۱۳۹۸ مرداد ۲۵, جمعه

عرضه داشته باش

سریال‌های خارجی را اگر ببینی، یک کلمه/جمله‌ی خیلی ساده در همه‌شان مدام تکرار می‌شود: ببخشید. سریال‌های ما را ببینی اما جان شخصیت‌ها به معنی واقعی کلمه بالا می‌آید تا شاید یک ببخشید، آن هم در قالب کلمات دیگر حواله‌ی طرف کنند. سریال‌ها هم از زندگی آدم‌ها می‌آیند دیگر. همین خود من، تا وقتی خانه‌ام اینجاست و زبانم چیز دیگری، ببخشید گفتنم راحت و فراوان. وقتی برمی‌گشتم به زبان مادری، انگار که بخواهم جان بدهم با گفتنش از به زبان آوردنش فرار می‌کردم. گفتم «برمی‌گشتم» چون قبل‌ترها اینطور بودم و‌ الان حداقل خودم فکر می‌کنم خیلی پیشرفت کرده‌ام. یک روز مامان نشست روبرویم و‌ گفت تو اخلاق‌های خوب زیاد داری ولی عذرخواهی کردن را بلد نیستی. من هم مثل هر متهم دیگری دردم تکذیب کردم. مامان با آرامش بیشتری گفت از این به بعد بیشتر دقت کن، خودت متوجه می‌شوی. صدالبته که حرفش درست بود. شروع کردم به رصد کردن رفتار خودم و‌ دستم آمد چقدر چقدر چقدر از گفتن این کلمه فرار می‌کنم و‌ قسمت بدتر ماجرا آنجا بود که فهمیدم این قضیه در برابر عزیزان و‌نزدیکانم بیشتر صدق می‌کند و تا وقتی که واقعا اوضاع آنقدر به‌هم‌ریخته نباشد که نیازی به عذرخواهی داشته باشم، از گفتنش طفره می‌روم. تا مدت‌ها فقط خودم را نظاره می‌کردم و‌ تعداد دفعاتی را که از عذرخواهی سرباز می‌زدم می‌شمردم. شمردنش رنج را دو‌چندان می‌کرد. دویدن و فرار کردن سخت‌تر می‌شد و قضیه‌ای که با یک‌ عذرخواهی ساده می‌توانست خیلی بهتر تمام شود مدام توی سرم می‌چرخید. این رصد کردن و رنج کشیدن و همچنان عذرخواهی نکردن انقدر طول کشید تا بالاخره یک جایی تصمیم گرفتم این کلمه‌ی ممنوعه را به کار ببرم. شاید که رنج گفتنش به ملامت نگفتتش بیارزد. از آنجا بود که «ببخشید» گفتن را تمرین کردم. دروغ چرا، هنوز هم گاهی برایم سخت است. با اینکه میدانم به هر دلیلی باید عذرخواهی کنم، باز هم انگار چیزی از درونم مقاومت می‌کند و خب خوشبختانه چیزی از بیرون این حصار مقاومت را می‌شکند. از شروع کلمه که آن ب به زبان می‌آید تا به دال برسد ممکن است هزار سال نوری طول بکشد، ولی بعد از آن‌ رهایی‌ست؛ حداقل برای من اینطور است. ببخشید با «حالا چیزی نشده» و «پیش میاد» و «درستش می‌کنم» و حتی «حلالم کن» فرق می‌کند. ببخشید با متاسفم فرق می‌کند. ببخشید، ببخشید است و حالا مدت‌هاست معیار من برای سنجش اطرافیانم شده. ببخشید گفتن را بلدند؟ 

۱۳۹۸ مرداد ۲۴, پنجشنبه

تطمئن القلوب

یه آقایی بوده که خیلی نترس بوده؛ برای همین فکر می‌کند که بی‌بروبرگرد در امتحانات سخت ورودی ارتش قبول می‌شود. برخلاف آنچه که فکر می‌کرد قبول نشد، و برخلاف آنچه بقیه فکر می‌کردند دلیلش هم همین نترس بودنش بوده. در توضیحش اضافه کرده‌اند که ترس هم فاکتور مهمی‌ست و اگر آن را به اندازه نداشته باشی یعنی راحت‌تر غافگیر می‌شوی؛ نسبت به صداها و اتفاقات واکنشی مثل بقیه نداری و خلاصه گوش به زنگ نخواهی بود. این قصه را هرچند وقت یک بار، وقتی که صورتم از ترس سفید شده و از شدت استرس فقط به دوردست‌ها خیره می‌شوم وحرف نمی‌زنم، به یادم می‌آورد. حالا چند وقتی‌ست رفته مسافرت و درست در همین حین کار من بزرگ‌تر شده و ترس‌هام به همان نسبت بیشتر و بزرگتر. پس خودم به خودم یادآوری می‌کنم که یک آقایی بوده که نترس بوده و این خوب نبوده و از اینکه می‌ترسی نترس. 

