی مرحله‌ی جدید را شروع کنم و مغرورانه هم به خود می‌بالیدم که هیچ نیازی به کسی ندارم. توی آن ده روز فهمیدم خیلی هم غلط کردم از این فکر‌ها به مغزم خطور کرده و بعد بیشتر قدرش را دانستم. هیچ کس توی دنیا مرا به این شفافی نمی‌شناسد. همدم هر لحظه‌ی من نبوده است و در تمام این مراحل همراه من نبوده است. هیچ‌ کس با آرامش به داد و فریادهای من گوش نکرده و هیچ‌ کس به انذازه‌ی او در مقابل من سکوت نکرده. هیچ‌ کس به اندازه‌ی او اشک‌های مرا نفهمیده و هیچ کس به اندازه‌ی او با من بلند بلند نخندیده. تا به حال کسی به اندازه‌ی او هر شب و هر روز و با هر وعده‌ برای غذاهایی که پخته‌ام ابراز احساست نکرده و هیچ کسی در زندگی من اینقدر همیشگی و پررنگ نبوده. بعضی وقت‌ها توی سکوت راه می‌رویم و می‌ترسیم که نکند حرف‌هایمان تمام شده باشد، نکند دیگر راهمان جدا شود و درست در آن لحظه همزمان سکوت را می‌شکنیم و می‌بینیم مثل هزاران بار دیگر داشتیم به یک موضوع فکر می کردیم و هر دفعه از این موضوع بی‌اندازه ذوق می‌کنیم.  اصلا مهم نیست نفر قبلی چه آهنگی را گوش می‌داده، مثل یک مسیر ممتد، نفر بعدی فقط دکمه ی پلی را می‌زند. زی لیست خرید آشپزخانه را برعکس می‌نویسد و من بی آنکه از او دلیلش را بپرسم به همین کار ادامه می دهم. پیش زی نیازی نیست غیبت کنی، او همه چیز را می‌داند و این همیشه مایه‌ی آرامش من بوده. کسی توی این دنیا هست که همه چیز را از من می‌داند. زی، نورِ من است. تولدش مبارک من است. لا حول ولا قوة الا بالله العلی العظیم. 

۱۳۹۳ دی ۲۵, پنجشنبه

بخاری نفتی بنفش


زی همیشه‌ی خدا نالان بود که بعدها نمی‌تواند برای بچه‌‌هایش از خانه‌ی پدری اش تعریف کند. تمام مدت منتظر بود ما یک روز به خانه‌ای برسیم که لوکیشن داستان‌های میانسالی‌اش باشد. چند سال بعد فهمید کار ما نماندن است. مدام در حال حرکت بودیم چون بابا اعتقاد داشت مسیر را دریابیم، مقصد به معنی پایان است. از این محل به آن محل، از این شهر به آن شهر و از این کشور به آن کشور، بعد هم توی کشور جدید دوباره از این شهر به آن شهر، و از این محل به آن محل جابه‌جا می‌شدیم و دل به هیچ خانه‌ای نمی‌بستیم.
توی برنامه داشتند در مورد خواب‌هایشان حرف می‌زدند. تعریف می‌کرد آقایی چهل سال آمریکا زندگی می‌کرده و حسرت به دل مانده لوکیشن یکی از خواب‌هایش توی آمریکا باشد. می گفت بعد از ۴۰ سال هنوز خواب‌هایش توی خانه‌ی تهران می‌گذرند. با زی نشستیم به مرور کردن خواب هایمان و فهمیدیم ما توی خواب خانه‌ای نداریم! و در تمام این خواب‌ها 'خونه‌ی آقاجون' پناه ما بوده تا بی خانمان نمانیم.