۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۳, سه‌شنبه

مرزهای اتلاف وقت را یک‌تنه جابه‌جا کرده‌ام. قبل‌تر استرس می‌شدم، الان عین خیالم هم نیست

۱۳۹۹ اردیبهشت ۲۰, شنبه

شرایط حساس کنونی

کلمات تاج سر ما. اگر نبودند، حتما به چند روز نکشیده از فرط این همه احساسی که در درونمان است و نمی‌توانیم بیانشان کنیم تلف می‌شدیم. جای کلمه روی چشم‌ها، توی قلب‌ها، اما همین کلمه هم جایی کم می‌آورد. هرچقدر بنویسم و کنار هم بگذارمشان باز هم گوشه‌ای از آنچه در دل و سرم می‌گذرد را نمی‌تواند بازتاب دهند. حتی همین الان که این‌ها را می‌نویسم باز هم کلمه‌ها قادر به توصیف عدم قدرت کلمه‌ها نیستند. اینطور بود که برایش نوشتم، «نوشتن دیگه جواب نمی‌ده. از سکوتم بفهم که چقدر دلتنگم.» دیگر نمی‌دانستم چطور نشان دهم از فرط دلتنگی به هزار و یک تکه تقسیم شده‌ام. قلبم مچاله شده. بعد دیدم سکوت هم جواب نمی‌دهد. نوشتم، «دیدمت میشه بغلت کنم؟» ظهر اردیبهشت بود. ظهر ما و عصر آن‌ها. 


۱۳۹۹ اردیبهشت ۴, پنجشنبه

ناهار آن روز قیمه بود

پسر پستچی بسته‌ای‌ را از سوراخ نامه‌ها داخل انداخت اما پایین نیفتاد. صدایش را شنیدم و رفتم سمت در تا برش دارم که دیدم گیر کرده و باید از سمت دیگرِ در بیرونش بیاورم. در را باز کردم و یک جعبه با ابعاد ۷۵ در ۵۵ در ۳۰ سانت پشت در نشسته بود. چمدان آبی‌درباری‌ای که بعد از کلی مقایسه و چهار تلاش ناکام، به اشتباه، سه بار خریده بودم بالاخره آمده بود. جعبه را آوردم داخل، بازش کردم و چمدان را بیرون آوردم. بعد از آنکه قفل و چفت‌ها و چرخ‌ها را امتحان کردم، گوشه‌ی اتاق گذاشتم و چند دقیقه تماشاش کردم. دختر،عروسک مو قرمز فرفری را که انگار خودم باشد، آوردم و نشاندم روی چمدان. گفتم این شروع یک قصه‌ی تازه‌ست؛ یا تو را به خانه می‌برد، یا خانه‌ی جدید تو می‌شود.

۱۳۹۹ فروردین ۱۳, چهارشنبه

دفاع مقدس

این روزها انگار آدم‌ها دو دسته شده‌اند. بعضی به آشپزخانه پناهنده و بعضی از آن گریزان. من سال‌ها سردمدار دسته‌ی اول بودم و با این اتفاق، سرباز سنگر دوم شدم. قضیه به همین سادگی هم نبود. غمم سنگین‌تر از یک گریزانی ناشی از تکرار و خستگی روزمره‌ بود. حس می‌کردم عشقی که سال‌ها به پایش نشسته بودم در حقم خیانت کرده بود. آشپزخانه که سال‌ها پناه من بوده، چه آن زمان که آنقدر کوچک بود که جای دو نفر در کنار هم را نداشت و چه الان که اوضاع کمی بهتر شده، محل جلسات تراپی‌ام با محیط اطرافم بوده؛ با شستن ظرف‌های کثیف، پیازداغ درست کردن، ظرف شستن، سبزی پاک کردن، کیک پختن، هلیم بار گذاشتن و ... همه‌ی اینها کارهایی بود که خیلی وقت‌ها به من جان دوباره می‌داد. حالا کار به جایی رسیده بود که دلم می‌خواست یک بار این زنگ آتشی که از بوی دودِ نانِ سوخته‌ایِ که به گوشته‌ی توستر گیر کرده بود، به صدا درآمده خیلی واقعی‌تر باشد و آشپزخانه به کل آتش بگیرد. دلم نه صبحانه دلپذیر می‌خواست نه ناهار سبک و شام لذیذ و نه بوی کیک تازه. ظرف شستن آرامم که نمی‌کرد هیچ، استرسم را دوچندان می‌کرد. چای دم کردن دیگر برایم پروسه‌ی باشکوهی نبود. در میان این خشمی که روز به روز بزرگ‌تر می‌شد، اتفاقی کوچک اوضاع را آرام کرد. پیاز را با چاقوی تیزی که فاطمه وقتی می‌رفت برایم به یادگار گذاشت، نگینی کردم. رفتم سراغ هویج‌ها و طبق عادت همه‌ی عمرم، که هرکه هرچه کرد از سرم نیفتاد، نصف هویج را در دهان خودم گذاشتم. طعم پیازی که به دل هویج مانده بود مرا با آشپزخانه دوباره آشتی داد. همین معجزه‌ی کوچک. 