۱۳۹۸ مرداد ۲۳, چهارشنبه

زردی که سبز شد

یک متن اینستاگرمی بود که شروعش شبیه این‌هایی بود که می‌گویند زن‌ها وقتی فلان می‌شوند، فلان می‌کنند و مضمونش این بود که من از آن دخترهایی نیستم که ناخن‌هایم همیشه مانیکور شده و لاک‌زده و فلان باشد و... . حقیقتا یادم نمی‌آید ته حرفش به چه  می‌رسید ولی واکنشم این بود که خب منم همینطور، حالا که چی؟
من در مراقبت از خود همیشه رتبه‌ی پایینی دارم و وقتی به دست‌ها و ناخن‌ها می‌رسد به قعر جدول سقوط می‌کنم. ناخن‌های شکسته و نامنظم، دست‌های سوخته از آفتاب و گاه تاول‌های سوختگی با قابلمه‌ها. زخم‌های کاغذ و اره و کاتر و پوست‌پوست‌های دور ناخن و لاک‌های(اگر باشد) نصفه و نیمه که حوصله نکردم لایه‌ی دوم را رویشان بزنم و زود از بین رفته‌اند. اگر یک وقت دیدید شرایط دست‌ها و ناخن‌هام این شکلی نیست، یا زمین به آسمان آمده و به اصرار مامان پا به آرایشگاه گذاشته‌ام و یا مثل الان نون کنارم نشسته و با آرامش تمام مشغول سوهان کشیدن ناخن‌هاست و همزمان با فا به وسایل فوق مبتدی ناخن و لاکی که انقدر در نظرشان بی‌خود بود که سر آخر پاکشان کردند و از مال خودش برایم زد، می‌خندند. بالاخره همین که موجب خنده‌ی نیمه‌شب‌شان شدم هم جای شکر دارد

۱۳۹۸ مرداد ۲۲, سه‌شنبه

بندهای غم عاقبت از دلتان باز می‌شود


از بین آدم‌هایی که واژه‌ی لم‌کده را خوب درک کرده بودند و روی مبل‌ها ولو شده بودند، تنها ما بودیم که خیلی صاف و محکم، انگار که در کلاس یوگا باشیم روبروی هم نشسته بودیم. من رفتم بودم تا بالاخره بشنوم. مجبور شده بودم به قبول مسئولیتِ شنیدن، که خب با همه‌ی سختی‌اش در نظرم صدها برابر آسان‌تر از مسئولیت پرمخاطره‌ی دوست داشته شدن است. او به خیال خودش همه چیز را خیلی رویایی و فانتزی تعریف می‌کرد که ببین، بی‌خود نیست اتفاق الف و ب و ج و الی آخر پشت سر هم افتاده‌اند. یا ادامه میداد که هر بار خواستم رو برگردانم نشانه‌ای مرا سر جایم نشاند و به ادامه‌ی مسیر ترغیب کرد. من که اینجور موقع‌ها به قول خانم شین حسابی روی احساساتم می‌نشینم تا صدایشان در نیاید، خیلی عادی گفتم دلخوش نکن. تو این اتفاقات را دیدی، چون دلت می‌خواست ببینی. مثلا من الان به سیب‌زمینی فکر می‌کنم و در هفته‌ی آینده هزار نشانه برایت می‌آورم که مرا به سیب‌زمینی وصل می‌کند. این را گفتم و بحث را تمام کردم. همه‌ی حباب‌های فانتزی و رمانتیسم را یک جا ترکاندم. 

