۱۴۰۲ تیر ۲۱, چهارشنبه

تاملات زیر دوش حمام

بخشيده ام،
 شما هم اگر بخواهيد مي‌توانيد ببخشيد؛
 آدم زمين نيست که بتواند بار همه اين تلخي ها را به دوش بکشد* 

 

بله نسیان نعمت است، به شرطی که نبَرَدَت به نقطه‌ی اول. بله «ببخشید ولی فراموش نکنید» خوب است، ولی نه وقتی که کسی بخشش را می‌برد برای آرامش خودش و چیزی از وقاحتش کم نمی‌شود. بله آقای گلشیری، آدم زمین نیست که بتواند این بار را به دوش بکشد؛ آدم گاهی از زمین هم در به دوش کشیدن تلخی‌ها شوربخت‌تر است. آدمی که من باشم منتظر بهانه برای بخشیدن است، ولی وقتی دستم پر از خالیست چه کنم؟ جز اینکه مدام با خودم تکرار کنم «یادت نرود... یادت نرود... یادت نرود». یادت نرود که کسی دنبال بخشش نبود. این بارها را بریز توی کیسه و با خودت حمل کن. نه ببخش و نه فراموش کن، که دنیا به این سانتی‌مانتالی‌ها هم نیست. 


* هوشنگ گلشیری. 

۱۴۰۲ تیر ۱۴, چهارشنبه

از دست دادن و به دست آوردن

 حق با جناب است. وقتی دلم خوش است نوشته‌هایم چنگی به دل نمی‌زنند. این را خودم کاملا می‌فهمم. نمی‌دانم من بلد نیستم، یا کلا نوشتن از خوشی و سرخوشی خیلی خوب از آب در نمی‌آید. با اینکه دلم برای کلمه‌ها تنگ می‌شود، با اینکه شاید همه چیز مصنوعی و الکی خوب به‌نظر برسد، ولی من دودستی این چیزی که دارم را چسبیده‌ام. هر روز با خودم تکرار می‌کنم هیچ‌چیزو ابدا هیچ‌چیز نباید بتواند این را از من بدزدد. بیشتر از آنکه پول‌های توی کیف و موبایل توی جیبم را چک کنم، حس خوبم را تحت نظر دارم. نگهبان وجودم شده‌ام، و از نگهبان پایین ورودی که با اینکه ما را خوب می‌شناسد هر شب کارت‌هایمان را چک می‌کند، سفت و سخت‌تر مراقب اوضاعم. جناب ببخشد، ولی این دُر گران را فعلا خودخواهانه نگه داشته‌ام و نوشته‌هام خوب از آب درنمی‌آیند. 

۱۴۰۲ خرداد ۳۱, چهارشنبه

فعلا همین

 بعضی وقت‌ها چیزها آنقدر دور بوده‌اند، که از نزدیک غریب‌اند. مثل اینجا. مثل من در اینجا. مثل این دریا که سر برگردانم می‌بینمش. مثل این ساختمان‌ها که بارها عکس‌هاشان را چک کرده‌ام. رویا مرز عجیبی دارد. انگار تا وقتی رویاست که به آن دست پیدا نکنی. به محض اینکه واقعیت شد سحرش از بین می‌رود. نه که نخواستنی بشود. چیز دیگری می‌شود. از اول باید زندگیش کنی. دوباره باید به دست بیاوری. و شاید همین خواستنی‌ترش می‌کند. تلاش چندباره‌ی برای به دست آوردن آن چیز ناب. خدا قسمت کند. 