۱۳۹۸ اسفند ۳, شنبه

ما آنقدر خوشبخت نیستیم که وقتی حالمان به هم می‌خورد و هرآنچه اسید در وجودمان هست و نیست به یک‌باره بالا می‌آید، کسی موهایمان را از پشت بگیرد یا دستش را روی شانه‌هایمان بگذارد. کسی شبیه احمد پشت فرمان نیست که مثل سپیده از او بخواهیم کنار بزند و خیلی دراماتیک‌وار کنار جاده و فنس‌ها بالا بیاوریم. ما حتی مثل مینا نیستیم که وقتی در اوج ذلت همه‌ی وجودش از حلقش بیرون آمد، دسته‌ای آدم دورمان جمع شوند و حق را برای چند لحظه‌ای هم که شده به ما بدهند. سهم ما این است که به هر جان‌کندنی باشد خودمان را تکان بدهیم و سرمان را در کاسه‌ی توالت کنیم، دستی به کاسه بگیریم و فشار دهیم که وقتی دل و جانمان به هم می‌پیچد با دردش مقابله کنیم و دستی دیگر تلاش کند موها را از توی صورتمان جمع کند. بعد هم بی‌جان بنشینیم کف دستشویی تا شاید بلکه دوباره نیروی زندگی و نه آبی و دستی از سوی کسی، بلندمان کند و برمان گرداند به اتاق. در میان دیگران خیلی چیزها به خوردمان می‌دهند و در تنهایی هر آنچه بود را بالا می‌آوریم.  

۱۳۹۸ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

دارم یک لیست می‌نویسم از چیزهایی که به خاطرشان دلم می‌خواهد برگردم ایران. تا اینجای کار اولیش آفتاب و بعد از آن مربای آلبالوست. 

۱۳۹۸ دی ۵, پنجشنبه

من گنگ خواب دیده

یک جایی هست وسط داغی کویر لوت و سرمای آلاسکا. یک جایی هست زیر دریاها و بالای ابرها. یک جایی هست که آدم نه پاش به زمین می‌رسد نه دستش به آسمان. یک جایی درست شبیه به اینجا که من نشسته‌ام، که حرف بسیار دارم ولی نمی‌توانم اینجا بنویسم. توی نامه نمی‌توانم بنویسم، رو در رو اگر ببینمش نمی‌توانم بگویم. این حرف‌ها جمع می‌شود روی دل من، اشک می‌شود روی گونه‌ی من، آه می‌شود در درون سینه‌ی من ولی باز هم حرف نمی‌شود در دهان من. یک جایی هست در ناکجا آباد. که اگر به هزار زیان مرده و زنده دنیا هم مسلط باشی اجازه‌ی حرف زدن نداری. 

۱۳۹۸ دی ۳, سه‌شنبه

جنگ‌های داخلی

هیچ چیز در این دنیا به اندازه‌ی کسانی که دور گود نشسته‌اند و می‌گویند لنگش کن حرص مرا در نمی‌آورد. یعنی اگر قضیه به همین ختم می‌شد هم راضی بودم، قصه اینجاست که تو را وسط گود می‌بینند و حریف را نمی‌بینند. می‌گویند تصورات توست، زاده‌ی ذهن توست. حریفی وجود ندارد؛ اگر بخوای نیست می‌شود. بله اگر بخواهی فردا صبح که از خواب بیدار شوی دیگر مریض نیستی و این آزمایشات و نتایج و دردسرهای پزشکی هم الکی‌ست. خدایا من اگر از دست این مریضی‌ها جان سالم به در برم، قطعا از دست این رفتارها بلای بزرگ‌تری سرم می‌آید. خودت به داد برس