این‌ها را گفتم تا قبل از اینکه کسی حرفی بزند، خودم اعتراف کنم که من هم به اندازه‌ی شما و یا حتی بیشتر از شما مطمئنم که آدم وقتی دلش می‌خواهد اتفاقی بیفتد، نشانه‌ها را به همان مسیر وصل می‌کند. مثلا من الان دلم می‌خواهد دل بدهم به آن فال حافظی که برایم گفت «بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم» و بعد برای اثباتش به فال بعدی رجوع کنم که تعبیرگر گفته بود ناامید نباش از رسیدن خبر و مهمتر از آن، جایی که گفته بود به چیزی یا کسی شک نکنید! من دلم می‌خواهد به این همه‌ گل و بلبل دل بدهم ولی یادم می‌آید دفعه‌ی آخری که آقای حافظ گفته بود یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور، تا ۸۷ روز بعدش هر شب گریه می‌کردم و یوسف انگار به جای کنعان همان مسیر مصر را پیش گرفت.  شمشیر دولبه امید را دستم گرفته‌ام و دل دل می‌کنم که کدام سمتی بروم. دل بدهم به حافظ و به کسی شک نکنم و منتظر بمانم یا عطای همه‌ چیز را به لقایش بسپارم و مطمئن باشم همه‌چیز یک تصادف مسخره است؟
 کاش علم غیب داشتم.

۱۳۹۸ مرداد ۲۱, دوشنبه

میوه‌های هیدروپونیکی

یک قاشق زعفران قاطی دمنوشم کردم تا قبل از اینکه در این نبرد نابرابر هورمون‌ها اخلاق را ببازم، پریود از راه برسد و همه چیز را بیرون بریزد. از عصری کمین کرده بودم بلکه شیشه‌ای بشکند، آبی بریزد یا کسی دادی بزند تا بهانه دست من برسد که از کوره در بروم و یک دل سیر اشک بریزم. بعد دیدم شیشه هم دیروز شکسته بود و اتفاقا شیشه‌ی یکی از دوست‌داشتنی‌ترین فرشته‌های کلکسیونم بود ولی من همچنان اشک نریخته بودم؛ چون لابد طبق یک قانون نانوشته و نبسته و حتی از ذهن رد نشده، باید آستانه‌ی تحملم را بالا ببرم و واکنش‌های احساسی و هیجانی به خرج ندهم. احساس می‌کنم هیجانات و احساساتم را درست مثل شکلات‌ها و برچسب‌های رنگی کودکی در یک صندوقچه جمع کرده‌ام برای روز مبادا. قفقط ترسم از این است که عاقبتشان به شکلات‌هایی که دور ریخته شد و برچسب‌هایی که دیگر نمی‌چسبیدند شبیه شود.  

۱۳۹۸ مرداد ۲۰, یکشنبه

عمرم به شمارش این همه نعمت کفاف نمی‌دهد

مشق دیشب را یادم رفت بنویسم. دقیقا به همین سادگی، و دارم خودم را دلداری می‌دهم که فراموشکاری مجازات ندارد. البته که به نظرم دارد، مجازات سنگینی هم دارد ولی خب حالا آن صورت بخشنده‌ام رو آمده و خودم را می‌بخشم. 


برای توصیف این روزهایم به همه می‌گویم شبیه مهندس‌های عسلویه شدم. همان‌هایی که دو هفته کار می‌کنند و دو هفته استراحت. یک دفعه به خودم آمدم دیدم مدت استراحت تمام شده و مثل اسب تازی شروع به دویدن کردم. همین اسب تازی بودن باعث شد که امروز هر چه هم تلاش کنم، سر آخر به دعای عرفه نرسم. تمام روز توی ذهنم خاطرات سفر مرور می‌شد. از عرفات اگر بخواهم بخواهم بنویسم می‌توانم از رسیدن به آن دشت بی‌آب و علف در دل شب بگویم. از آفتاب تیز ۶۰ درجه بدون کولر و هیچ وسیله‌ی خنک کننده. از چادر‌های رها در باد عصر و پیر و جوان‌های گرمازده شده. از جایی میان آسمان و زمین. می‌توانم از خواب دم صبح بنویسم که با صدای قشنگ‌ترین اذان در عجیب‌ترین و سینمایی‌ترین لوکیشن تاریخ، برای همیشه در ذهنم ماندگار شد. بیشتر اگر بخواهم بگویم می‌توانم از آدم‌های پیچیده شده در لباس‌های سفید، روی آن کوه سیاه بنویسم؛ کوه انتظار. همانجا که یک بار هبوط «آدم» را رقم زده و بارها عروج بسیاری آدمیان را. من از عرفات می‌توانم هزار هزار قصه و تصویر و خاطره بنویسم، اما چیزی که برای من تا همیشه گوشه‌ی ذهنم می‌ماند فرازی از انتهای دعای روز عرفه است. آنجا که همینطور خیره به صفحه‌ی کتاب دعا نگاه می‌کردم و بیشتر از آنکه به متنش فکر کنم غرق صدای مداح شده بودم، تا لحظه‌ای که خواند «اَشْکُو اِلَیْکَ غُرْبَتى وَبُعْدَ دارى». بعد از آن اشک بود که از چشمان من جاری می‌شد و بعد از آن بود که فهمیدم در دل این همه غربت باید به چه کسی و به چه زبانی پناه ببرم. عرفات پایان سیاهی تنهایی در غربت بود. 