۱۴۰۲ خرداد ۱۷, چهارشنبه

نگفتنی‌ها

 رفتم نشستم روبروی آقای ح که حرف بزنم. خیلی بی‌تعارف نگذاشت حرفم را شروع کنم. همان اول کار گفت: ببین من مسئولیت شنیدنحرف‌هات را نمی‌توانم به دوش بکشم (مهم‌ترین چیزی که از آقای ح یاد گرفتم). در ادامه گفت فقط می‌دانم زمان همه چیز را حل می‌کند. آن لحظه منِ در دل ماجرا انقدر غرق بودم که همچین جمله‌ای تقریبا کلیشه‌ای بدتر به آتشم می‌کشید. ولی حق با آقای ح بود. زمان همهچیز را حل می‌کند. دفن می‌کند زیر لایه‌های زیاد تاریخ تا روزی که تبدیل به سایه شوند. زمان خیلی چیزها را در خودش حل می‌کند،چیزهایی که قرار است به فراموشی سپرده شوند، یا از درجه‌ی بالای اهمیت به بی‌اهمیتی محض برسند. از گریه‌های مدام و خیرگی بهیک لبخند لحظه‌ای برسند. زمان این چیزها را حل می‌کند، دستش درد نکند ولی چیز‌هایی هم هست که زمانْ نیمه‌کاره با خودش می‌برد ودفن می‌کند و این یعنی هیچ چیز حل نمی‌شود. فقط در گردباد غول چراغ جادو گم می‌شود. حسش می‌ماند، دلیلش می‌رود. دیگر چیزیحل نمی‌‌شود. نمی‌شود که حل بشود. این خیال خام او که زمان بدهد و بگذرد و همه چیز «خود به خود» حل شود خطرناک‌ترین چیزیستکه می‌تواند پیش بیاید. این را امروز صبح فهمیدم. وقتی فکر کردم اگر روزی فرصت رویارویی با اتفاق را داشته باشم چه باید بگویم. وقتی دیدم حرف‌هام یادم نمی‌آید؛ خشمم ولی به‌جاست. چیزی شبیه به عصبانیت فیبی از راس. که با خودش حملش می‌کرد بدون آن کههیچ‌کدام دلیلش را بدانند. حالا بدتر اینکه راس این قصه تلاشی هم برای یافتن دلیلش نمی‌کند. فقط زمان می‌دهد. زمان می‌دهد ونمی‌داند با این کار چقدر همه چیز خراب‌تر می‌شود. مثل روغن روی آب می‌ماند. حل نمی‌شود.  

۱۴۰۲ خرداد ۱۰, چهارشنبه

مقصد بس بعید


می‌گویند آدم وقت مرگ همه‌ی زندگیش با سرعت بالا از جلوی چشمش می‌گذرد؛ این ولی برعکس بود. همه‌چیز عادی بود. از اول پروسه وپیام اول. از تماس دکتر و نوبت معاینه اول. وقتی گفت باید به متخصص ارجاعت بدم، در کشوری که آدم را تا لحظه مرگ به متخصصارجاع نمی‌دهند، باز هم همه چیز عادی بود. صبح روز بیمارستان ابری و‌ دلگیر و تنها و سرماخورده بودم، بدنم داغ کرده بود و نفسکشیدن از پشت ماسک سخت بود، ولی با این حال انقدر عادی بود که در زمان انتظار دنبال خرید آنلاین لباس بودم. وقتی متخصصمعاینه کرد به سقف خیره شده بودم و وقتی با مداد روی سینه‌ام خط کشید فقط قلقلکم آمد. انتظار نوبت دوم هم سخت نبود. این دفعهحتی کمتر تنهایی هجوم آورده بود و بیشتر خسته شده بودم. رادیولوژیست خوش و بش کرد و پرسید، منم جواب دادم. خط را دید و آمادهشد. همه چیز تا اینجا خوب بود، تا وقتی که آن ژل سرد را روی پوستم مالید و دستگاه را گذاشت روی بدنم. یک دفعه ساکت شد، سکوتیکه برای او احتمالا تمرکز بود و برای من هجوم، بالاخره بعد از ۳ هفته، هجوم افکار. احتمالا چند دقیقه یا کمتر طول کشیده، ولی برای منانقدر طولانی بود که بتوانم همه چیز را پشت هم بچینم. می‌گویند آدم وقت مرگ همه‌ی زندگیش با سرعت بالا از جلوی چشمش می‌گذرد؛این ولی برعکس بود. از اینجا به بعد را می‌دیدم. توی سکوت اتاق در حالی که نور چراغ‌ها سرعت پلک‌ زدنم را تند‌تر کرده بود به برنامه‌هامفکر می‌کردم. کمک‌بهیار قبل از اینکه دکتر برسد سال تولدم را پرسید و فهمید امسال سنم رند می‌شود. گفت برنامه‌ای داری؟ با خودمگفتم این اتاق جای درستی برای این سوال نیست، ولی در جواب او گفتم اگر همه چیز خوب پیش برود بله، فلان کار را می‌کنم. اگر خوبپیش نرود چی؟ دکتر سکوت کرده بود و سر دستگاه روی بدنم جابه‌جا می‌شد. به برنامه‌های پشت هم چیده شده فکر می‌کردم. به اینکههرکدامشان چقدر تغییر می‌کند، تا کی تغییر می‌کند. درست مثل کلاس ورزش، وقتی خیلی سنگین می‌شود، نفسم را حبس کرده بودم وهمه چیزِ از این به بعد را تصور می‌کردم. پلن آ پلن ب پلن پ. دکتر که زبان باز کرد نفسم برگشت. حرف‌هاش کاملا رهایی بخش نبود،ولی همین که حرف می‌زد برایم کافی بود. بعد‌تر که بی‌حسی را زد و سوزن‌ها را به سینه‌ام فرو برد، با اینکه دست‌های کمک‌بهیار را محکمگرفته بودم و چشم‌هام را فشار می‌دادم، ولی انگار همه چیز دوباره عادی شده بود. پانسمان را که انجام داد و بعد که برگشتم سرکارزندگی عادی بود. این دو هفته که منتظر جواب نمونه‌برداری هم بودم خیلی سخت نبود. حتی امروز که باید جواب می‌آمد و گفت نگراننباش ولی یک هفته‌ی دیگر باید صبر کنی باز هم اوضاع روبراه بود. فقط آن سکوت، آن سکوتِ کوتاه کافی بود تا همه‌ی مسیر پیش‌ رو راچند باره از چند جاده‌ی مختلف بروم و برگردم.

۱۴۰۲ خرداد ۳, چهارشنبه

ور درست ماجرا

شاید تا دیروز انقدر عمیق به اهمیت نرده‌های کنار پله پی نبرده بودم؛ وقتی وزنم را کاملا انداختم رویش و با دست‌هام بدنم را که از خستگی ناتوان شده بود، بالا می‌کشیدم. یکی از لذت‌بخش‌ترین چیزهایی که در کلاس ورزش یاد گرفته‌ام همین است که بتوانم وزنم را تقسیم کنم. یا از جایی به جای دیگر انتقال دهم. یک قدرت ماورایی و حس به دست گرفتن کنترل عروسک خیمه‌شب بازی. این‌ها مهم نیست البته، مهم آن نیروی عمیق‌تر درونی‌ست که مرا زنده نگه داشته بود. صاد همیشه وقتی دریل به دست می‌گرفتم مسخره می‌کرد که فکر می‌کنی الان دنیا در دست توست. حقیقت این است که واقعا دنیا در دست من است. برای همین به ابزارآلاتم می‌گفتم جهاز. صاد اینجا نیست که ببیند این روزها کلید یکی از مجهز‌ترین اتاق‌ابزار‌های دنیا در جیبم است و این همان نیرویی‌ست که کمک می‌کند وزنم را بندازم روی بالاتنه و بعد خودم را از پله‌ها بالا بکشم. همان چیزی که باعث می‌شود با همه‌ی خستگی باز هم دلم نیاید یه سیم سیاه روی دیوار سفید خودنمایی کند و کار اضافه بتراشم و زیر داکت‌ها قایمش کنم. همان که بهم کمک می‌کند با نهایت ترسم از ارتفاع مدت زمان طولانی بالای نردبان بایستم و میخ‌ها را در سقف سخت ساختمان دریل کنم. پیچ‌های مختلف، سیم‌های بلند، دریل‌های متفاوت، تراز لیزری، چسب‌های قوی دوطرفه، از همه مهم‌تر بند‌های کابل‌جمع‌کن و خیلی خیلی وسایل دیگر. و در کنار این‌ها لذت حل مسئله. مسئله‌ای که دلش می‌خواهد روز آخر به سخت‌ترین شکل ممکن خودش را نشان دهد. و آن هورای بعد از ساعت‌ها تلاش. آن بزن قدش و آن از فرط خستگی کف زمین پهن شدن. همین‌ها کمکم می‌کند وزنم را تقسیم کنم و به جز ثانیه‌هایی که در آسانسور تنهام، به چیزی جز از عمود فروکردن پیچ‌ها و تمیز بستن کابل‌ها فکر نکنم. 

۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۷, چهارشنبه

سراشیبی

قابلمه را خوب نگاه کردم تا مطمئن شوم آب به درجه جوش رسیده، بعد با این امید که گوشت این دفعه خوب بپزد درش را بستم و تا آمدم بروم سمت اتاق یک دفعه چیزی یادم آمد و دو دستی زدم توی سرم. یادم رفته بود گوشت‌ها را قبل از اینکه آب بریزم تفت دهم. دلیل خوب نپختن گوشت‌ها همین بود. دلیل بی‌مزه بودن خورش همین بود. من خورش پختن را یادم رفته بود و این یک شکست تمام عیار بود. خیلی چیز‌ها را فراموش می‌کنم، مثلا ریاضی را که زمانی درس می‌دادم کاملا یادم رفته، ویولون زدن را یادم رفته، کد پستی خانه‌های قدیممان را یکی در میان یادم رفته ولی مگر می‌شد خورش پختن را یادم برود؟ خودم را دلداری می‌دادم که خورش بادمجان را اینطوری درست می‌کردم پس مشکلی نیست، ولی فایده نداشت. واقعا سرافکنده بودم که این همه مدت ایراد اصلی را نفهمیده بودم. خورش کرفس پختن یادم رفته، پس دیگر هرچیزی، هرچیزی را ممکن است فراموش کنم و این شوک سنگینی بود. 

۱۴۰۲ اردیبهشت ۲۰, چهارشنبه

لذت تیک زدن

 باید یک لیست بنویسم از چیزهایی که دلم برایشان تنگ شده. یک لیست بنویسم از چیزهایی که دوست دارم. یکی بنویسم از چیز‌هایی که اذیتم می‌کند و یکی دیگر باید بنویسم از انتظاراتی که دارم. یک لیست باید بنویسم از آنچه فکر می‌کنم باید بشود. حتی باید یک لیست بنویسم از غذاهایی که هفته آینده می‌خواهم بپزم. نمی‌دانم مرض لیست دارم یا مرض بی‌لیستی. البته که این عادت ما در این سرزمین است، و خب توی ذهنم یک لیست دارم از لیست‌هایی که باید بنویسم. حالا که خالی خالی شدم، احساس می‌کنم حتما باید کلی کار نکرده آن پس انباری زندگی‌ام مانده باشد. لیست‌ها را باید بنویسم تا برایشان احساس تعریف کنم، چون هیچ وقت یاد نگرفتم احساس را آنطور که هست بپذیرم. احساساتم شبیه به دخترکی‌ست که توی پارک دیدم. مادر و پدرش نظامیان اهل اروپای شرقی بودند که در جنگ عراق با هم آشنا شده‌ بودند. دخترک انگار حاصل همان شرایط جنگی بود. آنقدر بهش سخت گرفته بودند و از همه چیز منعش کرده بودند که همزمان به سمت آب‌میوه‌ی کودکی می‌رفت یا پنیر از دست آدم بزرگ‌ها می‌قاپید. فقط چند ثانیه وقت داشت تا لذت ببرد و بعد چشمان تیزبین پدر و مادرش پیدایش می‌کردند و آبمیوه‌ی توت‌فرنگی را از دستش می‌گرفتند. بعد هم با مهربانی می‌گفتند تشنه اگر هستی آب هست. احساساتم همین است، طلب هرچه کرده باشه آخر آب نصیبش شده. حالا کودک نیست که بی‌هوا دست ببرد به آب‌میوه دیگران، منتظر دستور می‌ماند. برای همین است که دلتنگ نمی‌شود. منتظر است لیست دلتنگی‌ها برسد تا مبادا برای تجربه‌های بی‌جا دلتنگ شود. منتظر است بداند چه چیزهایی اذیتش می‌کند تا مثل اسب تازی از آن‌ها بگریزد و منتظر است ببیند بالاخره چه چیز ممکن است خوشحالش کند، تا شاید کمی طعم آب‌میوه‌ی توت فرنگی به دهانش بیاید. 