۱۳۹۸ مرداد ۱۸, جمعه

شرح ما وقع

مثل گربه‌ها نشسته بودم پشت پنجره و به باران بی‌امان نگاه می‌کردم. هرچه من تلاش بیشتر می‌کردم برای بلند شدن و بیرون رفتن، باران تند‌تر می‌بارید. نمی‌دانم از کی اما چند وقتی‌ست که خواب شب را درست مثل اتفاقات روز باور می‌کنم. اگر کسی در خواب بدرفتاری کند، فردا در بیداری از او دلگیر می‌شوم، اگر اتفاق خوبی بیفتد، فردایش جشن و عروسی دارم. نتبجه‌ی خواب شلوغ و بی‌سر و ته دیشب، پریشانی صبح بود. هرچه هم سعی کردم با کار کردن حواس خودم را پرت کنم نشد که نشد. یک ساعت روی زمین به فرش و ملحفه‌ پناه بردم و فرندز. بابا زنگ زد که با می حرف بزن. حرف زدم و دیدم همچنان مرا به خاطر نمی‌آورد. برای بار چندم پرسید کجا زندگی می‌کردی؟ رشته‌ی تحصیلیت چه بود؟ همه را گفتم و بعد گفت پس زهرا کجاست؟ گفتم زهرا منم و حوصله‌ش ته کشید. باران تمام شده بود و هوا ابری بود. جان من ته کشیده و راهی نبود جز پناه بردن به رختخواب. یک ساعت بعد از خواب بیدار شدم و دل دادم به خیابان خیس بعد از باران. خرید کردم و سبزی پلو با ماهی درست کردم تا شاید یک جایی این زنجیره‌ی بی‌حوصلگی باز شود. منتظر بودم بچه‌ها برسند تا شام بخوریم، زی زنگ زد و گفت کیفم را دزدیدند. دیدم این قصه سر دراز دارد و مقاومت بی‌خود است، منم حرفی جز تعریف کردن روزم ندارم. پس این‌ها را نوشتم تا لااقل یک علامت مثبت روی دفتر امروزم بماند. 

۱۳۹۸ مرداد ۱۷, پنجشنبه

هرچه خواهی کن ولی هجران مکن

بابا گفت دیروز از کنار اتاق فا رد شدم و‌جای خالیش معلوم‌نر از قبل شد، وارد اتاقش نشدم چون چیزی نمانده بود که گریه‌ام بگیرم. بابا این را پشت فیس‌تایم گفت و ما این ور خط وسط مهمانی نشسته بودیم که ناگهان دماغ من قرمز شد و اشک چنان در طشت چشمانم پر شد که اگر درجه‌ای سرم به زمین خم می‌شد گرانش زمین  حساب کار را یک‌سره می‌کرد. در یک ثانیه به تمام لحظاتی که دلش برای ما و دل ما، و دل پرحسرت من، برایش تنگ می‌شور‌فکر کردم و برای بار یک ملیارد و دویست و سه ملیون و هفتصد هزار و پانصد و شصت و پنجم از خودم پرسیدم: مگر زندگی چقدر ادامه دارد که این همه را در دوری بگذرانیم. یک لیوان نوشابه خوردم و گاز نوشابه را بهانه‌ی اشک‌ها کردم. بعد هم خاطره گفتیم و چای نوشیدیم و‌هندوانه خوردیم و انگار نه انگار.