از یک پیک‌نیک پر شر و شور و موسیقی و معاشرت در روز آفتابی برگشته بودیم، نون گفت ببخشید امروز خیلی حوصله‌ت سر رفته بود. واقعا همینطور بود. خیلی خیلی حوصله‌م سر رفته بود، گفتم نگران من نباش، نمی‌دانم چطور برایت توضیح دهم ولی من خوشگذارنی بلد نیستم، یعنی سخت ممکن است بهم خوش بگذرد. گفت حوصله‌سربری. من و من کردم که بگویم نه منظورم چیز دیگری‌ست، ولی حق با او بود. من حوصله‌سربرم. و فقط از یک آدم حوصله‌سربر برمی‌آید که برای هرچه خوشی و ناخوشی و روزمره و غیرروزمره باشد، لیست بنویسد. 

۱۴۰۲ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

این همه ادعا

 دراز کشیدم روی تخت، تخت که نه مبل‌تختی. یک ساس، یا بهتر بگویم یک سری تخم ساس، که هیچ‌وقت نمی‌توانیم مطمئن شویم تخم ساس بودند یا چیز دیگری من را اینطور اسیر تخت توی هال کرده. جای خواب مسئله مهمی‌ست، سکوت و ثباتش یعنی. مثلا من عادت کره بودم از پنجره اتاقم غروب را ببینم، نه اینکه با نور طلوع بیدار شوم. مهم‌تر اینکه دلم می‌خواهد وسایلم در جای خودشان باشد. به موقعیت فیزیکی خیلی وابسته‌م. از آن اتاق تا این اتاق که آمده‌ام، روتینم از دست رفته. کرم دور چشم را یادم می‌رود شب‌ها بزنم. چراغ خواب کنار تخت ندارم. همینقدر که این نوشته پریشان است، من هم پریشانم. و البته کمی عصبانی، و زیادی غرغرو. تاب‌آوریم رفته گل بچیند و تا زمانی که برنگردم توی آن اتاق و آن تخت و کتاب‌هام از روی بوفه برگردند روی میز توی اتاق، به هیچ چیز دیگری نمی‌توانم فکر کنم. با این همه وقتی دراز کشیدم روی تخت، دیدم ماه دارد از پنجره کناری وارد پنجره روبریی می‌شود. درست بین دو پره‌ی کرکره جا شده و با سرعت بالایی عرض پنجره را طی می‌کند. بابا می‌پرسد بالای آبادی‌ست؟ می‌گویم آره، واقعا بالای آبادیست. و خب زندگی هنوز قشنگی‌هاش را دارد، هرچقدر هم که من بی‌طاقت و غرغرو باشم.