۱۳۹۸ مرداد ۱۶, چهارشنبه

تکرار مکررات

اگر امشب هم به نتیجه برسم، سومین «شب»یست که خوابم می‌برد. حتی اگر این دفعه هم مثل هزاران دفعه قبل شکست بخورم، باز هم اوضاع فرق می‌کند.  خوب که فکر می‌کنم، این موضوع بیشتر از اینکه مدیون قرص‌ها و حرف‌ها و تمرین‌ها باشد، مدیون تربیتی‌ست که پیش گرفته‌ام. دقیقا کاری را می‌کنم که مامان ۱۸سال پیش در خانه‌ی امیرآباد می‌کرد. ساعت ۸شب آن موقع، وقت خواب ما بود و این موضوع با مهمان و تعطیلات و تابستان و زمستان تغییری نمی‌کرد چون بدن من باید تربیت میشد. حالا بیشتر از همیشه همین «بدن من» برایم مهم شده و دارم یاد می‌گیرم برای تربیت کردنش باید بعضی چیزها را کنار بگذارم، چه مهمانی که توی هال تا صبح بیدار است و چه سریالی که خیلی هم مشتاق دیدنش هستم. درست مثل همین وبلاگ که با همین حال خمار باید نوشته شود؛ هر چقدر کم اما هر شب

۱۳۹۸ مرداد ۱۵, سه‌شنبه

ببین بچه جون

تمرین یکی از روزهای کلاس نقاشی، کار با دست بود. شروع کردم با اثر انگشتم آویز یک جشن را نقاشی کردم. معلم که به سر میز ما رسید با تعجب پرسید این کار توئه؟ این‌جا باید یادآور شوم که من نقاشی خوبی نبودم یا حتی بهتر است بگویم در نقاشی افتضاح بودم. با شوق فراوان که بالاخره من هم توانستم معلم نقاشی‌مان را به وجد‌ آورم گفتم بله! معلم هم بدون مکث گفت «اگه کار توست که می‌دانم خرابش می‌کنی!» همین شد که من مطمئن شدم هیچ استعدادی در نقاشی ندارم و هیچ‌گاه هم توان یادگرفتنش را نخواهم داشت. 
۴ سال بعد، جلسه‌ی اول کلاس نقاشی دبیرستان، که از روی اجبار برداشته بودم وگرنه باید به رشته‌ی دیگری برای دانشگاه فکر می‌کردم، یک معلم به مراتب‌ بی‌اعصاب‌تر سر کلاس آمد. یک دسته‌کلید انداخت روی میز و گفت این را نقاشی کن. مانده بودم چه گلی به سر بگیرم. از همان دبستان به بعد نقاشی را نبوسیده گذاشته بودم رو طاقچه و فکرش را هم نمی‌کردم روزی مجبور باشم به سمتش بروم. دست به دامن خاله شدم که کمکم کند آن نقاشی را تمام کنم تا حداقل جلوی معلم جدید آبرویم حفظ شود. نتیجه چه بود؟ هرچه از معلم‌های جهان اول و غربی در ذهن دارید را دور بریزید چون حداقل این یکی اصلا شبیه به آن چیزی که فکر می‌کردم نبود. نقاشی را بالا برد و به بچه‌ها نشان داد تا همه با هم به آن بخندند. 
قضیه از اینجا به بعدش هالیوودی می‌شود: از آن روز به بعد جنگ ما شروع شد. تمسخر او و اهمیت ندادن من. سخت‌ گرفتن او و سخت کار کردن من. تمرین‌ و تمرین و تمرین و در نهایت پروژه‌ی نهایی. به پروژه‌ی نهایی که رسیدیم بالای سر من ایستاده بود. کار بقیه را نگاه می‌کرد و رد می‌شد اما برای تمام شدن کار من لحظه‌شماری می‌کرد. تمام که شد قابش کرد، برد و آویزانش کرد توی دفتر مدیر. چند سال بعد هم که سراغش رفتم، گفتم اگر می‌شود برای همیشه پیش ما بماند. 

کار نهایی من همچنان به خوبی کیت و جولیا و سارا نبود، ولی هر چه بود دل استاد را برده بود و هزار سال نوری با آن دسته کلید فرق داشت. تا قبل از آن من شک نداشتم آدم یک سری استعداد‌ها را ندارد، و تلاش بیهوده هم نباید بکند. بعد از آن جریان فهمیدم که متاسفانه یا خوشبختانه، هرچیزی در این دنیا با تلاش و لج‌بازی به موقع امکان‌پذیر است. خوش‌بختانه چون امیدوارم می‌کند به رسیدن به آنچه در ذهن دارم و متاسفانه چون در پس هر نتیجه‌ای تلاش بسیاری نهفته و من دلم موفقیت بی‌تلاش می‌خواهد؛ همینقدر سحطی و اینستاگرمی